منوی اصلی
وبلاگ محسن زنگویی
  • محسن زنگویی دوشنبه 30 مرداد 1396 19:34 نظرات ()
    چه بخواهیم چه نخواهیم رفتار دیگران بر رفتار ما با آنها و رفتار ما بر رفتار دیگران با ما تأثیر می‌گذارد.
    همچنین نمی‌توان یک نفر را به بخش‌های جداگانه تقسیم کرده و با هر بخش از او بر اساس رفتار او در آن بخش، جدایِ از رفتار او در بخش‌های دیگر، رفتار کرد.
    تنها می‌توان تأثیرپذیری از رفتار یک فرد از یک بخش را در دیگر بخش‌ها، کمرنگ کرد.

    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی یکشنبه 29 مرداد 1396 13:29 نظرات ()
    ذهن خود را به کاری مشغول کنید، وگرنه او شما را به کاری مشغول می‌کند.
    ارسال دیدگاه
  • دارم به نفت فکر می‌کنم. اینکه آیا نفت تنها از نوع زیرزمینی‌اش وجود دارد یا روی زمین نیز یافت می‌شود؟

    آیا ما انسان‌ها نیز می‌توانیم نفت تولید کنیم؟ اگر بله. چه مصداق‌هایی دارد؟

    آیا تاکنون ازش استفاده کرده‌ایم؟

    آیا می‌توانیم با تولید نفت دیگران را آنگونه که می‌خواهیم هدایت کنیم؟

    اگر بتوان هم جذاب است و احتمالا مفید، هم وحشتناک.

    اکنون به جواب این سوالات از دید خودتان فکر کنید و سپس ادامه‌ی مطلب و محتویات ذهن من را بخوانید.

    ارسال دیدگاه
  • دو روز پیش برای دریافت کارت هوشمند ملی‌ام به اداره‌ی ثبت احوال رفتم.
    از ازدوحام جمعیت و کمبود نیرو در تحویل دادن کارت‌ها که بگذرم، عدم تعهد کارکنان مربوطه نیز برایم تأسف برانگیز بود.
    زمان دریافت کارت، متصدی با خنده‌ای بهم گفت چرا فقط یک اثر انگشت داری؟ من هم با تعجب گفتم همشون رو روی دستگاه گذاشته بودم.
    زمان ثبت‌نام یه بار تمام انگشتانم را روی دستگاه گذاشتم و یه بار هم هر کدام را جداگونه.
    به هر حال من تنها با ثبت اثر انگشت شست چپم کارت را تحویل گرفتم.
    از بس معطل شده بودم، در اداره به کارت و پاکتش نگاه نکردم و برگشتم خونه.
    پاکت را که باز کردم، در قسمتی نوشته بود:
    رمز هویت دیجیتال
    رمز امضای دیجیتال
    رمز فاقدین اثر انگشت
    اما جلوی هیچ کدام، هیچ چیزی ننوشته بود. اینکه این کار برای افزایش امنیت است درست. چرا که در اداره، متصدی تحویل کارت پاکت را باز کرد. (البته جلوی خودم)
    در قسمت دیگری نیز نوشته بود:
    در صورتی که رمز را سه بار پیاپی اشتباه وارد کنید کارت شما غیرفعال خواهد شد. برای فعال کردن مجدد کارت و دریافت رمز جدید با در دست داشتن اصل شناسنامه و کارت هوشمند ملی خود به یکی از ادارات ثبت احوال مراجعه کنید.
    از برادرم که قبل از من کارتش را تحویل گرفته بود، درباره‌ی رمز سوال کردم. گفت موقع ثبت‌نام ازت می‌پرسن که چه رمزی براش بذارن. اما من چیزی به یاد نداشتم. هیچ رمزی به یاد نداشتم. یا متصدی ثبت‌نام از من پرسیده و من هم بهش رمزی را گفته‌ام و اکنون به یاد ندارم یا مانند ثبت اثر انگشتانم در این مورد نیز سهل‌انگاری کرده.
    به هر حال اکنون رمز کارت هوشمند ملی‌ام را نمی‌دانم و نمی‌دانم چگونه و کجا باید ازش استفاده کنم!
    تمام اینها را گفتم که بگویم:
    یک طرح هرچقدر هم خوب باشد، برای رسیدن به هدفش باید توسط نیروهایی اجرا شود که نسبت به ضرورت تمام فرایندها و بخش‌های طرح توجیه شده باشند.
    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی دوشنبه 23 مرداد 1396 21:47 نظرات ()
    خواهرشوهر از راه می‌رسد. انگار دلش از جایی پر است. وقتی علی و نگین را می‌بیند تمام خاطراتی را که با علی داشته به یاد می‌آورد جز خوبی‌ها، محبت‌ها و خوش‌اخلاقی‌های علی را.
    حالت چهره‌اش اینگونه به علی می‌گوید و علی نمی‌داند عصبانیت خواهرش از کجا آب می‌خورد. می‌داند که باید منتظر یک حمله باشد. خود را آماده می‌کند.
    خواهرش می‌گوید: علی تا پیشِ ما بود، عصبانی بود. نمی‌شد باهاش حرف زد. مدام با کنایه سخن می‌گفت.
    خواهرش اینها را خطاب به نگین گفت.
    علی نمی‌دانست چکار کند. لحظه‌ای سکوت کرد. به خواهرش نگاه کرد. به نگین نگاه کرد. فکر کرد.
    نگین هم سکوت کرده بود. علی سکوتِ قبل از حرف زدن را از نگین آموخته بود. همین چیزهای کوچک بود که اجازه نمی‌داد در کنار نگین عصبانی شود.
    می‌دانست اگر بخواهد جواب خواهرش را بدهد خواهرش عصبانی‌تر خواهد شد و احتمالاً قهر خواهد کرد. از اینکه چرا جلوی همسرت من را کوچیک کردی؟ چرا از همسرت طرفداری کردی؟ خیلی قدرنشناسی!
    به این فکر کرد که اگر جواب خواهرش را ندهد، چه اتفاقی می‌افتد.
    نگین جوابش را می‌داد. حتماً جوابش را می‌داد. نگین کسی نبود که بتواند نیش و کنایه‌های خواهرشوهر را تحمل کند. اصلاً، هیییچ کس نمی‌تواند تحمل کند. طبیعی‌ست.
    اگر نگین جوابش را می‌داد دیگر راه بازگشتی نبود. یک قهری و دلخوری طولانی مدت شروع می‌شد. هیچکدام حاضر نبود کوتاه بیاید و عذرخواهی کند. یکی زن‌داداش بود و دیگری خواهرشوهر!
    البته اگر علی جواب خواهرش را نمی‌داد و نگین حرف می‌زد، نگین از دست علی شاکی می‌شد که چرا جواب خواهرت را ندادی؟ اینگونه علاوه‌بر اینکه رابطه‌ی خانواده‌اش با خواهرش خراب می‌شد، رابطه‌ی او و نگین نیز شکرآب می‌شد.
    علی توی بد موقعیتی قرار گرفته بود. می‌دانست باید تصمیمی بگیرد. نمی‌توانست بدون تصمیم‌گیری از کنارش عبور کند!
    به همین خاطر تصمیم گرفت خودش جواب خواهرش را بدهد. اینگونه کمتر ضرر می‌دید. حتی رابطه‌اش با نگین محکم‌تر می‌شد. مدتی بعد هم می‌توانست رابطه‌اش با خواهرش را تا حدِ خوبی ترمیم کند. به هر حال خواهر و برادر بودند. از یک خون بودند. مدت‌ها کنار هم زندگی کرده بودند. رابطه‌ی عاطفی با هم داشتند. علی عذرخواهی می‌کرد، خواهرش هم عذرخواهی ‌می‌کرد. این می‌گفت اینجا مقصر من بودم، نباید تند می‌رفتم، اشتباه کردم. اون هم می‌گفت اونجا مقصر من بودم، نباید حرف می‌زدم. اینگونه هرکس نقش خودش را در مشاجره می‌پذیرفت.
    علی اینگونه جواب خواهرش را داد:
    "من عصبانی می‌شدم درست. اما زمانی که داشتم آش می‌خوردم. در تنهایی‌ام متمرکزانه آش می‌خوردم. نمی‌توان هم آش خورد و همزمان یک نخود نپخته بیندازی توی آش. نمی‌توانی آن آش را بخوری. نمی‌دانی محتویاتش چه بوده.
    برای اینکه بتوانی آش را بخوری باید نخود نپخته را بیرون بکشی و دور کنی. در اکثر مواقع راهی سریع‌تر از عصبانیت برای دور کردن نخود نبود. تا بتوانی سریع‌تر به آش خوردن برگردی.
    آن نخود در آن لحظات تو بودی.
    اما برای هر آش خوردنی نیاز به قاشق دارم. چون می‌دانم اینقدر نقص دارم که نمی‌توانم با دست بخورم.من عصبانیتم را سرِ قاشق خالی نمی‌کنم. باهاش خوش‌رفتاری می‌کنم و بعد از خوردن می‌شورمش و در جایی می‌گذارم که خشک شود. حتی دستمال می‌کشم تا لکه‌ای رویش باقی نماند. چون می‌دانم برای خوردن آش بعدی بهش نیاز دارم. می‌دانم اینقدر ناقصم که بدون آن نمی‌توانم آش بخورم.
    نگین برای من این قاشق است.
    من با نگین خوش‌رفتاری می‌کنم و عصبانیتم را سرش خالی نمی‌کنم، چون دارم به کمک او آش‌های مورد علاقه‌ام را می‌خورم و از محتویاتش آگاه می‌شوم. اگر او نباشد اینقدر ناقص و تهی می‌شوم که حتی آش‌هایی را که قبلا! هم خورده‌ام، نمی‌توانم هضم کنم.
    من از نگین مراقبت می‌کنم تا از دستش ندهم.
    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی یکشنبه 22 مرداد 1396 18:10 نظرات ()

    من نه جامعه‌شناسم و نه مطالعه‌ای در این زمینه داشته‌ام. اما این سوال ذهنم رو درگیر کرده.

    آیا جوامعی وجود دارند که در برهه‌ای از تاریخ‌شان با مشکلات امروز جامعه‌ی ما روبه‌رو بوده باشند؟

    آیا جوامعی وجود خواهند داشت که در آینده با مشکلات امروز جامعه‌ی ما مواجه شوند؟

    بر اساس آنچه که از وب‌سایت‌ها خوانده‌ام و از تلویزیون دیده‌ام،  می‌دانم کشورهایی بوده‌اند که با مشکلات اقتصادی امروز ما مواجه بوده‌اند. بر همین اساس به نظر خودم کشورهایی نیز وجود دارند که در آینده با مشکلات اقتصادی امروز ما مواجهه خواهند شد.

    اما منظور من با مشکلات اجتماعی است. مشکلاتی که همه باهاش آشناییم. از مشکلاتی که تقرییا خبری ازشون نیست مانند عدم درک درست والدین نسبت به خواسته ها و تمایلات و بینش فرزندشان که در جامعه‌ی امروز زندگی میکند تا مشکلاتی که همیشه خبری ازشون مخابره میشود. طلاق و تن‌فروشی و آزارهای جنسی در مکان های عمومی و فرهنگ رانندگی و عدم مصرف بهینه و … .

    اگر در این زمینه ها چنین تجربیاتی برای ما وجود دارد چگونه می توانیم ازش استفاده کنیم؟

    اگر حال ما آینده‌ی دیگران است چگونه باید ثبتش کرد که برایشان آموزنده باشد؟

    در یک حوزه‌ی مشخص ایجاد یک دانشنامه از مشکلات کشورهای مختلف در آن حوزه و اقداماتشان در مواجهه با آن امکان‌پذیر است؟
    متخصصان احتمالا چنین دانشنامه‌هایی هستند. مثلاً اقتصاددانی که علاوه‌بر اقتصاد ملل، تاریخ آن‌ها را نیز از منظر اقتصادی خوانده یک دانشنامه‌ی زنده‌ است.

    گمان میکنم اروپائیان نیز در گذشته مشکلات امروز ما را داشته و ازش عبور کرده اند. اما از آینده‌ی خودمان هیچ نظری ندارم. با توجه به دین متفاوتی که با اروپائیان داریم آیا آینده‌ی ما مانند امروز آنها خواهد بود؟ مثلا در مورد پوشش دختران و پسران.

    در حال حاضر گمان میکنم امروز ما فردای کشورهایی چون افعانستان خواهد بود. اما در مورد اینکه این فردا چه روزی خواهد بود هیج نظری ندارم.



    مترسک! به چه می اندیشی؟

    مترسک: آیا آینده ی آن چوب خشک و این کاه‌های بر زمین ریخته، امروز من خواهد بود؟

    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی یکشنبه 22 مرداد 1396 01:37 نظرات ()

    خردمندی به کلامی ست که از دهان بیرون نمی دهیم.

    خردمندی به عملی ست که انجام نمی دهیم.

    خردمندی به مسیری ست که نمی رویم.


    ارسال دیدگاه
  • در مسیر برازجان به شیراز بعد از تنگ بوالحیات در دل کوه کنار جاده توی پارکینگ‌ها کبرهایی کوچک می‌بینید که روی یه کارتن یا یه بنر نوشته‌اند : انجیر کوهی موجود است.

    روی سکوهایی کنار این کپرها سبدهایی کوچک ساخته شده از شاخه و برگ درخت انجیر می‌بینید. کپرهایی که عموما خودرویی کنارشان نایستاده. شایدم هنگام عبور من خودرویی کنارشان نایستاده بود.

    اما به هر حال یک سوال ذهنم را درگیر کرد. صاحبان این کپرها چگونه می توانند رانندگان را ترغیب به توقف و سپس خرید کنند؟

    مشتریان این کپرها سرنشینان خودروهای شخصی هستند که از چند شهر عبور میکنند؛ برای استراحت نیاز به توقف دارند. بخش بزرگی از این رانندگان چون از شهرهای جنوبی می‌آیند چنین انجیرهایی برایشان جذاب و مایل به تستش هستند.. دسته‌ی دیگر مشتریان رانندگان کامیون‌ها هستند.

    وجه مشترک تمام این رانندگان نیاز به توقف و استراحت است. با توجه به منظره‌ی کوهستانی آن منطقه وجود کپر بزرگی ساخته شده از شاخه و برگ‌های درخت‌های منطقه (عموما انجیر) به همراه میز و صندلی‌هایی برای استراحت مکانی مناسب و دنج را ایجاد خواهد کرد.

    حال باید آنان که توقف کرده‌اند را به خرید ترغیب کرد. به نظر من در کنار انجیر باید بلال نیز بفروشند. هنگام پخت بلال برای یکی از مشتریان دیگر مستریان تیز وسوسه خواهند شد. در مدل فروش انجیر نیز باید تجدید نظر صورت گیرد. به این صورت که در کنار مدل فروش فعلی (فروش سبدی) فروش کاسه‌ای نیز وجود داشته باشد. فروش کاسه‌ای برای آن مشتریانی است که می‌خواهند در محل کپر بخورند، استراحت کنند و سپس به ادامه‌ی مسیر بپردازند. در کاسه‌ها می تواند چهار یا پنج انجیر باشد.


    در حال حاضر با توجد به اینکه لوازم دارندگان این کپرها اندک است می توانند آن ها را شب‌ها کامل با خود ببرند و روز بعد دوباره بیاورند. اینگونه حداقل امنیت در شب جای بحث ندارد. اما با گسترش این کپرها چطور؟ امنیت در شب مهم است؟ با توجه به وجود میز و صندلی و احتمالا پشتی. نمی توانم به این سوال پاسخ دهم چون آن منطقه را نمی‌شناسم. اما امنیت در چنین مناطقی معمولا مهم است. فرض کنیم مهم باشد. چگونه باید حلش کرد؟ به ذهن من تنها یک راه حل می‌رسد. حضور دائم حداقل یک نفر در کپر و در شب احتمالا دو نفر.

    موضوع دیگری که باید بهش توجه کرد بحث اقتصادی بودن یا نبودن است. آیا در بین رانندگان اینقدر مشتری بالقوه وجود دارد که با چنین سرمایه‌گذاری‌ای و افزایش جذابیت به خریدار تبدیل شوند؟ اگر تعطیلات عید نوروز را کنار بگذاریم که قطعا وجود خواهد داشت به تابستان میرسیم که مردم جنوب قصد سفر به مناطق شمالی کشور میکنند. البته سرمایه‌گذاری‌اش بیشتر از اینکه از نوع مالی باشد از نوع توان جسمی و زمان است. آیا اگر کسی تصمیم به انجام چنین کاری بگیرد در آن مدت زمان می‌تواند کار پرسودتری انجام دهد؟ به نظرم خیر. چون کسی دست به ساخت کپر بزرگی می‌زند که کپر کوچکی داشته باشد و کسی که کپر کوچکی دارد نمی‌توانسته کار بهتری انجام دهد. پس به نظرم بحث روی سرمایه‌ی زمانی کار بیهوده‌ای است. از آنجاییکه انجیرها از درختان کوهی یا درختان حیاط خانه‌شان تهیه می شود اکثر فروشندگان نیاز به سرمایه اولیه برای خرید انجیر ندارند. احتمالا تنها سرمایه اولیه مربوط به خرید بلال و میز و صندلی خواهد بود.

    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی چهارشنبه 18 مرداد 1396 15:15 نظرات ()

    حدود یک هفته پیش در پارک وحدت شهر مشهد نشسته بودم. روی صندلی. مشغول کتاب خواندن. مردی 40 تا 50 ساله کنارم نشست. تنها. صحبت کرد. من نیز با لبخند جوابش را دادم. لحظاتی گذشت. سیگاری روشن کرد و اولین دودش را از دهان بیرون داد. همین لحظه بلند شدم و روی صندلی دیگری دور از او رو به رویش نشستم. لحظاتی گذشت. سرم به کتاب بود. سرم را بالا آوردم دیدم نیستش. من نیز بلند شدم و روی همان صندلی اولی نشستم. سایه ی بهتری داشت. بوی دود سیگار کنجکاوم کرد. روی زمین را نگاه کردم. سیگاری نصفه و خاموش نشده درحال سوختن بود. نصف دیگرش هم خاکستر شده بود. خاکسترش دست نخورده بود. همانجا روی زمین سوخته بود.

    امروز در پارک نماز شهر دلیجان روی صندلی نشسته ام. درحال کتاب خواندن. مردی 40 تا 50 ساله به همراه دو پسرش که در سنین دبستان بودند کنارم نشستند. بچه ها شروع به صحبت کردند و پدرشان هم به اطراف نگاه می کرد. سیگارش را روشن کرد و اولین دودش را بیرون داد. نمی دانستم اکنون نیز چون گذشته بلند شوم یا بنشینم. اگه بلند می شدم این مرد یا بهتر بگویم این پدر متوجه میشد که کارش اشتباه است و من ناراحت شده ام. اما از این کارم پسرانش هم متوجه می شدند و احتمالا سرافکنده از پدرشان. یا حداقل از دست پدرشان ناراحت میشدند و احساس خجالت می کردند. به هر حال نشستم و کاملا عادی همچون قبل از آتیش شدن سیگار به خواندنم ادامه دادم.


    مترسک دودِ گندم زارهای درو شده ی خاموش شده اذیتت نمیکند؟

    مترسک: وظیفه ی من پراندن پرندگان است تا پا روی آتشِ زیرِ خاکستر نگذارند.

    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی سه شنبه 17 مرداد 1396 23:30 نظرات ()

    چشمانش را نیمه باز کرد. بست. چپی را باز کرد. بست. راستش را باز کرد. بست. لحظاتی گذشت. بلاخره هردو رو کامل باز کرد. ساعت را نگاه کرد. 5 دقیقه تا اذان صبح مانده بود. صدای نیایش قبل از اذان را از بلندگوی مسجد شنید.

    بلند شد.

    آبی به صورتش زد. خشکش کرد. وضو گرفت.

    بر سجاده ایستاد. دقایقی بعد سلام نمازش در حال تمام شدن بود.

    السلام علیکم و رحمت الله و برکاته

    دستانش را سه بار بالا و پایین برد و به اطراف نگاه کرد. همزمان سه بار گفت: الله اکبر

    بیل و داسش را برداشت. اسبش را زین کرد. به باغ رفت.

    وقتی رسید از نهری که دیشب باز کرده بود نصف باغ آبیاری شده بود. این را بست و نهر دیگری را باز کرد. آتش را روشن کرد. کتری را بر آن گذاشت.

    لحظاتی گذشته بود. شیهه ی اسبش را شنید. به گوشش آشنا بود. اسبش بوی ماده اش را استشمام کرده بود. بی درنگ فهمید که وقت صبحانه هست و نگین در حال آمدن است.

    سرِ راهش ایستاد تا عبور نگین از پیچ راه را تماشا کند.

    نگین سوار بر اسب ماده اش از پیچ گذشت. همچون آفتابی که از پشت کوه طلوع می کند.

    افسار اسب نگین را گرفت. چند قدمی با او همراه شد. نگین را سوار بر اسب کنار آتش برد.

    نگین با چشمانی سرمه شده, ابروانی مشکی, لبی سرخ رنگ, روسری ای به رنگ آبی آسمان و ریشه های بلند, لباسی سفید رنگ با گل های سرخ ریز نقش درونش, کفشی آبی به پا و کمربندی آبی دور تا دور لباسش و خطی از لبخند بر صورتش به علی نگاه کرد. دستش را بر شانه هایش گذاشت و از اسب پایین آمد.

    چای آماده بود. تخم مرغ محلی بود. عسل فراهم بود. نان سنگک بود.

    علی لقمه ای برای نگین و نگین لقمه ای برای علی گرفت.

    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 2 1 2