محسن زنگویی چهارشنبه 11 مرداد 1396 09:36 نظرات ()

با خواهرم رفتم خرید. شلوار و کمربند و تی شرت.

از هر مغازه‌ای که می‌آمدیم بیرون خواهرم شاکی از دست من که چرا چانه نمی‌زنی؟ چرا تخفیف نمی‌گیری؟ خیلی ساده‌ای تو. اینا همشون کلاه بردارن. خیلی سود روی جنسشون می‌کشن.

قبول کردم که چانه بزنیم. وارد یه مغازه‌ی شلوارفروشی شدم. یه شلوار انتخاب کردم نوشته بود مقطوع 15000. گفتم 13000 حساب کن. خیلی راحت قبول کرد! نمی‌دانم اگه می‌گفتم 10000 چه واکنشی نشان می داد؟ آیا همچنان جای تخفیف گرفتن داشت؟ آیا سرم کلاه رفته؟ آیا فروشنده فکر می‌کند من آدم ساده لوحی هستم و او زرنگ؟ وارد یه مغازه‌ی دیگه شدم. یه تی‌شرت انتخاب کردم. گفت 35000. من گفتم خیلی گرونه و خواهرم گفت 20000. فروشنده گفت امکان نداره. بعد از چند جمله‌ی کوتاه من گفتم آخرش چند؟ فروشنده اندکی سکوت کرد و در همین حین گفتم 30000. خیلی راحت قبول کرد! نمی‌دانم اگه می‌گفتم 28000 باز قبول می کرد؟ اومدم خانه. برادرم گفت همین تی‌شرت رو قیمت کرده 25000 هزار و با چانه‌زدن قیمتش رو تا 17000 کاهش داده. تصور کنید من چه حالی شدم با شنیدن این حرف برادرم. آیا سرم کلاه رفته؟ آیا آن فروشنده فکر کرده من ساده‌لوح و خودش زرنگ تشریف دارد؟ وارد مغازه‌ی دیگری شدم. یک شلوار انتخاب کردم. پوشیدم مناسب بود. قیمتش را پرسیدم گفت 75000. به بهانه ی اینکه از چند مغازه‌ی دیگه دیدن کنم بیرون شدم و به مغازه‌ی دیگری رفتم. همان شلوار را دیدم. طرح و رنگش را می‌پسندیدم. دوست داشتم بخرمش. پوشیدم و سایز مناسبم رو پیدا کردم. قیمت را پرسیدم گفت 58000! شاخ در آوردم. چطور ممکن است در یک پاساژ یک کالا چنین تفاوت قیمتی داشته باشد؟ با حرف‌های فروشنده بهش اعتماد کردم و ازش شلوار را خریدم. اکنون دارم به این فکر می‌کنم که اگر از مغازه‌ی اول می‌خریدم آیا سرم کلاه رفته بود؟ آیا من را به عنوان یک ساده‌لوح می دیدند و فروشنده را زرنگ؟

اینهایی که گفتم مربوط به برخی از پاساژهای اطراف میدان 17شهریور مشهد بود. سمتی که پاساژ قائم قرار دارد. هرچند من به یاد ندارم وارد کدام پاساژ شدم.

پدرم نیز در بازاررضا چاقویی رو قیمت کرده بود. 15000 تومان. با چانه‌زدن قیمت رو رسونده بود به 3000 تومان! آخرش هم نخرید.

کم‌کم دارم نسبت به مشهدی‌ها بی‌اعتماد می‌شوم. امیدوارم در سفر بعدی که نمی‌دانم چه زمانی خواهد بود تجربه‌ی بهتری داشته باشم. تجربه‌ی امسال چندان راضی‌کننده نبود. هرچند در شهر خودم و شهر برازجان نیز فروشندگانی را دیده‌ام که سودهایی نامتعارف بر کالاهایشان می کشند.

قبول دارم که برخی از دلایلم برای چانه نزدن کم توانی‌ام در این امر و حوصله نداشتن به بحث در مورد قیمت است و همچنین خوش خیالی بیش از حد و اعتماد اولیه‌ی زیاد است. اما دلایل دیگری نیز دارم.

تصور می کنم چانه زدن سبب روان‌پریشی فروشنده می شود. حال فروشنده‌ای که اعصابش به هم ریخته وقتی به خانه‌اش می رود این حال خراب را نیز با خود می‌برد و آن را به خانواده‌اش منتقل می کند. خانواده نیز حالشان خراب شده و به دیگران منتقل می‌کنند. که در نهایت مردمی خواهیم داشت که حالشان خراب است.

دلیل دیگرم برای چانه نزدن این است که دوست دارم به سمت جامعه‌ای حرکت کنیم که هرکس بتواند به دیگری اعتماد کند. اعتماد از این بابت که فروشنده سودی معقول خواهد برد و سعی در بدست آوردن سودهای نامتعارف و کلاه بر سر خریدار گذاشتن ندارد. چانه زدن با دوست داشتن به حرکت به سمت چنین جامعه‌ای منافات دارد. چرا که وقتی فروشنده بداند یا حس کند که خریدار حتما چانه خواهد زد و تا زمانی که بهش تخفیف ندهد، نخواهد خرید؛ مجبور می‌شود سودی نامتعارف را بر کالاهایش کشیده تا پس از چانه‌زنی سودی که حقش است را ببرد. خریداران نیز زمانی که بدانند فروشنگان چنین عمل می‌کنند چانه خواهند زد تا احساس کنند که سرشان کلاه نرفته. این دو رفتار در طول زمان یکدیگر را تقویت می‌کنند. در این میان خریدارانی که توانایی چانه زدن ندارند به دلیل پرداخت سودهای زیاد و فروشندگانی که به خاطر رعایت اخلاق کاری سودهای نامعقول را نمی پذیرند و قیمت اجناسشان را در همان معرفی اولیه با سودی معقول ارائه می‌کنند به دلیل عدم فروش کافی متضرر خواهند شد. (این دسته از فروشندگان به این دلیل متضرر خواهند شد که خریداران عادت کرده‌اند از فروشندگانی بخرند که بر کالاهایشان تخفیف خوبی می‌دهند. احساس می‌کنند که اگر تخفیف قابل توجهی از فروشنده نگیرند با خرید آن کالا سرشان کلاه خواهد رفت و از خریدش منصرف شده و به مغازه ی بعدی می روند.)

همان سمت پاساژ قائم دادزن‌هایی را دیدم که می‌گفتند لوازم آرایشی و بهداشتی با 40% و 50% تخفیف! نمی‌دانم اینها چقدر بر کالاهایشان کشیده‌اند که چنین تخفیف می‌دهند.

نمی‌دانم این دسته از فروشندگان اگر اندکی به رفتاری که دارند و حس بی‌اعتمادی‌ای که در خریداران ایجاد می‌کنند فکر می‌کردند آیا همچنان به این رفتارشان ادامه می‌دادند؟ (گرفتن سودهای نامتفارف و تخفیف های نامتعارف) حس بی‌اعتمادی‌ای که به تمامی کسبه از جمله خودشان در بلندمدت ضرر خواهد زد.

نمی‌دانم چرا کلاه بر سر دیگران گذاشتن شده زرنگی و اعتماد کردن شده ساده لوحی؟ نمی‌دانم چرا فروشندگی تبدیل شده با زرنگی؟

از مشهد کتاب نیز خریدم. از کتاب شهر در پاساژ مهتاب کتاب "کیمیاگر" و از کتاب فروشی فراانگیزش کتاب "سه شنبه ها با موری" را خریدم. این پاساژ نزدیک میدان سعدی قرار دارد. از گلستان کتاب، کتاب "قلعه حیوانات" را خریدم. نام کتاب فروشی اش یادم نیست. گلستان کتاب من را شگفت‌زده کرد. جایی دنج با معماری‌ای زیبا. گلستان کتاب نزدیک به چهارراه گلستان قرار دارد. از کتاب فروشی امام نیز کتاب "نابخردی های پیشبینی پذیر" را خریدم. این کتاب فروشی نزدیک به چهارراه دکترا قرار دارد.

از باب الرضا تا تمام این کتاب فروشی ها و مسیر برگشت را پیاده متر کردم تا حال خوب خیابان های مشهد را ببرم و بردم.

 

اما با تمام حس خوبی که کتاب‌فروشی‌ها بهم دادند، اعتمادم نسبت به مشهدی ها کمتر شده است.

 



مترسک از چه غمگینی؟

از اینکه لباسم را دیگران بر تنم کرده اند.