آنچه در این پست می‌نویسم، کاملاً بی سر و تهِ.
نمی‌دانم این پست را که خیلی خیلی بیشتر از مطالب قبلی‌ام جنبه‌ی شخصی به خودش گرفته، از کجا شروع کنم. حتی نمی‌دانم نوشتنش و چنین خودافشایی‌ای درست است یا نه.
علاوه‌بر آنچه که در ادامه می‌نویسم، امروز بیش از هر زمان دیگری برام روشنه که قدرت تصمیم‌گیری نیز ندارم.
آقای سعید یگانه به معنای واقعی کلمه طنز می‌نویسند. ایشان در مطلبی نوشته‌اند: واقعی‌ترین صحبت‌های شخص، در زمان عصبانیت اوست. (+)
اون مطلبشون رو چند روز پیش خوندم. با اینکه یه جورایی قبولش داشتم، اما واقعاً درکش نکردم. تا دیروز که خودم در چنین موقعیتی قرار گرفتم.
به دلیل موقعیتی که ناخواسته درونش قرار گرفتم، عصبانیتی وجودم رو فرا گرفت. البته در ظاهر به صورت رفتارهای پرخاشگرانه بروز نکرد اما از احوالم پیدا بود.
عصبانیتی که به دلیل تازه شدنِ زخم‌های در حالِ کهنه شدنِ نه چندان قدیمی، ایجاد شد. زخم‌هایی که در ایجادشان نمی‌تونم به صورت کامل خودم رو مقصر ببینم و حتی نمی‌توانم خودم را مقصر اکثر دلایل ایجاد آن زخم‌ها بدانم. زخم‌هایی که داشتم باهاشون کنار میامدم و آرام‌آرام داشتم آنها را می‌پذیرفتم. آرام‌آرام داشتم در مسیری که می‌خواهم قدم بگذارم، وارد می‌شدم. تغییر مسیری که بخشیش اجباری بوده و بخش بزرگیش با میل و رغبت خودم. مسیری که هر اتفاقی در آن رخ دهد، تلخ یا شیرین، خیلی خیلی بیش از گذشته می‌توانم خودم را مسئولش بدانم. مسیری که داشت به عزت نفسم می‌افزود. مسیری که داشت به اعتماد به نفسم می‌افزود.
اما با این عصبانیتی که ایجاد شد، کوه آمال من نیز فرو ریخت.

همیشه دوست داشته‌ام کسب و کار خودم را داشته باشم. یکی از دلایلم برای انتخاب رشته‌ی کارشناسی‌ام همین بوده و یکی از دلایلم برای تغییر مسیرم نیز همین بوده. تغییر مسیری که سبب شده از تقریباً صفر شروع کنم.
با اینکه پدرم همیشه در نصیحت‌هایش بهم توصیه کرده و توصیه می‌کند طوری رفتار کنم و طوری صحبت کنم و طوری لباس بپوشم و طوری درس بخوانم که فردا در یه اداره‌ی دولتی استخدام شوم. مبادا به گونه‌ای رفتار کنم که زمان استخدامی یکی بتواند زیر آبم را بزنن و مانع استخدامم شود. با اینکه همیشه جلویش سر تعظیم فرود آورده و گفته‌ام: باشه. اما پشت بندش در خاطرم گفته‌ام: من تمام تلاشم را می‌کنم که وارد ادارات دولتی نشوم.

همیشه در درجه اول به ایجاد کسب و کار خودم به چشم ایجاد ارزش و ایجاد محیطی امن و آرام و لذت‌بخش همراه با دوستی و محبت و خیرخواهی برای کارکنانم  نگاه می‌کردم. اینکه من هدفم از ایجاد کسب و کار خودم چنین اهدافیست. به خصوص وقتی می‌بینم در شهرم باغداران و کارگران چه سختی‌هایی را برای به عمل آوردن خرما و برداشتش متحمل می‌شوند اما در آخر آن طور که باید و شاید درآمد ندارند. آن طور که باید و شاید آرامش خاطر ندارند، امنیت شغلی ندارند.
نه اینکه به پول فکر نکنم. اتفاقاً دوست دارم آدم خیلی پول داری هم باشم. اما وزن پولدار شدن در مقابل آن ارزش‌ها در نظرم پایین بود.

بعد از عصبانیت دیروزم، به توصیه‌ی آقای یگانه در آن مطلبی که نوشته بودند، رفتار خودم را بررسی کردم. دیدم من آنقدرها هم که تصور می‌کردم پول به عنوان یکی از اهداف کارآفرینی در نظرم کم وزن نیست و اتفاقاً وزنش خیلی بیشتر از چیزیست که تصور می‌کردم. با اینکه همچنان وزنش نسبت به آن ارزش‌ها کمتر است، اما متوجه شدم که سنگینی‌اش بیش از آن چیزیست که تصور می‌کردم.

و اینگونه کوه آمال من فرو ریخت. زخم‌های در حالِ کهنه شدن، تازه شدند.
اما خب، خودم را بیشتر از قبل شناختم.
باید به افزایش وزن جنبه‌ی مالی کسب و کار شخصی هم بیشتر فکر کنم.
و باز، روز از نو و روزی از نو.

ممنون که تا اینجای مطلب را خواندید و ممنون که همراهم هستید.