محسن زنگویی چهارشنبه 18 مرداد 1396 15:15 نظرات ()

حدود یک هفته پیش در پارک وحدت شهر مشهد نشسته بودم. روی صندلی. مشغول کتاب خواندن. مردی 40 تا 50 ساله کنارم نشست. تنها. صحبت کرد. من نیز با لبخند جوابش را دادم. لحظاتی گذشت. سیگاری روشن کرد و اولین دودش را از دهان بیرون داد. همین لحظه بلند شدم و روی صندلی دیگری دور از او رو به رویش نشستم. لحظاتی گذشت. سرم به کتاب بود. سرم را بالا آوردم دیدم نیستش. من نیز بلند شدم و روی همان صندلی اولی نشستم. سایه ی بهتری داشت. بوی دود سیگار کنجکاوم کرد. روی زمین را نگاه کردم. سیگاری نصفه و خاموش نشده درحال سوختن بود. نصف دیگرش هم خاکستر شده بود. خاکسترش دست نخورده بود. همانجا روی زمین سوخته بود.

امروز در پارک نماز شهر دلیجان روی صندلی نشسته ام. درحال کتاب خواندن. مردی 40 تا 50 ساله به همراه دو پسرش که در سنین دبستان بودند کنارم نشستند. بچه ها شروع به صحبت کردند و پدرشان هم به اطراف نگاه می کرد. سیگارش را روشن کرد و اولین دودش را بیرون داد. نمی دانستم اکنون نیز چون گذشته بلند شوم یا بنشینم. اگه بلند می شدم این مرد یا بهتر بگویم این پدر متوجه میشد که کارش اشتباه است و من ناراحت شده ام. اما از این کارم پسرانش هم متوجه می شدند و احتمالا سرافکنده از پدرشان. یا حداقل از دست پدرشان ناراحت میشدند و احساس خجالت می کردند. به هر حال نشستم و کاملا عادی همچون قبل از آتیش شدن سیگار به خواندنم ادامه دادم.


مترسک دودِ گندم زارهای درو شده ی خاموش شده اذیتت نمیکند؟

مترسک: وظیفه ی من پراندن پرندگان است تا پا روی آتشِ زیرِ خاکستر نگذارند.