لب ساحل ایستاده بود و به انعکاس خورشیدِ در حال غروب نگاه می‌کرد. می‌دانست خورشید زمانی از پشت سرش طلوع کرده و اکنون در مقابلش در حال غروب است.

با خود اندیشید: مرگ من که مقابلم قرار دارد، چگونه انعکاسی خواهد داشت؟



تمام خاطراتش از مقابل چشمانش می‌گذشت. ماه به ماه. سال به سال.

احساس کرد دارد غروب می‌کند.


خورشید غروب کرده بود. پاهایش با آب دریا آشنا شده بود. می‌دانست خورشید فردا صبح دوباره طلوع می‌کند.

با خود اندیشید: آیا می‌توان قبل از خاموشی ابدی، دوباره طلوع کرد؟


نیمه‌های شب، آب دریا به زانوانش تکیه زده بود. با هر موجش، فشاری روی پاهایش احساس می‌کرد که او را به سمتی سوق می‌داد.

و اندیشید برای طلوعی دوباره به کدامین سو باید حرکت کند؟




امسال در حال غروب کردن است و بلافاصله پس از آن با رنگ و بویی جدید، مجدداً طلوع می‌کند.

تو چه زمانی سالت غروب می‌کند و با چه فاصله زمانی از آن مجدداً طلوع خواهی کرد؟
آیا به غروب امسالت امیدی داری؟

اصلاًً می‌دانی سال چیست؟ می‌دانی که سال به تاریخ نیست؟
می‌دانی می‌توانی چند سالت را با یکسال خورشیدی زندگی کنی و یک‌سالت را با چند سال خورشیدی؟

آیا طلوعت همراه با رنگ و بویی جدید خواهد بود؟
یا رخ به زمینت نشان نمی‌دهی و آن‌ها را از تشعشع وجودت بی‌نصیب می‌گذاری؟
آیا روی زمینت کسی بوده که تشعشعت برای آن می‌بوده و اکنون نیست؟

کسی نیست که برای سیراب گشتن از اولین تشعشاتت در طلوعی با رنگی و بویی جدید، تا صبح بیدار مانده باشد؟
کسی نیست منتظر لبخندد باشد؟ لبخندی بر رخی جدید.

فاصله‌ی غروب و طلوعت چقدر است؟
تا کِی در برزخت خواهی ماند؟

بگذار بگذرد

غروبت و غروبش و غروبشان را به طلوعی روشن کن.
تشعشعت را به رخ آنی بتابان که چهره مقابل طلوعت گرفته و پشت به غروبت کرده.

بگذار بگذرد.