محسن زنگویی سه شنبه 9 آبان 1396 23:58 نظرات ()
پیری به جوانی گفت: مقابل آینه بایست و بگو در آن چه می‌بینی؟

جوان: خودم

پیر: دیگر چه چیزی می‌بینی؟

جوان: هیچ

پیر جوان را کنار زد و خودش مقابل آینه ایستاد.
پیر گفت: جوانی را می‌بینم بیست و چند ساله که لحظه‌ای شک کرد. به وجود خودش و به وجود همه کس. انگار در هیچ مسیری نبود. سرگردان. وِیران. پس از مدتی مسیرش را خودش انتخاب کرد؛ با علم بیست و چند سالگی خودش. هدفش را خودش انتخاب کرد؛ با علم بیست و چند سالگی خودش. هرچند به وجود هدفش نیز شک داشت. اما اکنون پس از گذشت چهل و چند سال، زمانی که بیش از گذشته به مرگش نزدیک شده، احساس می‌کند هیچ چیزی ندارد. احساس می‌کند تمام آن شک کردن‌ها را می‌توانست در همان بیست و چند سالگی از هفتاد و اندی ساله‌ها بپرسد و آنگاه  هدف و مسیرش را با علم هفتاد و اندی سالگی‌اش در بیست و چند سالگی‌اش انتخاب کند.

پیر جوان را به مقابل آینه کشاند. گفت: چه می‌بینی؟

جوان: هیچی. سرگردانی. وِیرانی.

جوان از پیر پرسید: اگر آینه را برعکس کنیم چه می‌بینیم؟

پیر: هیچی.


متن بالا را پس از دیدن این (+) عکس از پریسا حسینی (+) در صفحه‌ی اینستاگرامش نوشتم.