محسن زنگویی سه شنبه 17 مرداد 1396 23:30 نظرات ()

چشمانش را نیمه باز کرد. بست. چپی را باز کرد. بست. راستش را باز کرد. بست. لحظاتی گذشت. بلاخره هردو رو کامل باز کرد. ساعت را نگاه کرد. 5 دقیقه تا اذان صبح مانده بود. صدای نیایش قبل از اذان را از بلندگوی مسجد شنید.

بلند شد.

آبی به صورتش زد. خشکش کرد. وضو گرفت.

بر سجاده ایستاد. دقایقی بعد سلام نمازش در حال تمام شدن بود.

السلام علیکم و رحمت الله و برکاته

دستانش را سه بار بالا و پایین برد و به اطراف نگاه کرد. همزمان سه بار گفت: الله اکبر

بیل و داسش را برداشت. اسبش را زین کرد. به باغ رفت.

وقتی رسید از نهری که دیشب باز کرده بود نصف باغ آبیاری شده بود. این را بست و نهر دیگری را باز کرد. آتش را روشن کرد. کتری را بر آن گذاشت.

لحظاتی گذشته بود. شیهه ی اسبش را شنید. به گوشش آشنا بود. اسبش بوی ماده اش را استشمام کرده بود. بی درنگ فهمید که وقت صبحانه هست و نگین در حال آمدن است.

سرِ راهش ایستاد تا عبور نگین از پیچ راه را تماشا کند.

نگین سوار بر اسب ماده اش از پیچ گذشت. همچون آفتابی که از پشت کوه طلوع می کند.

افسار اسب نگین را گرفت. چند قدمی با او همراه شد. نگین را سوار بر اسب کنار آتش برد.

نگین با چشمانی سرمه شده, ابروانی مشکی, لبی سرخ رنگ, روسری ای به رنگ آبی آسمان و ریشه های بلند, لباسی سفید رنگ با گل های سرخ ریز نقش درونش, کفشی آبی به پا و کمربندی آبی دور تا دور لباسش و خطی از لبخند بر صورتش به علی نگاه کرد. دستش را بر شانه هایش گذاشت و از اسب پایین آمد.

چای آماده بود. تخم مرغ محلی بود. عسل فراهم بود. نان سنگک بود.

علی لقمه ای برای نگین و نگین لقمه ای برای علی گرفت.