تبلیغات
وبلاگ محسن زنگویی - مطالب محسن زنگویی
منوی اصلی
وبلاگ محسن زنگویی
  • محسن زنگویی شنبه 25 شهریور 1396 18:11 نظرات ()
    ساده‌ترین راه آموختن، آموختن از رفتار خود است.
    کسی که نتواند از رفتار خود بیاموزد، قطعاً از رفتار دیگران نیز نمی‌تواند بیاموزد.
    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی پنجشنبه 23 شهریور 1396 22:54 نظرات ()

    دیوانه، بگذر ز کنج خانه

    رها کن گوشه‌ی امن دل را، جانانه


    پای در رَه نِه

    بگذر ز پلِِ تنگِ رودخانه


    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی سه شنبه 21 شهریور 1396 21:32 نظرات ()
    ساعت 8:26 صبح بود. جمعه. یه جمعه‌ی دوست داشتنی ...
    نگین علی رو برای خریدِ روز فرستاده بود بازار. سبزی خوردن، زرشک، نخود، لوبیا، ماهی، رب‌ انار، گوجه، خیار، فلفل دلمه‌ای زرد و قرمز و سبز، هویج.
    این لیست خرید در کنار چیزایی که توی خونه وجود داشت -زعفران، ادویه کاری، زردچوبه، سیر، پیاز، سبزی ماهی- خبر از یه ناهار رنگارنگ می‌داد.
    علی با یه کفش قهوه‌ای، شلوار سرمه‌ای، کمربند قهوه‌ای، پیراهن سبز رنگِ چهارخونه با خطوط کم‌پهنای آبی پررنگ که دکمه‌هایی طلایی رنگ داشت، برای خرید رفته بود.

    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی جمعه 17 شهریور 1396 22:33 نظرات ()
    زمانیکه به آخر ماجرا فکر می‌کنم، آخر تلاش کردن برای ساختن زندگی‌ای که دوست دارم، ناخودآگاه ذهنم به سمتی می‌رود که نکند نشود.
    اینجاست که ترسی وجودم را فرا می‌گیرد. ترس از نرسیدن به آنچه که می‌خواسته‌ام. ترس از اینکه دیگران بگویند: دیدی نمی‌شود. مسیر خودت را رفتن بی معنی‌ست. باید به دنبال و دوش به دوش دیگران حرکت کنی.
    دیدم‌ام افرادی را که بر اساس ذهنیت دیگران از آنچه که خوب می‌پندارند، عمل کرده‌اند اما در آخر به آنچه که می‌خواسته‌اند و وعده داده شده بود، نرسیده‌اند. لذا علاوه بر اینکه عمر خود را تلف شده می‌پنداشتند و خود را سرافکنده و باخته می‌دیدند، از اطرافیانشان نیز ناامید گشته و حتی بیزار شده‌اند. آن دسته از اطرافیانی که، بهشون گفته بودند و اصرار کرده بودند که این مسیر را برو، برای تو خوب است، ببین فلانی رفته و حالا به کجا رسیده!
    در زندگی خودم نیز چنین لحظاتی بوده، چنین تصمیم‌هایی بوده، چنین نتایجی بوده.
    پس به مسیری که خودم درست می‌پندارم، ادامه می‌دهم. چرا که اگر ادامه ندهم، قطعاً خواهم باخت. خواهم باخت چون در هر مسیری که باشی تلاش نکردن به باخت منتهی خواهد شد.
    اگر ادامه دهم، حتی اگر در نهایت به آنچه که تصور می‌کردم نرسم، از اطرافیانم ناامید و بیزار نخواهم شد. اینگونه تهِ کاسه‌ی امیدم، جرعه‌ای دلگرمی برای اندک استراحتی و دوباره حرکت کردن خواهد بود.
    در این راه باید بیاد داشته باشم، چیزی را که ساخته‌اند، از نو نسازم. تجربه‌ای که کسب شده را دوباره آزمایش نکنم. این تجربه می‌تواند متعلق به خودم یا دیگران باشد.
    تجربیات خودم را با نوشتن ثبت خواهم کرد تا در آینده ازشون استفاده کنم، شفاف‌تر آنها را به یاد بیاورم و واقع بین‌تر نقدشان کنم.
    تجربیات دیگران را با کتاب خواندن و وبلاگ خواندن به دست می‌آورم. تجربیاتی که می‌توانند برایم مفید یا مضر باشند. تجربیاتی که خواندنشان می‌تواند وقتم را تلف کند یا چندین قدم من را جلو بیندازد.
    اگر بخواهم کتاب خواندن و وبلاگ خواندن را به بهانه‌ی اینکه در حال حاضر وقتی که ازم می‌گیرد بیشتر از سودی است که بهم می‌رساند رها کنم، قطعاً احتمال اینکه با تجربیاتی آشنا شوم که من را چند قدم جلو می‌اندازند، کمتر می‌شود.



    مسافر: مترسک! می‌دانی کشاورز گمان می‌کند، آرزوهایت همچون اوست؟ می‌دانی کشاورز گمان می‌کند، تو  آنگونه که او وجود دارد، وجود نداری؟
    مترسک: تا زمانیکه پرندگان را می‌پرانم و از محصولات مراقبت می‌کنم، وجود دارم.
    مترسک: می‌دانی کشاورز نیز آنگونه که من وجود دارم، وجود ندارد؟
    مسافر: مترسک! آرزویت چیست؟
    مترسک: دوست دارم روزی را ببینم که هر پرنده‌ای هرجا که خواست، بدون اینکه مزاحم کسی شود یا کسی مزاحمش شود، بتواند بنشیند.
    مسافر: اما آن روز دیگر به وجود تو نیازی نخواهد بود؟ نمی‌ترسی؟
    مترسک: آن روز من اینگونه که امروز وجود دارم، نخواهم بود.

    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی چهارشنبه 15 شهریور 1396 14:44 نظرات ()
    درسته که نخریدن خودروی 30 میلیونی، تا با افزایش پس‌انداز خودروی بهتری بخریم، معنای صبر دارد.
    اما صبر واقعی در نگه داشتن زبان و استفاده نکردن از آن چیزیست که می‌توانیم بدون پرداخت هزینه‌ی ملموسی ازش استفاده کنیم.
    با اینکه می‌توانند هزینه‌های کاملاً ملموسی را در آینده بهمون وارد کنند.
    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی پنجشنبه 9 شهریور 1396 23:55 نظرات ()
    زمانی می‌توانید بگویید عاشق هدفی هستم و می‌خواهم به آن برسم که اگر ترانه‌ی پاپ عاشقانه گوش دادید، به جای فکر کردن به معشوقه‌ای از جنس متفاوت از خودتان، ذهنتان به سمت هدفتان حرکت کند.
    اگر به این نقطه برسید، احتمالاً می‌توانید آزادانه و با فراغ بال، به سمت هدفتان حرکت کنید.
    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی سه شنبه 7 شهریور 1396 18:05 نظرات ()
    علی ظهر رسید خونه. از باغ اومده بود. امروز رفته بود دو تا از نخل‌هایش را هرس کند.
    از فرط خستگی زیر سایبان جلوی خانه، روی سکویی نشست.
    عرق کرده بود و خاکی بود. می‌دانست نگین دوست ندارد اینگونه وارد خانه شود. پایش را روی موکت بگذارد و عرض و طولِ خانه را گَز کند.
    نگین روی تمیزی داخل خانه حساس بود.
    پنج دقیقه‌ای که جلوی خانه روی سکو نشسته بود، عرقش که خشک شد، نگین با یه لیوان شربتِ آبِ لیموترشِ خنک، آمد.
    نگین می‌دانست نباید همان اول برود جلو و سلام کند. باید چند دقیقه‌ای صبر می‌کرد تا علی اندکی خستگی در کرده و نفسی تازه کند. می‌دانست علی دوست ندارد زمانی که خسته است و عرق از سر و رویش زمین زیر پایش را آبیاری می‌کند، صحبت کند.
    نگین: سلام
    علی: سلام جانم
    علی لیوان شربت را برداشت و در چند جرعه آرام، آرام، آرام، خورد. خنکی‌اش به دلش نشست. دوست نداشت عجله کند.
    لذت رفتارهای آرام را دوست داشت چون طرف مقابلش رو وادار به عجله کردن نمی‌کرد. می‌دانست در این هیاهوی کوچه و بازار، در این هیاهوی روزگار، باید آرامش رو با رفتارش، به دیگران هدیه دهد.
    نگین: خسته نباشی آقا
    علی: درمانده نباشی خانوم. تا تو هستی خستگی اهمیت نداره. خستگی احساس نمیشه. خستگی رنگی نداره. رنگ زندگی من تویی. عزیزه من، جانِ من.
    علی: ناهار چی داریم؟
    نگین: قیمه. تا یه دوش بگیری دوغ هم آماده میشه. سفره رو هم میچینم.
    علی: سفره رو بذار یه ربع ساعت بعد از اینکه از حموم اومدم بیرون با هم می‌چینیم. اما دوغ رو آماده کن.
    علی: یه لیوان آب هم واسم بیار
    علی اینجوری می‌خواست یه فرصتی ایجاد کنه تا اگه نگین کار عقب مونده‌ای داره انجام بده و عجله نکنه.
    واقعاً هم خسته بود. دوست نداشت بلافاصله بعد از حموم غذا بخوره.
    نگین آب آورد. علی خورد. پنج دقیقه‌ای همان جا نشست. لباسش که خاکی بود را درآورد. کناری گذاشت. پایش را با شیری که توی حیاط بود، شست و با لباس زیر به حموم که توی خونه بود، رفت.
    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی شنبه 4 شهریور 1396 23:31 نظرات ()

    پیش‌نوشت: در پاسخ به تمرین درس "آیا رقابت‌جویی جزو توانمندی‌های من است؟" از سری درس‌های "استعدادیابی پیشرفته" در سایت آموزشی متمم، نوشتم: از رقابت بر مبنای مقایسه گریزانم.

    آنجا اندکی دلیل این جمله‌ای که نوشته‌ام را بیان کردم.آنجا نوشتم:

    چون معتقدم این شیوه‌ی رقابت انسان را از آرزوها و اهداف خودش دور می‌کند.

    با توجه به موضوع تمرین آن درس، آنجا نتوانستم بیشتر توضیح دهم. لذا اینجا بیشتر در این مورد می‌نویسم.

    آنچه می‌نویسم تماماً ذهنیات درونی‌ام هستند و هیچ مبنای علمی ندارد. لذا امیدوارم با همکاری شما -چه در مخالفت و چه در تأیید ذهنیاتم- به درک روشن‌تری از "رقابت‌جویی بر مبنای مقایسه" برسم یا برسیم.


    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی چهارشنبه 1 شهریور 1396 14:41 نظرات ()
    نمی‌توان به گونه‌ای رفتار کرد که همه را آنگونه که دوست دارند، در اطرافمان داشته باشیم.
    بعضی اوقات باید به گونه رفتار کرد که برخی افراد از اطرافمان دور شوند
    تا بتوانیم با آن‌ها که مانده‌اند آنگونه که دوست دارند و دوست داریم، رفتار کنیم.
    اگر بدانیم می‌خواهیم در زندگی‌مان چگونه رفتار کنیم، اطرافیانمان را نیز می‌توانیم انتخاب کنیم.

    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی دوشنبه 30 مرداد 1396 20:34 نظرات ()
    چه بخواهیم چه نخواهیم رفتار دیگران بر رفتار ما با آنها و رفتار ما بر رفتار دیگران با ما تأثیر می‌گذارد.
    همچنین نمی‌توان یک نفر را به بخش‌های جداگانه تقسیم کرده و با هر بخش از او بر اساس رفتار او در آن بخش، جدایِ از رفتار او در بخش‌های دیگر، رفتار کرد.
    تنها می‌توان تأثیرپذیری از رفتار یک فرد از یک بخش را در دیگر بخش‌ها، کمرنگ کرد.

    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی یکشنبه 29 مرداد 1396 14:29 نظرات ()
    ذهن خود را به کاری مشغول کنید، وگرنه او شما را به کاری مشغول می‌کند.
    ارسال دیدگاه
  • دارم به نفت فکر می‌کنم. اینکه آیا نفت تنها از نوع زیرزمینی‌اش وجود دارد یا روی زمین نیز یافت می‌شود؟

    آیا ما انسان‌ها نیز می‌توانیم نفت تولید کنیم؟ اگر بله. چه مصداق‌هایی دارد؟

    آیا تاکنون ازش استفاده کرده‌ایم؟

    آیا می‌توانیم با تولید نفت دیگران را آنگونه که می‌خواهیم هدایت کنیم؟

    اگر بتوان هم جذاب است و احتمالا مفید، هم وحشتناک.

    اکنون به جواب این سوالات از دید خودتان فکر کنید و سپس ادامه‌ی مطلب و محتویات ذهن من را بخوانید.

    ارسال دیدگاه
  • دو روز پیش برای دریافت کارت هوشمند ملی‌ام به اداره‌ی ثبت احوال رفتم.
    از ازدوحام جمعیت و کمبود نیرو در تحویل دادن کارت‌ها که بگذرم، عدم تعهد کارکنان مربوطه نیز برایم تأسف برانگیز بود.
    زمان دریافت کارت، متصدی با خنده‌ای بهم گفت چرا فقط یک اثر انگشت داری؟ من هم با تعجب گفتم همشون رو روی دستگاه گذاشته بودم.
    زمان ثبت‌نام یه بار تمام انگشتانم را روی دستگاه گذاشتم و یه بار هم هر کدام را جداگونه.
    به هر حال من تنها با ثبت اثر انگشت شست چپم کارت را تحویل گرفتم.
    از بس معطل شده بودم، در اداره به کارت و پاکتش نگاه نکردم و برگشتم خونه.
    پاکت را که باز کردم، در قسمتی نوشته بود:
    رمز هویت دیجیتال
    رمز امضای دیجیتال
    رمز فاقدین اثر انگشت
    اما جلوی هیچ کدام، هیچ چیزی ننوشته بود. اینکه این کار برای افزایش امنیت است درست. چرا که در اداره، متصدی تحویل کارت پاکت را باز کرد. (البته جلوی خودم)
    در قسمت دیگری نیز نوشته بود:
    در صورتی که رمز را سه بار پیاپی اشتباه وارد کنید کارت شما غیرفعال خواهد شد. برای فعال کردن مجدد کارت و دریافت رمز جدید با در دست داشتن اصل شناسنامه و کارت هوشمند ملی خود به یکی از ادارات ثبت احوال مراجعه کنید.
    از برادرم که قبل از من کارتش را تحویل گرفته بود، درباره‌ی رمز سوال کردم. گفت موقع ثبت‌نام ازت می‌پرسن که چه رمزی براش بذارن. اما من چیزی به یاد نداشتم. هیچ رمزی به یاد نداشتم. یا متصدی ثبت‌نام از من پرسیده و من هم بهش رمزی را گفته‌ام و اکنون به یاد ندارم یا مانند ثبت اثر انگشتانم در این مورد نیز سهل‌انگاری کرده.
    به هر حال اکنون رمز کارت هوشمند ملی‌ام را نمی‌دانم و نمی‌دانم چگونه و کجا باید ازش استفاده کنم!
    تمام اینها را گفتم که بگویم:
    یک طرح هرچقدر هم خوب باشد، برای رسیدن به هدفش باید توسط نیروهایی اجرا شود که نسبت به ضرورت تمام فرایندها و بخش‌های طرح توجیه شده باشند.
    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی دوشنبه 23 مرداد 1396 22:47 نظرات ()
    خواهرشوهر از راه می‌رسد. انگار دلش از جایی پر است. وقتی علی و نگین را می‌بیند تمام خاطراتی را که با علی داشته به یاد می‌آورد جز خوبی‌ها، محبت‌ها و خوش‌اخلاقی‌های علی را.
    حالت چهره‌اش اینگونه به علی می‌گوید و علی نمی‌داند عصبانیت خواهرش از کجا آب می‌خورد. می‌داند که باید منتظر یک حمله باشد. خود را آماده می‌کند.
    خواهرش می‌گوید: علی تا پیشِ ما بود، عصبانی بود. نمی‌شد باهاش حرف زد. مدام با کنایه سخن می‌گفت.
    خواهرش اینها را خطاب به نگین گفت.
    علی نمی‌دانست چکار کند. لحظه‌ای سکوت کرد. به خواهرش نگاه کرد. به نگین نگاه کرد. فکر کرد.
    نگین هم سکوت کرده بود. علی سکوتِ قبل از حرف زدن را از نگین آموخته بود. همین چیزهای کوچک بود که اجازه نمی‌داد در کنار نگین عصبانی شود.
    می‌دانست اگر بخواهد جواب خواهرش را بدهد خواهرش عصبانی‌تر خواهد شد و احتمالاً قهر خواهد کرد. از اینکه چرا جلوی همسرت من را کوچیک کردی؟ چرا از همسرت طرفداری کردی؟ خیلی قدرنشناسی!
    به این فکر کرد که اگر جواب خواهرش را ندهد، چه اتفاقی می‌افتد.
    نگین جوابش را می‌داد. حتماً جوابش را می‌داد. نگین کسی نبود که بتواند نیش و کنایه‌های خواهرشوهر را تحمل کند. اصلاً، هیییچ کس نمی‌تواند تحمل کند. طبیعی‌ست.
    اگر نگین جوابش را می‌داد دیگر راه بازگشتی نبود. یک قهری و دلخوری طولانی مدت شروع می‌شد. هیچکدام حاضر نبود کوتاه بیاید و عذرخواهی کند. یکی زن‌داداش بود و دیگری خواهرشوهر!
    البته اگر علی جواب خواهرش را نمی‌داد و نگین حرف می‌زد، نگین از دست علی شاکی می‌شد که چرا جواب خواهرت را ندادی؟ اینگونه علاوه‌بر اینکه رابطه‌ی خانواده‌اش با خواهرش خراب می‌شد، رابطه‌ی او و نگین نیز شکرآب می‌شد.
    علی توی بد موقعیتی قرار گرفته بود. می‌دانست باید تصمیمی بگیرد. نمی‌توانست بدون تصمیم‌گیری از کنارش عبور کند!
    به همین خاطر تصمیم گرفت خودش جواب خواهرش را بدهد. اینگونه کمتر ضرر می‌دید. حتی رابطه‌اش با نگین محکم‌تر می‌شد. مدتی بعد هم می‌توانست رابطه‌اش با خواهرش را تا حدِ خوبی ترمیم کند. به هر حال خواهر و برادر بودند. از یک خون بودند. مدت‌ها کنار هم زندگی کرده بودند. رابطه‌ی عاطفی با هم داشتند. علی عذرخواهی می‌کرد، خواهرش هم عذرخواهی ‌می‌کرد. این می‌گفت اینجا مقصر من بودم، نباید تند می‌رفتم، اشتباه کردم. اون هم می‌گفت اونجا مقصر من بودم، نباید حرف می‌زدم. اینگونه هرکس نقش خودش را در مشاجره می‌پذیرفت.
    علی اینگونه جواب خواهرش را داد:
    "من عصبانی می‌شدم درست. اما زمانی که داشتم آش می‌خوردم. در تنهایی‌ام متمرکزانه آش می‌خوردم. نمی‌توان هم آش خورد و همزمان یک نخود نپخته بیندازی توی آش. نمی‌توانی آن آش را بخوری. نمی‌دانی محتویاتش چه بوده.
    برای اینکه بتوانی آش را بخوری باید نخود نپخته را بیرون بکشی و دور کنی. در اکثر مواقع راهی سریع‌تر از عصبانیت برای دور کردن نخود نبود. تا بتوانی سریع‌تر به آش خوردن برگردی.
    آن نخود در آن لحظات تو بودی.
    اما برای هر آش خوردنی نیاز به قاشق دارم. چون می‌دانم اینقدر نقص دارم که نمی‌توانم با دست بخورم.من عصبانیتم را سرِ قاشق خالی نمی‌کنم. باهاش خوش‌رفتاری می‌کنم و بعد از خوردن می‌شورمش و در جایی می‌گذارم که خشک شود. حتی دستمال می‌کشم تا لکه‌ای رویش باقی نماند. چون می‌دانم برای خوردن آش بعدی بهش نیاز دارم. می‌دانم اینقدر ناقصم که بدون آن نمی‌توانم آش بخورم.
    نگین برای من این قاشق است.
    من با نگین خوش‌رفتاری می‌کنم و عصبانیتم را سرش خالی نمی‌کنم، چون دارم به کمک او آش‌های مورد علاقه‌ام را می‌خورم و از محتویاتش آگاه می‌شوم. اگر او نباشد اینقدر ناقص و تهی می‌شوم که حتی آش‌هایی را که قبلا! هم خورده‌ام، نمی‌توانم هضم کنم.
    من از نگین مراقبت می‌کنم تا از دستش ندهم.
    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی یکشنبه 22 مرداد 1396 19:10 نظرات ()

    من نه جامعه‌شناسم و نه مطالعه‌ای در این زمینه داشته‌ام. اما این سوال ذهنم رو درگیر کرده.

    آیا جوامعی وجود دارند که در برهه‌ای از تاریخ‌شان با مشکلات امروز جامعه‌ی ما روبه‌رو بوده باشند؟

    آیا جوامعی وجود خواهند داشت که در آینده با مشکلات امروز جامعه‌ی ما مواجه شوند؟

    بر اساس آنچه که از وب‌سایت‌ها خوانده‌ام و از تلویزیون دیده‌ام،  می‌دانم کشورهایی بوده‌اند که با مشکلات اقتصادی امروز ما مواجه بوده‌اند. بر همین اساس به نظر خودم کشورهایی نیز وجود دارند که در آینده با مشکلات اقتصادی امروز ما مواجهه خواهند شد.

    اما منظور من با مشکلات اجتماعی است. مشکلاتی که همه باهاش آشناییم. از مشکلاتی که تقرییا خبری ازشون نیست مانند عدم درک درست والدین نسبت به خواسته ها و تمایلات و بینش فرزندشان که در جامعه‌ی امروز زندگی میکند تا مشکلاتی که همیشه خبری ازشون مخابره میشود. طلاق و تن‌فروشی و آزارهای جنسی در مکان های عمومی و فرهنگ رانندگی و عدم مصرف بهینه و … .

    اگر در این زمینه ها چنین تجربیاتی برای ما وجود دارد چگونه می توانیم ازش استفاده کنیم؟

    اگر حال ما آینده‌ی دیگران است چگونه باید ثبتش کرد که برایشان آموزنده باشد؟

    در یک حوزه‌ی مشخص ایجاد یک دانشنامه از مشکلات کشورهای مختلف در آن حوزه و اقداماتشان در مواجهه با آن امکان‌پذیر است؟
    متخصصان احتمالا چنین دانشنامه‌هایی هستند. مثلاً اقتصاددانی که علاوه‌بر اقتصاد ملل، تاریخ آن‌ها را نیز از منظر اقتصادی خوانده یک دانشنامه‌ی زنده‌ است.

    گمان میکنم اروپائیان نیز در گذشته مشکلات امروز ما را داشته و ازش عبور کرده اند. اما از آینده‌ی خودمان هیچ نظری ندارم. با توجه به دین متفاوتی که با اروپائیان داریم آیا آینده‌ی ما مانند امروز آنها خواهد بود؟ مثلا در مورد پوشش دختران و پسران.

    در حال حاضر گمان میکنم امروز ما فردای کشورهایی چون افعانستان خواهد بود. اما در مورد اینکه این فردا چه روزی خواهد بود هیج نظری ندارم.



    مترسک! به چه می اندیشی؟

    مترسک: آیا آینده ی آن چوب خشک و این کاه‌های بر زمین ریخته، امروز من خواهد بود؟

    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 2 1 2