می‌خواهم در این مطلب از شبه دروغ‌هایی که در زندگی هر کدام از ماها ممکن است وجود داشته باشد بنویسم.
البته همین ابتدای سخنم باید اعتراف کنم که چون واژه‌ای بهتر از "شبه دروغ" برای آنچه که در ذهنم جاری است، بلد نیستم؛ از این واژه استفاده کرده‌ام.
احتمالاً شما نیز مانند من شنیده یا خوانده‌اید که "دروغ گفتن بزرگ‌ترین صدمه را به گوینده‌اش می‌زند، زمانی که دروغ خودش را باور کند."
اما چرا چنین می‌شود. به اعتقاد من، چون ما حرف دروغی را باور کرده‌ایم، دچار باسوادی کاذب می‌شویم. تصور می‌کنیم در مورد آن موضوعی که وجود دارد اطلاعاتی داریم. به این ترتیب به دنبال کسب دانش و باسوادی واقعی نمی‌رویم.

اما چه چیزی در زندگی‌مان اثری مانند دروغ، بر زندگی‌مان دارد؟
زمانی که فردی از ما در مورد مسئله‌ای سوال کرده و توضیح یا راهنمایی می‌خواهد و ما با اینکه می‌دانیم در مورد آن مسئله اطلاعات کافی نداریم، اما برای اینکه نگوییم "بلد نیستم" و زشت نشویم، چیزی سرِهم کرده و تحویلش می‌دهیم. به این ترتیب -به خصوص اگر در موضوعات گوناگونی چنین رفتاری داشته و پیوسته باشد- حساسیت ذهنی‌مان نسبت به دانش اندکمان در موضوعات مختلف و گاه با اهمیت زندگی‌مان کاهش یافته و رفته رفته از قدرت مهم‌ترین موتور محرک ما در کسب یک دانش که انگیزه است، کم می‌شود. چون آرام آرام خودمان نیز باورمان می‌شود در مورد آن مسئله اطلاعاتی کافی داریم. لذا به دنبال کسبش نمی‌رویم.

راهکار در این است که وقتی در مورد مسئله‌ای اطلاعات کافی نداریم، بگوییم من اطلاعات کافی در این زمینه ندارم و نمی‌دانم.

مثلاً خودِ من اطلاعاتم در مورد فوتبال و تیم‌های لیگ برتر خیلی خیلی خیلی اندک هست. در این حد فرض کنید که اگر الآن بخواهم با اطمینان برایتان بنویسم سرمربی استقلال کیست، باید جستجو کنم. با اینکه از بی‌سوادی‌ام در این زمینه هیچ ناراحتی‌ای ندارم (راستش خوشحال نیز هستم!) اما گاهی اوقات هزینه‌های سنگینی برام داشته. در جمع‌های آشنایان و دوستانه زمانی که در مورد فوتبال صحبت می‌شود -به خصوص اگر اکثریت جمع مرد باشند. در این صورت قطعاً یکی از موضوعات داغ خواهد بود- من کاملاً ساکت می‌شوم. از این ساکت بودنم در جمع سوءبرداشت‌های مختلفی ممکن است صورت گیرد. مانند خجالتی بودن و گوشه‌گیر بودن. علاوه‌بر این و با توجه به درونگرایی‌ام، ساکت بودن در یک جمع به دلیل اطلاعات کم نسبت به موضوع مورد بحث، انرژی بیشتری از من خواهد گرفت نسبت به زمانی که در جمعی حضور دارم که در گفتگو نیز شرکت می‌کنم.
این ساکت بودن در جمع هزینه‌ی دیگری نیز "می‌تواند" برایم داشته باشد. "فرض کنید" من عاشق شده باشم و آن دختر نیز در جمع حضور داشته باشد. عاشق سعی می‌کند به هر نحوی که شده دل معشوقش را به دست آورده و خودش را عزیز کند. اکنون تصور کنید من به دلیل بی‌سوادی‌ام در مورد فوتبال در آن جمع ساکت نشسته باشم. اگر پسر هستید و این سطور را می‌خوانید، قطعاً می‌توانید احوال و روان پریشان و نامساعد من را در آن لحظات و پس از آن (در تلاش به ساختن موقعیتی دیگر برای جبرانش) درک کنید. اگر هم دختر هستید و این سطور را می‌خوانید، این موقعیت ذهنی را که در ادامه می‌نویسم تصور کنید تا احوال من را در آن لحظات درک کنید.
فرض کنید پسری را دوست دارید، هم او قصد ازدواج دارد و هم شما اما هنوز با هم صحبت نکرده‌اید و او از احساس شما نسبت به خودش خبردار نیست. در جمعی نشسته‌اید که بیشتر، خانم‌ها گفتگوها را می‌چرخانند و آن پسر نیز حضور دارد. اتفاقاً دخترهای دمِ بخت و متناسب با سن آن پسر نیز در جمع حضور دارند. هر دختری از هنرهایی که دارد صحبت می‌کند (هنرهایی که دیگران نیز آن را دخترانه می‌دانند. درواقع در نظر دیگران مانند فوتبال است برای پسران. به این دقت کنید که اگر دختری از فوتبال اطلاعاتی نداشته باشد و در جمعی ساکت بنشیند عجیب نیست. اما در مورد پسر عجیب است.)
خب. دختری می‌گوید خیاطی بلد است و لباس یا مقنعه یا دامنش را خودش دوخته. دختر دیگری نیز می‌گوید نقاشی خوب می‌کشد و عکس نقاشی‌هایش را که در موبایلش است، به دیگران نشان می‌دهد. دختر دیگری می‌گوید عروسک‌ساز است. دختر دیگری می‌گوید غذاهای خوشمزه و گوناگونی می‌تواند بپزد. اما شما این وسط ساکت می‌نشینید. نه اینکه چیزی برای ارائه نداشته باشید، چیزی متناسب با موضوع مورد بحث ندارید ارائه کنید.
گمان می‌کنم اکنون بتوانید احوال من را در آن جمع فوتبالی که معشوقم نیز نشسته، تصور کنید؛ و بتوانید استرسم را پس از آن، برای جبران آن موقعیت نیز تصور کنید.
حال فرض کنید شما همین رویکرد را در محیط شغلی‌تان اجرا کنید. یعنی زمانی که اطلاعات کافی ندارید، علناً اعلام کنید. قطعاً در کوتاه مدت هزینه‌های سنگینی برایتان خواهد داشت، به خصوص اگر تازه مشغول به کار شده باشید، به خصوص اگر فرهنگ حاکم بر محیط شغلی‌تان مانند اکثر ادارات دولتی باشد.

تا اینجا در مورد هزینه‌های گفتن "اطلاعاتم کافی نیست" و ساکت نشستن، در کوتاه مدت صحبت کردم. بیایید اکنون هزینه‌های سرِهم کردن اطلاعات ناکافی‌مان و تحویل دادنش به دیگران به عنوان جواب قطعی مسئله را بررسی کنیم.

در همان جمعی که در مورد فوتبال گفتگو می‌کردند، فرض کنید من بر اساس اطلاعات ناکافی‌ام، از فوتبال صحبت کنم. مثلاً بگویم فلان تیم متعلق به چه شهری است یا سرمربی تیمی دیگر، کیست. احتمال اینکه اشتباه کنم بسیار بالاست. حتی اگر در آن جمع دیگرانی که اطلاعاتشان از من بیشتر است، به رویم نیاورند، قطعاً چنین اشتباهی از سوی من، از اعتبارم نزد آن‌ها خواهد کاست. حال از آنجایی که افراد زیادی هستند که اشتباه فردی در حوزه‌ای را به حوزه‌های دیگر نیز ارتباط می‌دهند، کاهش اعتبارم به سایر حوزه‌های مابین من و آن فرد نیز سرایت خواهد کرد.
فرض کنید دختری که در آن جمع نشسته، هنری دارد اما به اندازه‌ای در آن توانمند نیست که بتواند با افتخار در موردش صحبت کند. ولی برای خارج نشدن از گود گفتگو و کم نیاوردن مقابل سایر دختران، خودش را توانمندتر از آن چیزی که هست معرفی کند. و از آنجایی که دیگران نیز معمولاً نمی‌توانند دقیقاً آن چیزی که ما بر زبان آورده‌ایم را درک کنند و همواره درصدی خطا وجود دارد، ممکن است دیگران آن دختر را برتر از چیزی که بیان کرده، بپندارند. در این وضعیت اگر رابطه‌ی آن دختر و پسر مورد نظرش عمیق‌تر شود و پسر به میزان واقعی مهارت دختر در آن هنر پی ببرد (بر اساس نمونه‌ای واقعی که می‌سازد)، قطعاً برایش غیرمنتظره و ضربه‌ای مهلک خواهد بود.
مواردی مشابه در محیط‌های شغلی نیز می‌تواند به وجود بیاید. فرض کنید مسئولیتی به شما محول شده است. با اینکه اطلاعات کافی ندارید، قبولش می‌کنید. پس از مدتی که نتوانسته‌اید از عهده‌اش بر بیایید، چه صدمه‌ای به اعتبارتان نزد مدیرتان خواهد زد؟ اگر بر اساس اطلاعات ناکافی‌تان پاسخی برایش سرِهم کرده و به مدیرتان تحویل دهید، اما پس از مدتی متوجه شوند آن پاسخ غلط بوده و هزینه‌ای را به شرکت تحمیل کرده، چطور؟ چه صدمه‌ای به اعتباراتان نزد مدیرتان وارد خواهد شد؟

مثال‌هایی که بیان کردم، به نظرم اصلاً دور از واقعیت نیست و اگر به اطرافتان نگاه کنید، موارد زیادی را مشابه این‌ها خواهید دید.
کسانی که به ناکافی بودن اطلاعاتشان اعتراف کرده‌اند، در کوتاه مدت هزینه‌های چشمگیری پرداخته‌اند، اما در بلند مدت در صورت نیاز به آن اطلاعات، برای کسبش تلاشی حیرت انگیز به خرج داده‌اند.
کسانی که جوابی را سرِهم کرده‌اند، در کوتاه مدت پیروز شده‌اند اما در بلند مدت از اعتبارشان کاسته شده و خودشان نیز برای تکمیل و تنظیم اطلاعاتشان تلاشی کافی نکرده‎‌‌اند.

پی‌نوشت 1: اگر دختر هستید و در جمعی بودید که گفتگویی در جریان است که از پسران انتظار می‌رود در آن شرکت کنند و در مورد آن اطلاعات کافی داشته باشند (مانند فوتبال و سیاست) اما پسری ساکت نشسته و فقط گوش می‌دهد، در ابتدا چنین رفتاری را به حساب خجالتی بودن یا اجتماعی نبودن یا گوشه‌گیر بودنش نگذارید. شاید او اینقدر برای خودش احترام قائل است که آگاهانه، زمانیکه اطلاعات ناقصی در مورد موضوعی دارد، صحبت نکند. به نظر من باید از اینکه با چنین پسری آشنا شده‌اید، کلاهتان را به هوا پرتاب کنید و خوشحال باشید.

پی‌نوشت 2: اگر پسری هستید و در جمعی حضور دارید که هر دختری از هنری که دارد صحبت می‌کند اما یک یا چند نفر از آن‌ها ساکت هستند؛ ابتدا چنین سکوتی را به حساب خجالتی بودن، گوشه‌گیر بودن یا اجتماعی نبودن یا حتی هیچ چیزی نداشتن نگذارید. شاید او تنها مهارتی متناسب با موضوع مورد بحث نداشته باشد یا مهارت اندکی دارد. اما اینقدر برای خودش احترام قائل است که آگاهانه ترجیح می‌دهد سکوت کند. به نظر من اگر با چنین دختری آشنا شدید باید کلاهتان را به هوا بیندازید و خوشحال باشید.

پی‌نوشت 3: هر پسری، بلااستثنا، دوست دارد همسرش هنری زنانه داشته باشد. مانند خیاطی، گلدوزی، بافتنی، آشپزی و ... یا حتی نویسندگی، موسیقی، نقاشی، طراحی، گل‌کاری و ... . متأسفانه برخی از افراد به ظاهر فمینیست که بیشتر از اینکه مدافع حقوق زنان باشند، از این واژه برای تقویت پایگاه اجتماعی خود استفاده کرده و سپس در مورد تمامی حوزه‌ها نظر می‌دهند و هر چیزی را به هر چیزی ربط می‌دهند، به گونه‌ای صحبت می‌کنند که انگار داشتن چنین هنرها و ویژگی‌هایی خاصِ دختران ناپسند است.
قطعاً داشتن هنری زنانه و از دست ندادن ویژگی‌هایی، اهمیتی دو چندان نزد پسر (هر پسری) خواهد داشت.
(باید متذکر شوم توصیه به داشتن هنرهای زنانه و ویژگی‌هایی خاص، به معنی نفی داشتن دانش مهندسی یا پزشکی یا روانشناسی یا حسابداری و ... و همچنین نفی کار کردن و توصیه به "فقط خانه‌داری" نیست. لطفاً این‌ها را با یکدیگر خلط نکنید.)

پی‌نوشت 4: برخی از مهارت‌هایی که بیان کردم بین دختران و پسران مشترک است. مانند گل‌کاری یا موسیقی. اما همچنان در جامعه داشتن دانش فوتبالی مردانه و داشتن مهارت بافتنی، زنانه است. من بر این اساس صحبت کرده‌ام.

پی‌نوشت 5: اگر مدیری هستید و کارمندتان چنان جسارتی داشته که قبل از بر عهده گرفتن مسئولیت حل مسئله‌ای، به ناکافی بودن اطلاعاتش اعتراف کرده؛ کلاهتان را به هوا پرتاپ کنید و خوشحال باشید. این کارمند را از دست ندهید و او را به افزایش اطلاعتش، تشویق کنید. در سخنانتان به صورت مختصر و شفاهی، از چنین عملی از سوی این کارمند تشکر کرده و دیگر کارمندانتان را نیز به پیروی از چنین فرهنگی ترغیب کنید. البته شرح وظایف هر کدام از کارمندانتان باید برایشان روشن باشد. تا در ادامه‌ی پیروی از چنان فرهنگی به افزایش مهارتشان بکوشند.