محسن زنگویی یکشنبه 15 مرداد 1396 07:38 نظرات ()

دستانش را نگاه کرد. ابتدا کف دستش را و بعد پشتش را. در همین چند لحظه تمام آن لحظاتی که گذشته بود برایش مثل یک فیلم کوتاه گذشت.

سرش را بالا آورد. دید فرزندانش قد کشیده اند.

باز دستانش را نگاه کرد. کف دستش از بیل زدن و داس بدست گرفتن زبر بود. پشت دستانش هم از زیادی آفتاب دیدن سیاه شده بود.

صورتش هم از نوازش بادهای گرم جنوب همچون پلاستیک زیر آفتاب چروکیده بود.

قدی خم کرده بود تا نخل هایش قد بکشند.