محسن زنگویی چهارشنبه 1 آذر 1396 20:40 نظرات ()
1.
از دیروز نزدیکای غروب اولین باران امسال، شروع به باریدن کرد. بارانی آرام و پیوسته. بارانی که رگباری نبود. بارانی که تمام حجمش در چند دقیقه خلاصه نشد. بارانی مناسب زمین تشنه. بارانی مناسب شستن برگ نخلِ نخلستان‌ها.

بارانی مناسب امیدواری کشاورزان.
بارانی که دیشب و امروز صبح و ظهر تقریباً کامل بارید و بعد از ظهر و غروب و الآن، به صورت پراکنده.

پاییز را دوست دارم. اما نه از بابت برگ زرد و سرخ و نارنجی درختانش؛ که هیچگاه این‌ها را لمس نکرده‌ام. نه از بابت شنیدن صدای خرد شدن برگ‌های خشک شده‌ی درختان، زیر پاهایم در پیاده‌رو و پارک؛ چرا که درختی نداریم که در پاییز برگش خشک شود. خشکی برگ درختان بیشتر من را یاد تابستان و هوای شرجی‌اش می‌اندازد که پاکبان شهر و پارکمان نتوانسته‌اند سطحشان را جارو کنند. هوایی که قدم زدنش نه حالت را خوب می‌کند و نه فرضت فکر کردن بهت می‌دهد.
پاییز را دوست دارم؛ اما نه از بابت سازگار بودن آب و هوایش با ترانه‌های عاشقانه. ترانه‌هایی که عموماً از فراق و جدایی و نرسیدن، و فنا و نابودیِ از نرسیدن و دوری می‌گویند. ترانه‌هایی که جز غم بر روح و روانم چیزی روانه نمی‌کنند. ترانه‌هایی که عشق را در دو کلمه خلاصه کرده و آن‌ها را چندین بار تکرار می‌کنند.

پاییز را دوست دارم بابت بارانش. بارانی که امید بخشِ کشاورز و نشاننده‌ی لبخندی بر لبانش است. شوینده‌ی زخم‌هایش و مرهم دل خانواده‌اش.

خداوندا شکر. به خواست خودت، امیدوارم این باران همین‌گونه ادامه داشته باشد.

همه با هم برای داشتن سالی پر باران و کشاورزانی خندان، دعا کنیم.

2.
خوشحالی دیگرم در این روزها، سقوط داعش و اعلام آزادسازی آخرین شهر تحت تصرفش در عراق و سوریه، هست.
تروریست‌های ملعونی که آرامش را از همه گرفته بودند. انسان‌های زیادی را در سراسر جهان کشتند، فریب دادند، آواره کردند. نسبت به اسلام و مسلمانان بدبینی ایجاد کردند، و کینه و نفاق را هرس کردند.

تشکر و قدردانی ویژه‌ای باید داشته باشم از افرادی که با نام مدافعین حرم شناخته می‌شوند. کسانی که پای اعتقادشان ایستادند، دل از خانواده‌شان کندند و به دفاع از کشورشان شتافتند. کسانی که اگر آن‌ها نبودند قطعاً خودمان آواره شده بودیم و باید شاهد کشتاری وحشیانه‌تر می‌بودیم.
اگر آن‌ها نبودند قطعاً باید در حسرت صدای جیغ دخترک و پسرکی که در کوچه از فرط شادی و خوشحالی به هوا برمی‌خیزد، می‌ماندیم. به جای این، صدای جیغ و شیون و زاری زنانی را می‌شنیدیم که در سوگ از دست دادن عزیزانشان، به هوا برمی‌خیزید.

مطمئن باشید تا جان دارم، فداکاری‌های شما را از یاد نخواهم برد.

همه با هم برای آرامش دل خانواده‌ی آنانی که شهید و جانباز شدند، دعا کنیم.
بیایید اگر در آینده با آن‌ها روبه‌رو شدیم، قدردان فداکاری‌هایشان باشیم و با برخی حرف‌های نسنجیده، آنان را نیازاریم.


مترسک زیر این باران، کاه‌های روی سرت رنگ می‌بازد. ناراحت نیستی؟
مترسک: پس از درو، کاه‌های تازه‌ای بر سر می‌نهم.

مترسک از راهزنان چی؟ نمی‌ترسی از اینکه پاهایت را از خاک بیرون بکشند، کاه‌ها را از سرت بِکنند و تو را عریان، به زغال کبابشان تبدیل کنند؟
مترسک: مزرعه‌مون نگهبانانی دارد که چنین فرصتی به آنان نمی‌دهند.