بعد از غروب که خورشید دیگر دیده نمی‌شد، مشغول رانندگی در یک خیابان دوطرفه شهری بودم. خیابان شلوغ بود و چراغ خودروها روشن.
خودرویی با نوربالا از روبه‌رویم می‌آمد. نورش اذیت می‌کرد. به گونه‌ای که نمی‌توانستم بعد از چراغ‌های آن خودرو چیزِ دیگری ببینم. پشتش همه چیز سیاه بود. با چراغ بهش علامت دادم که نورت را پایین بینداز، اما توجه نکرد.
به همین دلیل چون جلویم را به خوبی نمی‌دیدم، با گرفتن خط خودروهای پارک شده‌ی سمت راستم و با رعایت فاصله‌ای از آنها به راهم ادامه دادم. البته فاصله‌ی زیادی هم با خط وسط خیابان نداشتم. وسط خیابان هم هیچگونه جداکننده‌ی برآمده‌ای وجود نداشت. تنها دو خط سفیدرنگ وجود داشت.

آموخته‌هایم هنگام رانندگی در این شرایط را در ادامه می‌نویسم.

1- در خیابان دو طرفه یا خیابان‌های یکطرفه که به هم نزدیک‌اند، وقتی خودرویی از روبه‌رو می‌آید به هیچ وجه از نوربالا استفاده نکنم.
(قبلاً نیز در بزرگراه‌ها یاد گرفته بودم وقتی خودرویی جلویم قرار دارد، از نوربالا استفاده نکنم. چون نور چراغ من با برخورد به آینه‌ی درون خودرویش به چشم راننده تابیده و این سبب می‌شود جلویش را اندکی تاریک ببیند. چنین چیزی برای خودم اتفاق افتاده است.)

2- برخی از خودروهایی که سمت راستم پارک بودند، بیرون‌تر از دیگر خودروها پارک شده بودند. به این ترتیب اگر یک فاصله‌ی کافی را رعایت نمی‌کردم به گونه‌ای که تمامی این خودروها را پوشش دهد، با برخی برخورد می‌کردم. برخی از خودروهای پارک شده نیز، عقبشان بیرون‌تر از جلویشان بود. به این ترتیب فهمیدم هنگام پارک خودرو در خیابان، تا جاییکه می‌توانم خودرو را نزدیک به جدول یا جوی پارک کرده و خودرو را مستقیم پارک کنم. به گونه‌ای که عقب و جلوی خودرو در یک خط قرار بگیرند. همچنین یادگرفتم اگر جاییکه کار دارم، جای پارک وجود ندارد، لزومی ندارد حتماً همانجا به صورت دوبله یا مورب بین دیگر خودروها پارک کنم. می‌توان صد متر جلوتر پارک کرده و پیاده برگشت.

3- سومین چیزی که یاد گرفتم بعد از عبور از خودرویی بود که با نوربالا از روبه‌رویم می‌آمد. وقتی این خودرو عبور کرد، تازه متوجه شدم پشتش، چسبیده بهش، یک موتورسیکلت در حال حرکت روی خط وسط خیابان بود؛ به این امید که فضایی خالی شود و بتواند سبقت بگیرد.
اگر من تا قبل از عبور آن خودرو ملاک حرکتم را خط وسط خیابان قرار می‌دادم، قطعاً با موتور سیکلت برخورد می‌کردم.
علاوه‌بر اینکه فهمیدم ملاک حرکتم نباید خط وسط خیابان باشد، فهمیدم هنگامی که سوار بر موتورسیکلت هستم باید خودم را مانند یک خودرو ببینم. نباید فریب جثه‌ی کوچک و کم‌حجم موتورسیکلت نسبت به خودرو را بخورم. نباید به دنبال فضاهایی برای سبقت باشم که تنها یک موتورسیکلت می‌تواند سبقت بگیرد. یک موتور سیکلت هم می‌تواند با اندکی صبر و تحمل، پا به پای دیگر خودروها وسط خط عبوری خودش و بهتر از این، متمایل به سمت راست خودش حرکت کند. لزومی ندارد وقتی از موتورسیکلت استفاده می‌کنم، از تمامی فضاهای خالی بین خودروها استفاده کنم.
به بیانی دیگر، لزومی ندارد از تمامی امکانات یک چیز، در تمامی شرایط استفاده کنیم.