محسن زنگویی جمعه 31 شهریور 1396 23:57 نظرات ()

چند روزی میشد علی تو حال خودش نبود. یعنی حال همیشگی‌اش را نداشت.


نگین نمی‌دونست علی چشه. علی هم حرفی نمی‌زد.


نگین تا حالا علی رو اینجوری ندیده بود. نه اینکه ندیده بود، کمتر دیده بود. عادت هم نداشت سوال پیچش کنه، بیست سوالی راه بندازه و سمج بشه.

دوست داشت علی خودش بیاد و بهش بگه چی شده. یه زن دوست داره بیشتر از اینکه تلاش کنه تا در جریان زندگی قرار بگیره، ببینه در جریان زندگی قرار گرفته؛ از مسائل با خبر میشه و رأی و نظرش برای دیگران اهمیت داره.


علی و نگین تازه خونه جدیدی گرفته بودن. چند روزی بیشتر نبود. هنوز با همسایه‌ها جفت و جور نبودند و صاحب خانه‌شان را نیز فقط در بنگاه دیده بودند.


از آنجایی که به دلیل شرایط زندگی‌شان پیش‌بینی می‌کردند دو سال یا حداکثر دو و نیم سال در این خانه و محله خواهند بود، با آدم‌هایش معاشرت خواهند داشت، رفتارشان بر رفتار آنها و رفتار آنها بر رفتار خودشان تأثیر خواهد گذاشت، سعی کردند با در نظر گرفتن توان مالی‌شان خانه و محله‌ای را انتخاب کنند که نسبت به دیگر گزینه‌های موجود بهترین باشد. هرچند ممکن بود انتخابشان، اشکالات و نواقصی هم داشته باشد، اما آنها می‌خواستند در مقایسه با دیگر گزینه‌ها بهترین را انتخاب کنند. خودشان هم می‌دانستند نمی‌توانند بهترین خانه و محله‌ی موجود در شهر را انتخاب کنند. چون بودجه‌ی زیادی نداشتند. یکی از خانواده‌های سطح متوسط جامعه بودند.


به همین دلیل قبل از اینکه به این محله بیان خیلی گشته بودن. پیش مشاوران املاک مختلف رفته بودن، از دوستان و آشنایان و کسانی که در نزدیکی آن محله زندگی کرده بودن یا به آن محله رفت و آمد داشتند سوال کردند. حتی توی اینترنت هم گشتن. تصاویر رو دیدن و تا جایی که میشد از رئیس‌های محلات اطلاعاتی کسب کردند.


تلاش کردند بهترین انتخاب را داشته باشند. تا اگر فردا مشکل و نقصی دیدند، بتوانند امیدشان را حفظ کرده و بیدی نباشند که به هر بادی بلرزند. و اصلا نلرزند و به اوج گرفتنشان ادامه دهند.


زمان انتخاب محله و خانه انتخاب‌های گوناگونی داشتند.


بسیاری از محله‌ها جمعیتشان کم بود. اندک محله‌هایی جمعیت زیادی داشتند. از آنهایی که جمعیت کمی داشتند برخی یه دسته آدم توش بود و برخی هم از هر دسته چندتا. وضعیت اون محله‌هایی هم که جمعیت زیادی داشتند همین بود. برخی یه دسته یا دو دسته یا سه دسته برخی هم کلی تنوع داشتن.


در مورد این محله‌ها، آدمای مختلف حرفای متفاوتی می‌زدن. اما کلیت این بود که ساکنان یکی از محله‌ها و عموما صاحب‌خانه‌ها پیر هستن. با اینکه سواد و تجربه‌ی زیادی دارن اما توانایی صحبت و معاشرت با جوونا رو ندارن. آخه علی و نگین جوون بودن.


یکی دیگه از محله‌ها تازه اومده بود و تازه نسل اول ساکنانش رو می‌پذیرفت. از این محله‌هایی بود که فرسوده بوده و تازه بازسازی شده. با اینکه اطرافش محله‌های خوبی بود و اسم خوبی داشتند اما از خودش هیچ خبری نبود. مثلِ یه تخته سیاه که می‌خوای تازه روش چیزی بنویسی. جمعیتش هم خیلی نبود. تازه برخی از چیزهاش رو هم باید از اول می‌ساختن. مثلاً شورای محله رو خودشون باید می‌ساختن. اما این محله یه خوبی که داشت توی شهر بود و به واسطه‌ی سازندگانش نام نسبتاً خوبی هم داشت.


محله‌های خارج شهر هم بودند. محله‌هایی که بعضاً نام خوبی داشتن و امکانات کافی. اما خب، علی و نگین می‌خواستند حتما تو شهر باشن.


یکی دیگه از محله‌ها امکانات خوبی داشت و در شهر هم بود اما رئیساش قوانین خاص خودشون رو گذاشته بودن. کسانی که سکونت تو اون محله رو انتخاب می‌کردن تا حدود زیادی مجبور بودن قوانینشون رو اجرا کنن. پوشش خاصی باید می‌داشتن. اخلاق و منش و خلق و خوی خاصی باید می‌داشتن. اما در ازای این رئسای محله به ساکنان می‌گفتن: پس از دو سال،  در صورتی که قوانین محله رو به خوبی رعایت کرده باشین شانستون برای سکونت دائمی در محله و یافتن شغلی خوب در محله‌های مرتبط با محله‌مون نسبت به کسانی که در محله‌های دیگه بوده‌اند، بیشتره.


محله‌ی دیگه‌ای هم بود. محله‌ای که در میان تمام گزینه‌هایشان خیلی چشمشون رو گرفته بود و ذهنشون رو مشغول کرده بود. محله‌ای که جمعیت زیادی داشت. در حد محله‌های لوکسی که علی و نگین توان مالی رفتن به اونجا رو نداشتن. از رئیساش هم بیشتر از اینکه بد بشنوند، خوب می‌شنیدند. اینکه اکثراشان نسبتا جوان هستند، دانش کافی دارن و سابقه‌ی خوبی دارن. ارتباط خوبی با ساکنین برقرار میکنن. البته ازشون بد هم می‌شنیدند، اما زمان تحقیقات روایات خوب بر روایات بد می‌چربید.


یه چیزه دیگه که جلوی چشمای علی و نگین خودنمایی می‌کرد موقعیت خوب محله بود. در یه جای خوب از شهر. با دسترسی‌های کافی در اطرافش. اما در کنار تمام این خوبی‌ها مشکلاتی هم کم و بیش به گوششون می‌رسید. اینکه خودِ محله امکانات خوبی نداره و قدیمیه. اینکه در میان رئیس‌ها و ساکنانش آدم‌هایی هستن که یا پیرن یا خسته کننده‌ان یا نمی‌تونن با دیگران ارتباط خوبی برقرار کنن. اینکه همه چیز رو سیاه و سفید می‌بینن و نظر خودشون رو برتر از نظر دیگران می‌دونن. اینکه مدیریت رئیس‌ها چندان قوی نیست. اما این رو هم شنیده بودن که این مدیریت نه چندان قوی برمی‌گرده به بودجه‌ی اندکی که دارن و با همین بودجه‌ی اندک باید علاوه بر کارهای عمرانی، در مهمانی‌ها از رئیس‌های سایر محله‌ها و همچنین رئیس‌های شهر پذیرایی کنن. هزینه‌ی پذیرایی‌ها یه طرف هزینه‌ی عمران و آبادی هم یه طرف.


علی و نگین توی این مدتی که به دنبال خونه می‌گشتن، حرف‌های بعضاً متناقضی از یک محله می‌شنیدن. البته در مورد محله آخری شنیده بودن، زمانی یکی از محله‌های لوکس بوده که رئیس‌های شهر تصمیم می‌گیرن برای اعتبار بخشیدن به یکی از محله های غیرلوکس، این دو رو با هم ادغام کنن. اما در نهایت برند محله‌ی غیرلوکس بر برند محله‌ی لوکس چربیده. علی و نگین خوشحال بودن که به واسطه‌ی این تنزل برند می‌تونن در محله‌ای زندگی کنن که به واسطه‌ی سابقه‌ی لوکس بودنش اعتباری نزد رئیسان شهر دارد.


شغل علی و نگین هم طوری بود که نیاز داشتن در طول زندگیشان با آدمایی زیاد و متفاوت معاشرت کنن. همچنین به این باور داشتن برای اینکه در زندگیشون موفق بشن، بیشتر از اینکه به عوامل خارجی دل ببندند، به خودشون بستگی داره. اونها می‌دونستن اگه توان رفتن به یه محله‌ی لوکس رو داشتن باید سعی می‌کردن با کارهاشون به گونه‌ای عمل کنن تا برند محله‌شون افت نکنه. به خاطر همین با خودشون قرار گذاشتن وقتی وارد یه محله‌ی سطح متوسط میشن همون کارها رو انجام بدن تا برند محله‌شون ارتقا پیدا کنه. تا وقتی بعد از دو سال یا دو و نیم سال یا حتی سه سال از اون محله به یه محله‌ی دیگه و نزد آدمای دیگه میرن، اعتبار بهتری برای خودشون ایجاد کرده باشن.


بالاخره علی و نگین همین محله رو انتخاب کردن. با تمام حرف‌های خوب و بد و بعضاً متناقضی که ازش شنیده بودن. با کلی ابهام که در ذهنشون نسبت به این محله‌ وجود داشت.


اما علی و نگین یه چیز رو توی زندگیشون خیلی خوب یاد گرفته بودن. اینکه نظر آدما در مورد یه چیزی حتی اگه خودشون تجربه‌اش کرده باشن خیلی خیلی به سلیقه و هدف و ذهنیاتشون وابسته بوده و هیچ کس در مورد هیچ چیزی نمی‌تونه به صورت مطلق برای دیگران نظر بده. علی و نگین یاد گرفته بودن وقتی نظر یه نفر رو می‌شنون به سلیقه‌اش هم توجه کنن و ببینن که چقدر به سلیقه‌ی خودشون نزدیکه.


به هر حال علی و نگین این محله‌ رو انتخاب کردن و وارد یکی از خونه‌هاش شدن.


چند روزی از نوشتن قرارداد در بنگاه نگذشته بود که شروع کردن به آوردن کم‌کم اسباب و اثاثیه‌شون. نقل مکانشون از محله‌ی قبلی به اینجا چند روزی طول کشید. در همین حین علی سعی می‌کرد با کسایی که قبل از اونها وارد محله شدن صحبت کنه و باهاشون آشنا بشه. از محله اطلاعاتی کسب کنه و قوانین محله رو بدونه. در میان همین گفتگوها صحبت‌هایی می‌شنید که با ذهنیت قبلی‌اش نسبت به محله همخوانی نداشت. بیشتر حرف‌های بد و مأیوس کننده می‌شنید. انگار اون آدم خوب‌ها و اون کسایی که نکات خوب رو می‌بینن و برای بقیه هم میگن تا انرژی بگیرن رفته بودن. تازه تعدادی از امکانات محله هم غیرفعال بود. یعنی برای اونها غیرفعال بود. اما برای ساکنان قبلی فعال بود. این هم برمی‌گشت به کم‌کاری و بی‌خیالی رئیس‌های محله.


علی با دیدن و شنیدن چنین چیزایی در روزای اول ناراحت و ناراحت‌تر، مأیوس و مأیوس‌تر میشد. نگین هم این تغییر حالت رو می‌دید. اما صبر کرد تا علی خودش حرف بزنه.


بالاخره صبر نگین تموم شد و از علی پرسید: چی شده؟ چرا ناراحتی؟ این قیافه‌ی علیِ من نیست؟ بگو ببینم چی شده؟


علی دست نگین رو گرفت و هر دو روی کاناپه‌ای که هنوز کامل چیده نشده بودن، نشستن.


علی: می‌دونم دیگه راه بازگشتی وجود نداره. این خونه رو گرفتیم و باید تا تهش بریم.


نگین: خب!


علی: نمی‌خواستم بهت بگم. تا پریشانت نکنم. تا دلسردت نکنم.


نگین: این حال تو چه بخوای چه نخوای با این رفتار سرد و قیافه‌ی گرفته، به من منتقل میشه. خب بعدش. [همراه با لبخند بامزه‌ی مخصوص دخترای شوخ طبع]


علی: راستش توی این چند روزی که اومدیم چندان حرفای خوبی در مورد این محله نشنیدم. برخی از امکاناتش که هنوز برای ما غیرفعاله و باید بریم دنبالش تا فعال بشه. با اینکه توی بنگاه اسممون رو توی سامانه‌ی الکترونیکی محله ثبت کردیم و برامون کارت محله‌ای صادر شده، اما باید بریم پیش رئیس‌ها. در مورد رئیساش هم میگن یکی خسته‌ست و کسل‌کننده یکی چه در محضرش باشی چه نباشی فرقی نداره و کلا نباشی انگار بهتره و یکی دیگه هم توی جلسات یه حرفی میزنه اما وقتی پای حساب و کتاب میاد وسط و زمان بررسی میرسه یه طور دیگه عمل می‌کنه.


نگین: خب. بقیه نداره؟


علی: چرا آدمای دیگه هم هستن. اما ازشون خبر ندارم!


نگین: علی جان. اینکه ما در مورد چند آدم چیزایی بشنویم و بعد اون رو به سایر آدمای محله گسترش بدیم، درست نیست. به هر حال در هر محله‌ای آدم خوب هست آدم بد هم هست. به خصوص اینکه جمعیت اون محله مثل محله‌ی ما زیاد باشه. درواقع یکی از بیشترین‌ها و متنوع‌ترین‌ها باشه. اصلاً مگه ما یکی از دلایل انتخابمون همین تنوع و جمعیت زیادش نبود. شغلمون چیه و جمعیت زیاد چه تأثیری در موفقیتمون می‌تونه داشته باشه؟


علی: درست.


نگین: خب. می‌دونی که هر نفر هر اتفاقی رو یه جور تعریف می‌کنه و هیچ دو نفری یه اتفاق رو یک جور تعریف نمی‌کنن. چرا؟ چون سلیقه و خلقیات و هدف‌ها و تجربه‌های قبلیشون و دانش و سواد و گستره‌ی دیدشون متفاوته. خب طبیعیه که یه نفر از یه چیزی خوشش بیاد و از یه چیزه دیگه نه. یه نفر اینقدر توقعش زیاد باشه که نتونه خوبی‌های یه چیز رو ببینه و تصور کنه که چیزِ بدیه و یه نفر اینقدر توقعش کم باشه که بتونه ببینه و تصور کنه که چیزِ خوبیه. البته اشکالی نداره. اما مشکل زمانی ایجاد میشه که هردو مجبور باشن ازش استفاده کنن و انتخاب دیگری نداشته باشن. خب چه اتفاقی می‌افته؟ اونی که توقع بالایی داشته و اون چیز رو بد دیده نمی‌تونه ازش استفاده کنه (حتی اگه در کنار بدی‌ها، خوبی‌های زیادی داشته باشه) حتی این نفر ممکنه با این طرز فکرش ناامید بشه و دنبال چیزهای خوبِ دیگه چه در داخل محله و چه در خارج از محله نگرده. اما اون نفری که توقع پایینی داشته و اون چیز رو خوب دیده، بیشترین بهره رو ازش می‌بره. حتی وقتی دید این یکی تموم شده و کفگیرش به تهِ دیگ خورده، سراغ بعدی میره. ببین علی جان. وقتی ما مجبوریم توی این محله بمونیم و با رئیس‌هایش تعامل داشته باشیم، بهتره توقع خودمون رو با مرور امکانات و شرایط محله‌های لوکس زیاد نکرده تا بیشترین بهره را از همین امکانات ببریم. خب وقتی از اینها استفاده کردیم و تموم شد، توی وقتای آزادمون میریم سراغ محله‌های دیگه. ببین علی جان بهتره به نظرات افراد حداقل الان که همه چیز اجباریه و قدرت انتخابی نداریم، توجه نکنیم. چون آکنده از سلایقشون هست و ممکنه کاملاً شخصی باشه و ما عملکردمون رو براساس نظر اون‌ها قرار بدیم اما در نهایت ببینیم که درست نبوده و ضرر کردیم. پس بهتره روزای اول خودمون تجربه کنیم. بر اساس سلیقه‌ی خودمون و هدف خودمون. بعد ببینیم در جلسات چه کسی شرکت کنیم در جلسات چه کسی شرکت نکنیم. با چه کسی تعامل داشته باشیم با چه کسی تعامل نداشته باشیم. اصلاً شاید وسط راه زدیم کنار و اومدیم بیرون تا بریم محله‌ی خودمون رو بسازیم! خب فکر میکنی تا جلسات رئیسان محله شروع بشه باید چیکار کنیم؟


علی: به نظرم هیچ کاری نکنیم بهتره. بذار ببینیم هرکس چند مرده حلاجه. اصلاً ببینیم خودمون چند مرده حلاجیم.


نگین: [لبخند همراه با چهره‌ای بشاش]


علی: نگین جان. جانِ جانان. نگین زندگی من. روشنی تاریکی من. نمی‌دانم اگه تو نبودی من در لحظات تشویش و اضطراب با این ذهن آشفته چه کار می‌کردم. چه خوبه که هستی و می‌تونی اینگونه آرام و آهسته ذهنم رو سامان بدی.

سامانِ زندگیِ من، دوستت دارم.