محسن زنگویی سه شنبه 7 شهریور 1396 18:05 نظرات ()
علی ظهر رسید خونه. از باغ اومده بود. امروز رفته بود دو تا از نخل‌هایش را هرس کند.
از فرط خستگی زیر سایبان جلوی خانه، روی سکویی نشست.
عرق کرده بود و خاکی بود. می‌دانست نگین دوست ندارد اینگونه وارد خانه شود. پایش را روی موکت بگذارد و عرض و طولِ خانه را گَز کند.
نگین روی تمیزی داخل خانه حساس بود.
پنج دقیقه‌ای که جلوی خانه روی سکو نشسته بود، عرقش که خشک شد، نگین با یه لیوان شربتِ آبِ لیموترشِ خنک، آمد.
نگین می‌دانست نباید همان اول برود جلو و سلام کند. باید چند دقیقه‌ای صبر می‌کرد تا علی اندکی خستگی در کرده و نفسی تازه کند. می‌دانست علی دوست ندارد زمانی که خسته است و عرق از سر و رویش زمین زیر پایش را آبیاری می‌کند، صحبت کند.
نگین: سلام
علی: سلام جانم
علی لیوان شربت را برداشت و در چند جرعه آرام، آرام، آرام، خورد. خنکی‌اش به دلش نشست. دوست نداشت عجله کند.
لذت رفتارهای آرام را دوست داشت چون طرف مقابلش رو وادار به عجله کردن نمی‌کرد. می‌دانست در این هیاهوی کوچه و بازار، در این هیاهوی روزگار، باید آرامش رو با رفتارش، به دیگران هدیه دهد.
نگین: خسته نباشی آقا
علی: درمانده نباشی خانوم. تا تو هستی خستگی اهمیت نداره. خستگی احساس نمیشه. خستگی رنگی نداره. رنگ زندگی من تویی. عزیزه من، جانِ من.
علی: ناهار چی داریم؟
نگین: قیمه. تا یه دوش بگیری دوغ هم آماده میشه. سفره رو هم میچینم.
علی: سفره رو بذار یه ربع ساعت بعد از اینکه از حموم اومدم بیرون با هم می‌چینیم. اما دوغ رو آماده کن.
علی: یه لیوان آب هم واسم بیار
علی اینجوری می‌خواست یه فرصتی ایجاد کنه تا اگه نگین کار عقب مونده‌ای داره انجام بده و عجله نکنه.
واقعاً هم خسته بود. دوست نداشت بلافاصله بعد از حموم غذا بخوره.
نگین آب آورد. علی خورد. پنج دقیقه‌ای همان جا نشست. لباسش که خاکی بود را درآورد. کناری گذاشت. پایش را با شیری که توی حیاط بود، شست و با لباس زیر به حموم که توی خونه بود، رفت.