محسن زنگویی یکشنبه 1 مرداد 1396 09:41 نظرات ()
 بارها برایم پیش آمده، در موقعیتی قرار گرفته ام یا قرارم داده اند و شروع به شکایت کرده ام. نق زده ام و بد و بیراه گفته ام.
نق زدن هایی که هرطور فکرش را می کنم در نهایت به یک چیز میرسم. ترس. ترس مواجه شدن با آن موقعیت. ترس از شیوه ی قضاوت دیگران. ترس از کافی نبودن دانشم برای مواجه شدن با آن موقعیت.

            ترس از روخوانی کردن از کتاب، در کلاس، برای همکلاسی هایم، در مدرسه، بابت لکنت زبانم.
            ترس از ناتوانی در ترجمه ی مقاله از استادی که اجبار به ترجمه کرده.
            ترس از تپق زدن هنگام سخنرانی و خندیدن های دیگران.
            نق زدن از اجبار استاد به انجام تکالیف و پروژه ها به شیوه ای خاص.
            نق زدن از شیوه ی تدریس معلم و استاد و اصرار بر اینکه دارد از عمد اذیت می کند.
            و ...

اما در اکثر مواقع بعد از مدتی کوتاه یا طولانی به حکایت پشت آن سختی و اجبار و موقعیت به ظاهر وحشتناک پی برده ام.
حکایاتی که بیش از هر حکایت دیگری در زندگی ام ازشون آموخته ام.
آموخته ام که حتی اگر از ترس نمی توانم با آن موقعیت رو به رو شوم نباید شکایت کنم. نباید نق بزنم. چرا که ممکن است فردی دیگر وجود داشته باشد که ترسی نداشته باشد اما به خاطر شکایت من و نق زدن من از انجام دادنش منصرف شود و بعدها صدا به شکایت بلند کند.
آموخته ام، موقعیتی را که شکایتش برای من هال و حکایتش برای من پستو است، نباید با نق زدن برای فرد دیگری نیز به شکایت هال و حکایت پستو تبدیل کنم.



مترسک را گفتند تو ز چه می رنجی؟
گفت: ز پرنده ای که از ترس من در جای دیگری نشیند و دیگران نیز ز رَدِ او، آنجا را گزینند.