محسن زنگویی سه شنبه 21 شهریور 1396 21:32 نظرات ()
ساعت 8:26 صبح بود. جمعه. یه جمعه‌ی دوست داشتنی ...
نگین علی رو برای خریدِ روز فرستاده بود بازار. سبزی خوردن، زرشک، نخود، لوبیا، ماهی، رب‌ انار، گوجه، خیار، فلفل دلمه‌ای زرد و قرمز و سبز، هویج.
این لیست خرید در کنار چیزایی که توی خونه وجود داشت -زعفران، ادویه کاری، زردچوبه، سیر، پیاز، سبزی ماهی- خبر از یه ناهار رنگارنگ می‌داد.
علی با یه کفش قهوه‌ای، شلوار سرمه‌ای، کمربند قهوه‌ای، پیراهن سبز رنگِ چهارخونه با خطوط کم‌پهنای آبی پررنگ که دکمه‌هایی طلایی رنگ داشت، برای خرید رفته بود.

در این فاصله، تا زمانیکه علی از خرید برمی‌گشت، نگین برای پس دادن کاسه‌ به خانه‌ی همسایه‌شون رفت. دیشب همسایه‌شون در این کاسه براشون آش‌رشته آورده بود.
نگین یه لباسِ بلندِ نارنجی‌رنگِ گشاد اما متناسب و یک‌دست با یه روپوش قرمز رنگ با
زائده‌هایی  پهن و باریکِ سفیدرنگ که از جای‌جای لباس شروع شده بود، به تن داشت. لباس تا نزدیکی انگشتان پایش ادامه داشت اما به زمین نمی‌خورد. روپوش تا بالای زانویش بود و برخی از زائده‌هایش تا زانو و برخی تا زیر زانو ادامه داشت. زائده‌ها یکی مثلثی بود و قسمتی از روپوش رو به رنگ سفید درآورده بود و یکی هم یه نوار پهن و یکی هم یه نوار باریک، یکی دراز بود و یکی کوتاه. انتهایی تمامی این زائده‌ها یه نگینِ بنفش رنگِ ریز خود نمایی می‌کرد. نگینی که وقتی نور بهش می‌خورد به خوبی خودش رو روی زمینه‌ی نارنجی و قرمز نشون می‌داد.
نگین یه روسری صورتی رنگ هم به سر داشت. یه بال روسری رو بعد از یه بار پیچاندن دور گردنش در طرف دیگر و نزدیکای گوشش با یه گل‌سرِ طلایی‌رنگ گره زده بود و یه بال روسری هم تا بالای سینه‌اش ادامه داشت. رشته‌های روسری که روی شانه و سینه‌اش افتاده بودند، به خوبی خودشون رو نشون می‌دادند.

امروز یه جمعه‌ی دوست داشتنیِ رنگارنگ بود.

نگین وقتی به خانه‌ی همسایه رسید، آقای خانه دستورات خانم خانه رو اطاعت کرده بود و برای خرید رفته بود بیرون. دختر کوچولوشون هم خواب بود.
نگین و خانم همسایه مشغول صحبت کردن بودند که دختر کوچولو از خواب بلند شد. 8 سال بیشتر نداشت. وقتی اومد توی هال، مادرش بهش گفت: اِ، تو چرا امروز اینقدر زود بیدار شدی!؟
اینجا بود که نگین با خودش فکر کرد: چه خوب می‌شد به جای این، می‌گفت "به‌به. سلام خوشگل خانم. چه دختر سحرخیزی دارم من." نگین فکر کرد اینجوری به فرزندش میگه که زود بلند شدن و سحرخیزی خوبه اما اونجوری میگه که تو باید بیشتر می‌خوابیدی و تا لِنگِ ظهر خوابیدن اشکالی نداره.
نگین با خودش فکر کرد که آن جمله (اِ، تو چرا امروز اینقدر زود بیدار شدی!؟) چقدر شبیه به زنگِ درِ حیاط میمونه. برای اینکه روی در یه رنگ خوب بزنیم باید اول زنگ رو پاک کنیم و بعد رنگ کنیم.  برای نشاندن اثرات خوب جملاتی مانند "
به‌به. سلام خوشگل خانم. چه دختر سحرخیزی دارم من" بر جان آدمی، باید اول اثرات جملات بد رو پاک کرد و سپس منتظر اثرات خوب بود. اول باید زنگ زدایی کرد و سپس رنگ کرد.

نگین با خودش فکر کرد آیا میشه بدون زنگ زدایی به سمت رنگ کردن رفت؟ اصلاً چرا باید کاری کنیم که نیاز به زنگ زدایی داشته باشیم؟