محسن زنگویی دوشنبه 23 مرداد 1396 22:47 نظرات ()
خواهرشوهر از راه می‌رسد. انگار دلش از جایی پر است. وقتی علی و نگین را می‌بیند تمام خاطراتی را که با علی داشته به یاد می‌آورد جز خوبی‌ها، محبت‌ها و خوش‌اخلاقی‌های علی را.
حالت چهره‌اش اینگونه به علی می‌گوید و علی نمی‌داند عصبانیت خواهرش از کجا آب می‌خورد. می‌داند که باید منتظر یک حمله باشد. خود را آماده می‌کند.
خواهرش می‌گوید: علی تا پیشِ ما بود، عصبانی بود. نمی‌شد باهاش حرف زد. مدام با کنایه سخن می‌گفت.
خواهرش اینها را خطاب به نگین گفت.
علی نمی‌دانست چکار کند. لحظه‌ای سکوت کرد. به خواهرش نگاه کرد. به نگین نگاه کرد. فکر کرد.
نگین هم سکوت کرده بود. علی سکوتِ قبل از حرف زدن را از نگین آموخته بود. همین چیزهای کوچک بود که اجازه نمی‌داد در کنار نگین عصبانی شود.
می‌دانست اگر بخواهد جواب خواهرش را بدهد خواهرش عصبانی‌تر خواهد شد و احتمالاً قهر خواهد کرد. از اینکه چرا جلوی همسرت من را کوچیک کردی؟ چرا از همسرت طرفداری کردی؟ خیلی قدرنشناسی!
به این فکر کرد که اگر جواب خواهرش را ندهد، چه اتفاقی می‌افتد.
نگین جوابش را می‌داد. حتماً جوابش را می‌داد. نگین کسی نبود که بتواند نیش و کنایه‌های خواهرشوهر را تحمل کند. اصلاً، هیییچ کس نمی‌تواند تحمل کند. طبیعی‌ست.
اگر نگین جوابش را می‌داد دیگر راه بازگشتی نبود. یک قهری و دلخوری طولانی مدت شروع می‌شد. هیچکدام حاضر نبود کوتاه بیاید و عذرخواهی کند. یکی زن‌داداش بود و دیگری خواهرشوهر!
البته اگر علی جواب خواهرش را نمی‌داد و نگین حرف می‌زد، نگین از دست علی شاکی می‌شد که چرا جواب خواهرت را ندادی؟ اینگونه علاوه‌بر اینکه رابطه‌ی خانواده‌اش با خواهرش خراب می‌شد، رابطه‌ی او و نگین نیز شکرآب می‌شد.
علی توی بد موقعیتی قرار گرفته بود. می‌دانست باید تصمیمی بگیرد. نمی‌توانست بدون تصمیم‌گیری از کنارش عبور کند!
به همین خاطر تصمیم گرفت خودش جواب خواهرش را بدهد. اینگونه کمتر ضرر می‌دید. حتی رابطه‌اش با نگین محکم‌تر می‌شد. مدتی بعد هم می‌توانست رابطه‌اش با خواهرش را تا حدِ خوبی ترمیم کند. به هر حال خواهر و برادر بودند. از یک خون بودند. مدت‌ها کنار هم زندگی کرده بودند. رابطه‌ی عاطفی با هم داشتند. علی عذرخواهی می‌کرد، خواهرش هم عذرخواهی ‌می‌کرد. این می‌گفت اینجا مقصر من بودم، نباید تند می‌رفتم، اشتباه کردم. اون هم می‌گفت اونجا مقصر من بودم، نباید حرف می‌زدم. اینگونه هرکس نقش خودش را در مشاجره می‌پذیرفت.
علی اینگونه جواب خواهرش را داد:
"من عصبانی می‌شدم درست. اما زمانی که داشتم آش می‌خوردم. در تنهایی‌ام متمرکزانه آش می‌خوردم. نمی‌توان هم آش خورد و همزمان یک نخود نپخته بیندازی توی آش. نمی‌توانی آن آش را بخوری. نمی‌دانی محتویاتش چه بوده.
برای اینکه بتوانی آش را بخوری باید نخود نپخته را بیرون بکشی و دور کنی. در اکثر مواقع راهی سریع‌تر از عصبانیت برای دور کردن نخود نبود. تا بتوانی سریع‌تر به آش خوردن برگردی.
آن نخود در آن لحظات تو بودی.
اما برای هر آش خوردنی نیاز به قاشق دارم. چون می‌دانم اینقدر نقص دارم که نمی‌توانم با دست بخورم.من عصبانیتم را سرِ قاشق خالی نمی‌کنم. باهاش خوش‌رفتاری می‌کنم و بعد از خوردن می‌شورمش و در جایی می‌گذارم که خشک شود. حتی دستمال می‌کشم تا لکه‌ای رویش باقی نماند. چون می‌دانم برای خوردن آش بعدی بهش نیاز دارم. می‌دانم اینقدر ناقصم که بدون آن نمی‌توانم آش بخورم.
نگین برای من این قاشق است.
من با نگین خوش‌رفتاری می‌کنم و عصبانیتم را سرش خالی نمی‌کنم، چون دارم به کمک او آش‌های مورد علاقه‌ام را می‌خورم و از محتویاتش آگاه می‌شوم. اگر او نباشد اینقدر ناقص و تهی می‌شوم که حتی آش‌هایی را که قبلا! هم خورده‌ام، نمی‌توانم هضم کنم.
من از نگین مراقبت می‌کنم تا از دستش ندهم.