حمید با صدای مسئول پرورشگاه از خواب بلند شد. خانمی خوش صدا با لبخندی بر لبانش بهش می‌گفت: آی پسر بلند شو. مدرسه داری امروز. باید صبحانه بخوری و آماده بشی.

بعد از شستن صورتش و صبحانه خوردن، پول تو جیبی‌اش را از خانم گرفت و به مدرسه رفت. وارد کلاس شد و سر جاش نشست.

دوستاش یکی پس از دیگری وارد می‌شدند. آرش هم وارد شد و کنار حمید نشست.

آرش به حمید گفت: می‌دونی که یه ماه دیگه روز معلمه؟

حمید گفت: نه.

آرش گفت: میای یه هدیه واسش بخریم؟

حمید گفت: اما ما که پول نداریم.

آرش گفت: من از بابام می‌گیرم و تو هم از مسئول پرورشگاهت بگیر.

حمید قبول کرد.

وقتی حمید از مدرسه به پرورشگاه برگشت، به اون مسئولشون گفت: یه ماهه دیگه روز معلمه و من و آرش می‌خوایم پول رو هم بذاریم و یه هدیه واسه معلممون بخریم.

اما اون خانم قبول نکرد و گفت: من فقط می‌تونم هر روز بهت پول تو جیبی بدم.

حمید ناراحت شد و رفت توی اتاقش.

روز بعد وقتی دوباره به مدرسه رفت، به آرش گفت که مسئول پرورشگاهشون بهش پول نمیده. آرش هم گفت بابای منم بابت روز معلم بهم پول نمیده.

حمید گفت: خب چیکار کنیم؟

آرش برای مدتی فکر کرد و بعد گفت: پول تو جیبی هم دیگه نمی‌خواد بهت بده؟

حمید گفت: نه. گفته که فقط بهم پول تو جیبی میده.

آرش گفت: خب پس. خودمون هر روز پول تو جیبی‌هامون رو جمع می‌کنیم تا بتونیم یه ماه دیگه واسه معلممون یه هدیه بخریم.

حمید پیشنهاد آرش رو قبول کرد.

از اون روز به بعد هم حمید و هم آرش به جای اینکه تو مدرسه تنقلات بخرن، پول تو جیبی‌هاشون رو جمع می‌کردن. اون پول‌ها رو توی یه پاکت می‌گذاشتن و در یه دفتر هم می‌نوشتن که اون روز چقدر پس‌انداز کردن.

البته بعضی از روزا که دلشون خیلی چیپس و پفک و بستنی می‌خواست، می‌رفتند و می‌خریدند. اما اکثر روزا پولشون رو جمع می‌کردن.

بعد از یه ماه هر دوشون پول‌هایی که جمع کرده بودن رو شمردن، روی هم کردن و رفتن بازار و هدیه‌ای برای معلمشون خریدن.

وقتی اون هدیه رو به معلمشون دادن و بهش گفتن که با هم این هدیه رو خریدن، معلمشون خیلی خوشحال شد و بهشون گفت: خیلی کار خوبی کردین که با هم دیگه این رو خریدین. این هدیه برای من خیلی ارزشمنده. توی سایر کارهاتون هم بهم کمک کنید و با هم کارها رو انجام بدین.

اون روز حمید و آرش وقتی دیدن که تونستن با پس‌انداز کردن‌های کوچیک کوچیک و همکاری هدیه‌ای واسه معلمشون بخرن و خوشحالش کنن، تصمیم گرفتن از فردا هم مقداری از پول تو جیبی‌شون رو پس‌انداز کنن و در یه دفتری بنویسن که هر روز چقدر از پولشون رو خرج کردن و چقدرش رو پس‌انداز کردن.

بعد از مدرسه آرش و حمید رفتن پیش مسئول پرورشگاه. به اون خانم گفتن که پول تو جیبی‌هاشون رو پس‌انداز کردن و هدیه‌ای واسه معلمشون خریدن.

اون خانم گفت: بچه‌ها من به شما دو تا افتخار می‌کنم که چنین کار قشنگی انجام دادین. خیلی کار خوبی کردین که با پس‌انداز پولتون و کمک یکدیگه هدیه‌ای خریدین. از این به بعد هم مقداری از پول‌هاتون رو پس‌انداز کنین. توی کارهاتون صبر داشته باشید و شتابزده عمل نکنید. مثل همین حالا که صبر کردین و پس از یک ماه پس‌انداز کردن با همدیگه هدیه‌ای خریدین.