منوی اصلی
وبلاگ محسن زنگویی
  • محسن زنگویی دوشنبه 15 آبان 1396 22:51 نظرات ()
    یاوه گویی از جلوی مطبخی می گذشت. طباخ را ساطور به دست به جان لاشه ی گوسفندی بدید و گفت: این چه کاریست که می کنی؟ زورت را باید جای دیگری خالی کنی.
    طباخ گفت: داشتم برای دهان تو قوتی آماده می کردم.

    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی سه شنبه 9 آبان 1396 23:58 نظرات ()
    پیری به جوانی گفت: مقابل آینه بایست و بگو در آن چه می‌بینی؟

    جوان: خودم

    پیر: دیگر چه چیزی می‌بینی؟

    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی چهارشنبه 3 آبان 1396 14:10 نظرات ()
    علی برای امشب نگین نقشه کشیده بود. البته نمی‌دونست نگین باهاش همراهی می‌کنه و خوشش میاد یا نه.
    اما خب. علی با خودش گفت: از اون کارایی که تا زمانیکه انجامش ندم، نمی‌تونم بفهمم.

    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی جمعه 31 شهریور 1396 23:57 نظرات ()

    چند روزی میشد علی تو حال خودش نبود. یعنی حال همیشگی‌اش را نداشت.


    نگین نمی‌دونست علی چشه. علی هم حرفی نمی‌زد.


    نگین تا حالا علی رو اینجوری ندیده بود. نه اینکه ندیده بود، کمتر دیده بود. عادت هم نداشت سوال پیچش کنه، بیست سوالی راه بندازه و سمج بشه.

    دوست داشت علی خودش بیاد و بهش بگه چی شده. یه زن دوست داره بیشتر از اینکه تلاش کنه تا در جریان زندگی قرار بگیره، ببینه در جریان زندگی قرار گرفته؛ از مسائل با خبر میشه و رأی و نظرش برای دیگران اهمیت داره.


    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی سه شنبه 21 شهریور 1396 21:32 نظرات ()
    ساعت 8:26 صبح بود. جمعه. یه جمعه‌ی دوست داشتنی ...
    نگین علی رو برای خریدِ روز فرستاده بود بازار. سبزی خوردن، زرشک، نخود، لوبیا، ماهی، رب‌ انار، گوجه، خیار، فلفل دلمه‌ای زرد و قرمز و سبز، هویج.
    این لیست خرید در کنار چیزایی که توی خونه وجود داشت -زعفران، ادویه کاری، زردچوبه، سیر، پیاز، سبزی ماهی- خبر از یه ناهار رنگارنگ می‌داد.
    علی با یه کفش قهوه‌ای، شلوار سرمه‌ای، کمربند قهوه‌ای، پیراهن سبز رنگِ چهارخونه با خطوط کم‌پهنای آبی پررنگ که دکمه‌هایی طلایی رنگ داشت، برای خرید رفته بود.

    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی سه شنبه 7 شهریور 1396 18:05 نظرات ()
    علی ظهر رسید خونه. از باغ اومده بود. امروز رفته بود دو تا از نخل‌هایش را هرس کند.
    از فرط خستگی زیر سایبان جلوی خانه، روی سکویی نشست.
    عرق کرده بود و خاکی بود. می‌دانست نگین دوست ندارد اینگونه وارد خانه شود. پایش را روی موکت بگذارد و عرض و طولِ خانه را گَز کند.
    نگین روی تمیزی داخل خانه حساس بود.
    پنج دقیقه‌ای که جلوی خانه روی سکو نشسته بود، عرقش که خشک شد، نگین با یه لیوان شربتِ آبِ لیموترشِ خنک، آمد.
    نگین می‌دانست نباید همان اول برود جلو و سلام کند. باید چند دقیقه‌ای صبر می‌کرد تا علی اندکی خستگی در کرده و نفسی تازه کند. می‌دانست علی دوست ندارد زمانی که خسته است و عرق از سر و رویش زمین زیر پایش را آبیاری می‌کند، صحبت کند.
    نگین: سلام
    علی: سلام جانم
    علی لیوان شربت را برداشت و در چند جرعه آرام، آرام، آرام، خورد. خنکی‌اش به دلش نشست. دوست نداشت عجله کند.
    لذت رفتارهای آرام را دوست داشت چون طرف مقابلش رو وادار به عجله کردن نمی‌کرد. می‌دانست در این هیاهوی کوچه و بازار، در این هیاهوی روزگار، باید آرامش رو با رفتارش، به دیگران هدیه دهد.
    نگین: خسته نباشی آقا
    علی: درمانده نباشی خانوم. تا تو هستی خستگی اهمیت نداره. خستگی احساس نمیشه. خستگی رنگی نداره. رنگ زندگی من تویی. عزیزه من، جانِ من.
    علی: ناهار چی داریم؟
    نگین: قیمه. تا یه دوش بگیری دوغ هم آماده میشه. سفره رو هم میچینم.
    علی: سفره رو بذار یه ربع ساعت بعد از اینکه از حموم اومدم بیرون با هم می‌چینیم. اما دوغ رو آماده کن.
    علی: یه لیوان آب هم واسم بیار
    علی اینجوری می‌خواست یه فرصتی ایجاد کنه تا اگه نگین کار عقب مونده‌ای داره انجام بده و عجله نکنه.
    واقعاً هم خسته بود. دوست نداشت بلافاصله بعد از حموم غذا بخوره.
    نگین آب آورد. علی خورد. پنج دقیقه‌ای همان جا نشست. لباسش که خاکی بود را درآورد. کناری گذاشت. پایش را با شیری که توی حیاط بود، شست و با لباس زیر به حموم که توی خونه بود، رفت.
    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی دوشنبه 23 مرداد 1396 22:47 نظرات ()
    خواهرشوهر از راه می‌رسد. انگار دلش از جایی پر است. وقتی علی و نگین را می‌بیند تمام خاطراتی را که با علی داشته به یاد می‌آورد جز خوبی‌ها، محبت‌ها و خوش‌اخلاقی‌های علی را.
    حالت چهره‌اش اینگونه به علی می‌گوید و علی نمی‌داند عصبانیت خواهرش از کجا آب می‌خورد. می‌داند که باید منتظر یک حمله باشد. خود را آماده می‌کند.
    خواهرش می‌گوید: علی تا پیشِ ما بود، عصبانی بود. نمی‌شد باهاش حرف زد. مدام با کنایه سخن می‌گفت.
    خواهرش اینها را خطاب به نگین گفت.
    علی نمی‌دانست چکار کند. لحظه‌ای سکوت کرد. به خواهرش نگاه کرد. به نگین نگاه کرد. فکر کرد.
    نگین هم سکوت کرده بود. علی سکوتِ قبل از حرف زدن را از نگین آموخته بود. همین چیزهای کوچک بود که اجازه نمی‌داد در کنار نگین عصبانی شود.
    می‌دانست اگر بخواهد جواب خواهرش را بدهد خواهرش عصبانی‌تر خواهد شد و احتمالاً قهر خواهد کرد. از اینکه چرا جلوی همسرت من را کوچیک کردی؟ چرا از همسرت طرفداری کردی؟ خیلی قدرنشناسی!
    به این فکر کرد که اگر جواب خواهرش را ندهد، چه اتفاقی می‌افتد.
    نگین جوابش را می‌داد. حتماً جوابش را می‌داد. نگین کسی نبود که بتواند نیش و کنایه‌های خواهرشوهر را تحمل کند. اصلاً، هیییچ کس نمی‌تواند تحمل کند. طبیعی‌ست.
    اگر نگین جوابش را می‌داد دیگر راه بازگشتی نبود. یک قهری و دلخوری طولانی مدت شروع می‌شد. هیچکدام حاضر نبود کوتاه بیاید و عذرخواهی کند. یکی زن‌داداش بود و دیگری خواهرشوهر!
    البته اگر علی جواب خواهرش را نمی‌داد و نگین حرف می‌زد، نگین از دست علی شاکی می‌شد که چرا جواب خواهرت را ندادی؟ اینگونه علاوه‌بر اینکه رابطه‌ی خانواده‌اش با خواهرش خراب می‌شد، رابطه‌ی او و نگین نیز شکرآب می‌شد.
    علی توی بد موقعیتی قرار گرفته بود. می‌دانست باید تصمیمی بگیرد. نمی‌توانست بدون تصمیم‌گیری از کنارش عبور کند!
    به همین خاطر تصمیم گرفت خودش جواب خواهرش را بدهد. اینگونه کمتر ضرر می‌دید. حتی رابطه‌اش با نگین محکم‌تر می‌شد. مدتی بعد هم می‌توانست رابطه‌اش با خواهرش را تا حدِ خوبی ترمیم کند. به هر حال خواهر و برادر بودند. از یک خون بودند. مدت‌ها کنار هم زندگی کرده بودند. رابطه‌ی عاطفی با هم داشتند. علی عذرخواهی می‌کرد، خواهرش هم عذرخواهی ‌می‌کرد. این می‌گفت اینجا مقصر من بودم، نباید تند می‌رفتم، اشتباه کردم. اون هم می‌گفت اونجا مقصر من بودم، نباید حرف می‌زدم. اینگونه هرکس نقش خودش را در مشاجره می‌پذیرفت.
    علی اینگونه جواب خواهرش را داد:
    "من عصبانی می‌شدم درست. اما زمانی که داشتم آش می‌خوردم. در تنهایی‌ام متمرکزانه آش می‌خوردم. نمی‌توان هم آش خورد و همزمان یک نخود نپخته بیندازی توی آش. نمی‌توانی آن آش را بخوری. نمی‌دانی محتویاتش چه بوده.
    برای اینکه بتوانی آش را بخوری باید نخود نپخته را بیرون بکشی و دور کنی. در اکثر مواقع راهی سریع‌تر از عصبانیت برای دور کردن نخود نبود. تا بتوانی سریع‌تر به آش خوردن برگردی.
    آن نخود در آن لحظات تو بودی.
    اما برای هر آش خوردنی نیاز به قاشق دارم. چون می‌دانم اینقدر نقص دارم که نمی‌توانم با دست بخورم.من عصبانیتم را سرِ قاشق خالی نمی‌کنم. باهاش خوش‌رفتاری می‌کنم و بعد از خوردن می‌شورمش و در جایی می‌گذارم که خشک شود. حتی دستمال می‌کشم تا لکه‌ای رویش باقی نماند. چون می‌دانم برای خوردن آش بعدی بهش نیاز دارم. می‌دانم اینقدر ناقصم که بدون آن نمی‌توانم آش بخورم.
    نگین برای من این قاشق است.
    من با نگین خوش‌رفتاری می‌کنم و عصبانیتم را سرش خالی نمی‌کنم، چون دارم به کمک او آش‌های مورد علاقه‌ام را می‌خورم و از محتویاتش آگاه می‌شوم. اگر او نباشد اینقدر ناقص و تهی می‌شوم که حتی آش‌هایی را که قبلا! هم خورده‌ام، نمی‌توانم هضم کنم.
    من از نگین مراقبت می‌کنم تا از دستش ندهم.
    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی چهارشنبه 18 مرداد 1396 00:30 نظرات ()

    چشمانش را نیمه باز کرد. بست. چپی را باز کرد. بست. راستش را باز کرد. بست. لحظاتی گذشت. بلاخره هردو رو کامل باز کرد. ساعت را نگاه کرد. 5 دقیقه تا اذان صبح مانده بود. صدای نیایش قبل از اذان را از بلندگوی مسجد شنید.

    بلند شد.

    آبی به صورتش زد. خشکش کرد. وضو گرفت.

    بر سجاده ایستاد. دقایقی بعد سلام نمازش در حال تمام شدن بود.

    السلام علیکم و رحمت الله و برکاته

    دستانش را سه بار بالا و پایین برد و به اطراف نگاه کرد. همزمان سه بار گفت: الله اکبر

    بیل و داسش را برداشت. اسبش را زین کرد. به باغ رفت.

    وقتی رسید از نهری که دیشب باز کرده بود نصف باغ آبیاری شده بود. این را بست و نهر دیگری را باز کرد. آتش را روشن کرد. کتری را بر آن گذاشت.

    لحظاتی گذشته بود. شیهه ی اسبش را شنید. به گوشش آشنا بود. اسبش بوی ماده اش را استشمام کرده بود. بی درنگ فهمید که وقت صبحانه هست و نگین در حال آمدن است.

    سرِ راهش ایستاد تا عبور نگین از پیچ راه را تماشا کند.

    نگین سوار بر اسب ماده اش از پیچ گذشت. همچون آفتابی که از پشت کوه طلوع می کند.

    افسار اسب نگین را گرفت. چند قدمی با او همراه شد. نگین را سوار بر اسب کنار آتش برد.

    نگین با چشمانی سرمه شده, ابروانی مشکی, لبی سرخ رنگ, روسری ای به رنگ آبی آسمان و ریشه های بلند, لباسی سفید رنگ با گل های سرخ ریز نقش درونش, کفشی آبی به پا و کمربندی آبی دور تا دور لباسش و خطی از لبخند بر صورتش به علی نگاه کرد. دستش را بر شانه هایش گذاشت و از اسب پایین آمد.

    چای آماده بود. تخم مرغ محلی بود. عسل فراهم بود. نان سنگک بود.

    علی لقمه ای برای نگین و نگین لقمه ای برای علی گرفت.

    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی یکشنبه 15 مرداد 1396 08:38 نظرات ()

    دستانش را نگاه کرد. ابتدا کف دستش را و بعد پشتش را. در همین چند لحظه تمام آن لحظاتی که گذشته بود برایش مثل یک فیلم کوتاه گذشت.

    سرش را بالا آورد. دید فرزندانش قد کشیده اند.

    باز دستانش را نگاه کرد. کف دستش از بیل زدن و داس بدست گرفتن زبر بود. پشت دستانش هم از زیادی آفتاب دیدن سیاه شده بود.

    صورتش هم از نوازش بادهای گرم جنوب همچون پلاستیک زیر آفتاب چروکیده بود.

    قدی خم کرده بود تا نخل هایش قد بکشند.
    ارسال دیدگاه