محسن زنگویی چهارشنبه 3 آبان 1396 14:10 نظرات ()
علی برای امشب نگین نقشه کشیده بود. البته نمی‌دونست نگین باهاش همراهی می‌کنه و خوشش میاد یا نه.
اما خب. علی با خودش گفت: از اون کارایی که تا زمانیکه انجامش ندم، نمی‌تونم بفهمم.

علی دوست داشت نگین رو سوپرایز کنه و می‌دونست که نگین هم از سوپرایز شدن بدش نمیاد.

کلاً مردها دوست دارن سوپرایز کنن و زن‌ها هم دوست دارن سوپرایز بشن. نمی‌دونم چرا اینجوریه. اما دنیا رو می‌بینی چقدر انسان‌ها می‌تونن با هم متفاوت باشن. اصلاً به خاطر همین تفاوتِ که زیبا شده. هر روز با چیزای متفاوتی روبه‌رو میشیم که برای هضم و حل کردنشون آدم رو وادار به فکر و تلاش کردن می‌کنن.

علی دوست داشت شب‌هنگام، وقتی تقریباً همه جا تعطیله، با نگین تو جایی که زندگی می‌کنن قدم بزنه. می‌دونست توی سکوتِ جایی که همیشه پر بوده از صدا، میشه نشنیده‌ها و ناشنیدنی‌ها رو شنید. میشه ندیده‌ها و نادیدنی‌ها رو دید.

اون شب علی سعی کرد زود بخوابه و نگین رو هم با خودش همراه کنه. می‌خواست نصفِ شبی بتونن راحت از خواب بلند شن. اما خب به نگین نگفت چرا دوست داره امشب زود بخوابه.
قبل از اینکه بخوابن علی ساعت موبایلش رو برای 2 تنظیم کرد.
زمانی که دراز کشیدن، برای مدتی از اون روز و کارایی که انجام داده بودن، گفتن. از گفتگوهاشون با دیگران گفتن. اما کم‌کم چشمشون سنگین شد و به خواب رفتن.
ساعت 2 از موبایل علی یه موسیقی ملایمِ گوش‌نواز با بلندی نه چندان زیاد که اعصاب خردکن باشه، پخش شد و فضای اتاق رو در بر گرفت.
اول علی چشماشو باز کرد، بعد هم نگین بیدار شد.

نگین: این چیه؟
علی: موبایل منه.
نگین: پس خواموشش کن. بذار بخوابیم.
علی: خواب!؟ بلند شو خابالو.
نگین: خابالو خودتی. این وقت شب باید بخوابیم دیگه.
علی: بیا بریم قدم بزنیم.
نگین: الآن!؟ کجا؟
علی: تو خیابونا
نگین: نه بابا. می‌خوام بخوابم.
علی همین طور که انگشتش رو روی صورت نگین آرام می‌کشید و صورتش را نوازش می‌کرد، گفت: نگینم، عزیزم، نفسم، جانِ من بیا بریم دیگه.
نگین: باشه اما یه شرط دارها
علی: هرچی بگی قبوله
نگین: ناهار امروز با تو
علی به نگین کمک کرد تا بلندشه. آبی به صورتشون زدن. آبی خوردن. لباسی پوشیدن. از خونه خارج شدن.