محسن زنگویی پنجشنبه 23 شهریور 1396 21:54 نظرات ()

دیوانه، بگذر ز کنج خانه

رها کن گوشه‌ی امن دل را، جانانه


پای در رَه نِه

بگذر ز پلِِ تنگِ رودخانه


مبین جهانِ به ستوه آمده

که نیست بیش از تصویری فریبنده


دیده برگردان به دل خویش

ببین جهان را به دیده‌ی خویش


هست قوز کرده؟

به ستوه آمده؟

خم به ابرو آورده؟

نیست ذره‌ای امید؟

نیست هیچ نوری؟ هیچ چراغی؟ هیچ مسیری؟


بگذار بیشتر بگویم


چشم برگردان از دل خویش

دیده بنما بر گذشته‌ی خویش


بوده‌ای تماماً رهرو دیگران بودن؟

بوده‌ای چشم بسته، بسته به تصمیم و انتخاب دیگران؟

نبوده‌ای مختار؟ نداشته‌ای اختیار؟

پشیمانی از مسیر طی کرده؟

ناخشنودی از جایگاه کسب کرده؟ شوقی نداری؟ ذوق نمی‌کنی؟ برنامه‌ای نداری یا برنامه‌ای نمی‌بینی؟


بگذار صادقانه بگویم

زندگی امروز تو حاصل تصمیمات گذشته‌ی توست و زندگی آینده‌ی تو حاصل تصمیمات کنونی توست. اگر امروز از زندگی‌ات ناخوشنودی و گمان می‌کنی که به هدف دیگران رسیده‌ای و هدف خودت را قربانی این جایگاه کرده‌ای، بدان اگر در همین جایگاه بمانی و همچنان بر طبل رسیدن به درجات بالاتر بکوبی، در آینده نیز خوشنودی‌ای بیشتر از امروز نخواهی داشت. خواه پولدارتر شوی خواه ارج و قرب و منزلت بیشتری نزد دیگران کسب کنی. طبل تو خالیست حتی اگر با طلا مزین شده باشد تا به این ترتیب جرأت کوبیدن روی آن را نداشته باشی که مبادا صدایش درآید و از ارزشش کم شود.


بگذار از خود بگویم

گریزانم از جامعه‌ای که هرکس چشم بسته سعی در کنار زدن فردی که به ظاهر در جایی بهتر از او است، دارد و سعی می‌کند همانند او رفتار کند. می‌خواهم از عمد از چنین جامعه‌ای عقب بمانم تا فرصت فکر کردن به رویاهایم را داشته باشم.