خانم یکی از اقوام در مراسمی که چند وقت پیش در خانه‌ی پدرش برگزار شد، حضور داشت. همسرش و سایر اعضای قوم نیز بودند. مراسم به خوبی و خوشی به پایان رسید و این خانم هم طلاهایش را در آن مراسم در دست و به گردن داشت.
از این مراسم چند هفته ایست که می‌گذرد. تا چند روز پیش که خبر می‌رسد طلاهایش دزدیده شده است.
این خانم و همسرش در خانه‌ی پدر همسر زندگی می‌کنند. ساختمان‌هایشان جداست اما حیاط مشترکی دارند. همه در کنار هم خوشحال و شاد بودند. به گونه‌ای که وقتی دیگر فرزندان و نوه‌های آن پیرمرد و پیرزن به خانه می‌آمدند، همه می‌توانستند به راحتی وارد خانه‌ی این عروس و داماد هم شوند. البته چهار سالی از ازدواجشان می‌گذرد.
بله می‌گفتم. خبر رسید طلاها دزدیده شده. اول گفتند حتماً جایی گذاشتی و یادت رفته. اما همه‌جا را گشتند و هیچی پیدا نشد. گفتند شاید در آن مراسم جایی افتاده. اما باز گشتند و چیزی نبود. البته این خانم فکر کرد وقتی بهش گفته‌اند که ممکن است در آن مراسم افتاده باشد، تلویحاً بهش گفته‌اند که خانواده‌ی پدرش دزد است!
به هر حال پلیس آوردند و انگشت نگاری کرد، اما چیزی دستگیرش نشد.
کم‌کم دعواها بالا گرفت. سوءظن‌ها قوت گرفت. تهمت‌ها شروع شد.
دعوا به میان همسر این خانم و پدر و مادرش کشیده شد. همان پیرمرد و پیرزن. سوءظن بر یکی از پسران این پیرمرد و پیرزن سنگینی می‌کرد چون معتاد است.
وقتی از پلیس قطع امید شد و دزد هم خودش را معرفی نکرد، خانم مال باخته به اتفاق همسرش به پیش فال‌گیر رفتند تا شاید او بگوید دزد کیست.
داستان را برای فال‌گیر تعریف کردند. مو به مو. فال‌گیر گفته بود که "دزد یک پسر است." خانم مال باخته موبایلش را بیرون می‌آورد و تصاویر پسران فامیل را نشان می‌دهد. می‌گوید کدام است؟ فال‌گیر روی یکی از عکس‌ها دست می‌گذارد. از قضا دست روی عکسِ پسرِ آن فرد معتاد می‌گذارد. در واقع یکی از نوه‌های آن پیرمرد و پیرزن.
دعوا بزرگ‌تر به همراه کلماتی رکیک‌تر می‌شود. پدرِ معتاد عصبانی شده و می‌گوید چرا به پسر من تهمت می‌زنی؟ او 18 سال بیشتر ندارد و دارد می‌رود سربازی. او دزد نیست. آن خانم نیز در جوابش می‌گوید: اگر پسرت دزد نیست، پس حتماً خودت دزدی؟
دزد همچنان پیدا نشده. اما بازار دعوا و تهمت و سوءظن داغ است.
در اینجا به فرد فال‌گیر می‌گویند "دعاکُن". فردیست به ظاهر متدین و با ایمان. فردیست که از عالم غیب خبر دارد و فردیست که بر جدش قسم می‌خورند.
چند روزی می‌گذرد. دو خانواده با هم قهرند. در یک حیاط زندگی می‌کنند اما با هم حرف نمی‌زنند. پسر با پدر پیرش حرف نمی‌زند. عروس با مادر شوهر پیرش.

خبر می‌آید طلاها پیدا شده. چگونه؟ داستانی مفصل دارد.
بر روی موبایل یکی از نوه‌های این پیرمرد و پیرزن، پیامک واریز وجه می‌آید. 10 میلیون تومان. آن نوه یک پسر است. 13 یا 14 سال بیشتر ندارد. مادرش ازش می‌پرسد این پول را از کجا آورده‌ای؟ جواب نمی‌دهد. بعد از کلی سوال و جواب، بالاخره می‌گوید من طلاها را برداشته‌ام. ازش می‌پرسند چگونه فروختی‌شون؟ جواب می‌دهد: با آن دوستم رفتیم و فروختیم.
خبر به خانواده‌ی مال‌باخته می‌رسد. خانم مال‌باخته را می‌برند بازار و برایش معادل 15 میلیون تومان طلا می‌خرند. در آخر نیز این خانم می‌گوید: دیدید دزد از خودتان بود؟

اکنون این عروس با خانواده‌ی همسرش قهر است. چه آن خانواده‌ای که پسرشان دزد بود، چه آن خانواده‌ای که فال‌گیر گفته بود دزد از این‌هاست و اینگونه مورد تهمت قرار گرفتند، چه آن پیرمرد و پیرزن و چه سایرین که تنها از طریق تلفن و گروه خانوادگی‌ای در واتس‌آپ، از ماجرا خبردار شده بودند.
اکنون همسر این عروس، پسر این پیرمرد و پیرزن، با دیگران قهر است. چون همسرش قهر است. با پدر و مادرش قهر است. حتی گمان می‌کنم خجالب بکشد از تمامی فحش‌ها و تهمت‌هایی که زد.
اکنون پسر معتاد این پیرمرد و پیرزن خیالش آسوده شده از اینکه فردی از خانواده‌اش دزد نبوده. اما با آن عروس و داماد قهر است چون بهش تهمت زده‌اند. احتمالاً با پدر و مادر عروس نیز قهر باشد و پشت سرشان بد و بیراهی نیز بگوید.
اکنون خانواده‌ای که فرزندشان دزد بوده، در بهت و حیرت هستند. خجالت زده و شرمسار. آیا فرزندشان از نظر مالی چیزی کم داشت؟ خیر. خانواده‌ای هستند ثروتمند.
اکنون بیش‌ از هر زمان دیگری پی برده‌ام که دوست در رفتار آدمی نقش به سزایی دارد. چه مثبت چه منفی. اما تا زمانی که نقش خانواده کم رنگ نشده باشد، نقش دوست پررنگ نمی‌شود. هر چقدر هم که با دوستمان صمیمی باشیم.
اکنون بیش از هر زمان دیگری فهمیده‌ام که پدران و مادران با نوع رفتار و گفتارشان در هر لحظه دارند به نگرش فرزندشان درباره‌ی آنچه که "خوب" است، جهت می‌دهند. ولع پول و ثروت در گفتار و رفتار پدر این خانواده‌ موج می‌زند و این رفتار به نگرش فرزندش نیز سرایت کرده بود.
اکنون بیش از هر زمان دیگری فهمیده‌ام که بله گفتن‌ها و نه گفتن‌ها به فرزند به گونه‌ای که لقمه‌ای چرب و نرم، بدون فکر کردن در دهانشان گذاشته شود؛ سبب می‌شود فرزند در تصمیم‌گیری‌هایش نتواند فکر کند و فکر و نظر و رأی دیگران را چون لقمه‌ای چرب و نرم در دهانش بگذارد. باید ترسید از تربیت چنین فرزندی به خصوص اگر نقش دوست از نقش خانواده پررنگ‌تر شود. به خصوص اگر دوست، دوستِ درستکاری نباشد.

اگر به من تهمت زده می‌شد، چه عکس‌العملی داشتم؟
اگر مالی از من برده می‌شد چه عکس‌العملی داشتم؟
ارزش خانواده و دوست در نظر من چقدر است؟
چه مقدار از غذای روزانه‌ام لقمه‌هایست که آماده در دهانم گذاشته می‌شود و چه مقدارش حاصل حلاجی و بررسی‌شان توسط خودم است؟