محسن زنگویی سه شنبه 3 مرداد 1396 21:16 نظرات ()
توی سفرم. ماشین در جاده ی کوهستانی نرسیده به دشت ارژن خراب شد. طوری نبود که بخواد بین راه به امان خدا بذارمون.
گاز زیر پات خالی میشد. ماشین کول‌کول میزد.گاز نمی خورد.40، 50 تا بیشتر نمیشد رفت. حداکثر دنده 3. می‌دونستیم باید تعمیر بشه و الا یه جای دیگه بین راه باید می خوابیدیم.
رسیدیم دشت ارژن، رفتیم تعمیرگاه.
یه تعمیرکار جوان اشکال ماشین رو گفت. ما هم اعتماد کردیم. چاره ای نداشتیم. باید تعمیر میشد. اعتماد از این بابت که به کارش وارده یا نه؟ اشکال ماشین رو درست تشخیص داده یا نه؟
اما چگونه اعتماد کردیم؟
1- پر انرژی بود و خوش سخن
2- دقیقا بهمون توضیح داد که اشکال ماشین چیه و چرا اینجوری شده.
3- بهمون گفت که وقتی این‌ها خراب میشه، ماشین گاز نمی‌خوره. همون چیزی که ما حس کرده بودیم.
4- به دیوار تعمیرگاهش سرسیلندر سوخته و تسمه‌های فرسوده آویزون بود. سرسیلندرهایی که شاید جایی جز سطل زباله و در نهایت در بهترین حالت بازیافت نداشته باشند. اما بودنشان آنجا روی دیوار باعث اعتمادسازی میشد. خبر از این می‌دادند که صاحب تعمیرگاه قبلاً کار کرده و کار اولش نیست.
5- تعمیرگاهی مرتب و منظم و تمیز داشت.