تبلیغات
وبلاگ محسن زنگویی - مطالب گفتگوی درونی
منوی اصلی
وبلاگ محسن زنگویی
  • گر ببینی اما ندانی چه می‎‌بینی، نمی‌بینی
    گر بدانی اما نبینی چه می‌دانی، نمی‌دانی

    ارسال دیدگاه
  • لب ساحل ایستاده بود و به انعکاس خورشیدِ در حال غروب نگاه می‌کرد. می‌دانست خورشید زمانی از پشت سرش طلوع کرده و اکنون در مقابلش در حال غروب است.

    با خود اندیشید: مرگ من که مقابلم قرار دارد، چگونه انعکاسی خواهد داشت؟



    ارسال دیدگاه
  • مبادا تصور کنی سفید پوست از سیاه پوست برتر است. مرد از زن، پزشک از مهندس، مهندس از حسابدار، حسابدار از کتابدار، امریکایی از اروپایی، اروپایی از آسیایی.

    مبادا تصور کنی هموطنان تو از غیر هموطنان تو برترند.

    ارسال دیدگاه
  • آنچه در این پست می‌نویسم، کاملاً بی سر و تهِ.
    نمی‌دانم این پست را که خیلی خیلی بیشتر از مطالب قبلی‌ام جنبه‌ی شخصی به خودش گرفته، از کجا شروع کنم. حتی نمی‌دانم نوشتنش و چنین خودافشایی‌ای درست است یا نه.
    علاوه‌بر آنچه که در ادامه می‌نویسم، امروز بیش از هر زمان دیگری برام روشنه که قدرت تصمیم‌گیری نیز ندارم.
    ارسال دیدگاه
  • دیشب با برادر کوچکم رفته بودیم پارک. می‌خواست بازی کنه، منم بیست دقیقه‌ای بردمش پارک.

    موقع نگاه کردن به بچه‌هایی که کنار هم، دختر و پسر بازی می‌کردند، جرقه‌ی موضوع این مطلب در ذهنم زده شد. اینکه چرا دخترها و پسرهایی که در مهدکودک یا پارک کنار هم بازی می‌کنند، به راحتی یکدیگر را به اسم کوچک صدا می‌زنند، بدون اینکه کسی بخواهد به آنها بگه چنین کاری نکن، خوب نیست. یا اینکه کسی سوءبرداشتی داشته باشد. مثلاً اینکه پسری که دختری را با نام کوچک صدا زده است یا دختری که پسری را با نام کوچک صدا زده است، قصدی غیر از صدا زدن داشته باشد.

    ارسال دیدگاه
  • چند روز پیش پنج نفر کارگر برایمان کار می‌کردند.


    در بین تمامی این کارگرها یکی توجهم رو خیلی جلب کرد. نه این بابت که بهتر از بقیه کار می‌کرد؛ چرا که همگی مثل هم کار می‌کردند. بلکه از این بابت که توانایی عجیبی در خنداندن بقیه داشت.


    ارسال دیدگاه
  • وقتی به آدم‌های اطرافم نگاه می‌کنم می‌بینم تعداد کسانی که زندگی‌شان را بر مبنای تصمیم‌گیری پیش برده‌اند خیلی کم هست.

    عموم افراد در مقاطع مختلف زندگی‌شان یا نظر دیگران را پرسیده‌اند و بر مبنای نظر اکثریت حرکت کرده‌اند، بدون اینکه بدانند چرا باید پا در آن مسیر بگذارند؛ یا بدون پرسش از دیگران به دنبال اکثریت حرکت کرده‌اند.

    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی پنجشنبه 23 شهریور 1396 22:54 نظرات ()

    دیوانه، بگذر ز کنج خانه

    رها کن گوشه‌ی امن دل را، جانانه


    پای در رَه نِه

    بگذر ز پلِِ تنگِ رودخانه


    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی جمعه 17 شهریور 1396 22:33 نظرات ()
    زمانیکه به آخر ماجرا فکر می‌کنم، آخر تلاش کردن برای ساختن زندگی‌ای که دوست دارم، ناخودآگاه ذهنم به سمتی می‌رود که نکند نشود.
    اینجاست که ترسی وجودم را فرا می‌گیرد. ترس از نرسیدن به آنچه که می‌خواسته‌ام. ترس از اینکه دیگران بگویند: دیدی نمی‌شود. مسیر خودت را رفتن بی معنی‌ست. باید به دنبال و دوش به دوش دیگران حرکت کنی.
    دیدم‌ام افرادی را که بر اساس ذهنیت دیگران از آنچه که خوب می‌پندارند، عمل کرده‌اند اما در آخر به آنچه که می‌خواسته‌اند و وعده داده شده بود، نرسیده‌اند. لذا علاوه بر اینکه عمر خود را تلف شده می‌پنداشتند و خود را سرافکنده و باخته می‌دیدند، از اطرافیانشان نیز ناامید گشته و حتی بیزار شده‌اند. آن دسته از اطرافیانی که، بهشون گفته بودند و اصرار کرده بودند که این مسیر را برو، برای تو خوب است، ببین فلانی رفته و حالا به کجا رسیده!
    در زندگی خودم نیز چنین لحظاتی بوده، چنین تصمیم‌هایی بوده، چنین نتایجی بوده.
    پس به مسیری که خودم درست می‌پندارم، ادامه می‌دهم. چرا که اگر ادامه ندهم، قطعاً خواهم باخت. خواهم باخت چون در هر مسیری که باشی تلاش نکردن به باخت منتهی خواهد شد.
    اگر ادامه دهم، حتی اگر در نهایت به آنچه که تصور می‌کردم نرسم، از اطرافیانم ناامید و بیزار نخواهم شد. اینگونه تهِ کاسه‌ی امیدم، جرعه‌ای دلگرمی برای اندک استراحتی و دوباره حرکت کردن خواهد بود.
    در این راه باید بیاد داشته باشم، چیزی را که ساخته‌اند، از نو نسازم. تجربه‌ای که کسب شده را دوباره آزمایش نکنم. این تجربه می‌تواند متعلق به خودم یا دیگران باشد.
    تجربیات خودم را با نوشتن ثبت خواهم کرد تا در آینده ازشون استفاده کنم، شفاف‌تر آنها را به یاد بیاورم و واقع بین‌تر نقدشان کنم.
    تجربیات دیگران را با کتاب خواندن و وبلاگ خواندن به دست می‌آورم. تجربیاتی که می‌توانند برایم مفید یا مضر باشند. تجربیاتی که خواندنشان می‌تواند وقتم را تلف کند یا چندین قدم من را جلو بیندازد.
    اگر بخواهم کتاب خواندن و وبلاگ خواندن را به بهانه‌ی اینکه در حال حاضر وقتی که ازم می‌گیرد بیشتر از سودی است که بهم می‌رساند رها کنم، قطعاً احتمال اینکه با تجربیاتی آشنا شوم که من را چند قدم جلو می‌اندازند، کمتر می‌شود.



    مسافر: مترسک! می‌دانی کشاورز گمان می‌کند، آرزوهایت همچون اوست؟ می‌دانی کشاورز گمان می‌کند، تو  آنگونه که او وجود دارد، وجود نداری؟
    مترسک: تا زمانیکه پرندگان را می‌پرانم و از محصولات مراقبت می‌کنم، وجود دارم.
    مترسک: می‌دانی کشاورز نیز آنگونه که من وجود دارم، وجود ندارد؟
    مسافر: مترسک! آرزویت چیست؟
    مترسک: دوست دارم روزی را ببینم که هر پرنده‌ای هرجا که خواست، بدون اینکه مزاحم کسی شود یا کسی مزاحمش شود، بتواند بنشیند.
    مسافر: اما آن روز دیگر به وجود تو نیازی نخواهد بود؟ نمی‌ترسی؟
    مترسک: آن روز من اینگونه که امروز وجود دارم، نخواهم بود.

    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی شنبه 4 شهریور 1396 23:31 نظرات ()

    پیش‌نوشت: در پاسخ به تمرین درس "آیا رقابت‌جویی جزو توانمندی‌های من است؟" از سری درس‌های "استعدادیابی پیشرفته" در سایت آموزشی متمم، نوشتم: از رقابت بر مبنای مقایسه گریزانم.

    آنجا اندکی دلیل این جمله‌ای که نوشته‌ام را بیان کردم.آنجا نوشتم:

    چون معتقدم این شیوه‌ی رقابت انسان را از آرزوها و اهداف خودش دور می‌کند.

    با توجه به موضوع تمرین آن درس، آنجا نتوانستم بیشتر توضیح دهم. لذا اینجا بیشتر در این مورد می‌نویسم.

    آنچه می‌نویسم تماماً ذهنیات درونی‌ام هستند و هیچ مبنای علمی ندارد. لذا امیدوارم با همکاری شما -چه در مخالفت و چه در تأیید ذهنیاتم- به درک روشن‌تری از "رقابت‌جویی بر مبنای مقایسه" برسم یا برسیم.


    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 2 1 2