تبلیغات
وبلاگ محسن زنگویی
منوی اصلی
وبلاگ محسن زنگویی
  • محسن زنگویی یکشنبه 22 مرداد 1396 02:37 نظرات ()

    خردمندی به کلامی ست که از دهان بیرون نمی دهیم.

    خردمندی به عملی ست که انجام نمی دهیم.

    خردمندی به مسیری ست که نمی رویم.


    ارسال دیدگاه
  • در مسیر برازجان به شیراز بعد از تنگ بوالحیات در دل کوه کنار جاده توی پارکینگ‌ها کبرهایی کوچک می‌بینید که روی یه کارتن یا یه بنر نوشته‌اند : انجیر کوهی موجود است.

    روی سکوهایی کنار این کپرها سبدهایی کوچک ساخته شده از شاخه و برگ درخت انجیر می‌بینید. کپرهایی که عموما خودرویی کنارشان نایستاده. شایدم هنگام عبور من خودرویی کنارشان نایستاده بود.

    اما به هر حال یک سوال ذهنم را درگیر کرد. صاحبان این کپرها چگونه می توانند رانندگان را ترغیب به توقف و سپس خرید کنند؟

    مشتریان این کپرها سرنشینان خودروهای شخصی هستند که از چند شهر عبور میکنند؛ برای استراحت نیاز به توقف دارند. بخش بزرگی از این رانندگان چون از شهرهای جنوبی می‌آیند چنین انجیرهایی برایشان جذاب و مایل به تستش هستند.. دسته‌ی دیگر مشتریان رانندگان کامیون‌ها هستند.

    وجه مشترک تمام این رانندگان نیاز به توقف و استراحت است. با توجه به منظره‌ی کوهستانی آن منطقه وجود کپر بزرگی ساخته شده از شاخه و برگ‌های درخت‌های منطقه (عموما انجیر) به همراه میز و صندلی‌هایی برای استراحت مکانی مناسب و دنج را ایجاد خواهد کرد.

    حال باید آنان که توقف کرده‌اند را به خرید ترغیب کرد. به نظر من در کنار انجیر باید بلال نیز بفروشند. هنگام پخت بلال برای یکی از مشتریان دیگر مستریان تیز وسوسه خواهند شد. در مدل فروش انجیر نیز باید تجدید نظر صورت گیرد. به این صورت که در کنار مدل فروش فعلی (فروش سبدی) فروش کاسه‌ای نیز وجود داشته باشد. فروش کاسه‌ای برای آن مشتریانی است که می‌خواهند در محل کپر بخورند، استراحت کنند و سپس به ادامه‌ی مسیر بپردازند. در کاسه‌ها می تواند چهار یا پنج انجیر باشد.


    در حال حاضر با توجد به اینکه لوازم دارندگان این کپرها اندک است می توانند آن ها را شب‌ها کامل با خود ببرند و روز بعد دوباره بیاورند. اینگونه حداقل امنیت در شب جای بحث ندارد. اما با گسترش این کپرها چطور؟ امنیت در شب مهم است؟ با توجه به وجود میز و صندلی و احتمالا پشتی. نمی توانم به این سوال پاسخ دهم چون آن منطقه را نمی‌شناسم. اما امنیت در چنین مناطقی معمولا مهم است. فرض کنیم مهم باشد. چگونه باید حلش کرد؟ به ذهن من تنها یک راه حل می‌رسد. حضور دائم حداقل یک نفر در کپر و در شب احتمالا دو نفر.

    موضوع دیگری که باید بهش توجه کرد بحث اقتصادی بودن یا نبودن است. آیا در بین رانندگان اینقدر مشتری بالقوه وجود دارد که با چنین سرمایه‌گذاری‌ای و افزایش جذابیت به خریدار تبدیل شوند؟ اگر تعطیلات عید نوروز را کنار بگذاریم که قطعا وجود خواهد داشت به تابستان میرسیم که مردم جنوب قصد سفر به مناطق شمالی کشور میکنند. البته سرمایه‌گذاری‌اش بیشتر از اینکه از نوع مالی باشد از نوع توان جسمی و زمان است. آیا اگر کسی تصمیم به انجام چنین کاری بگیرد در آن مدت زمان می‌تواند کار پرسودتری انجام دهد؟ به نظرم خیر. چون کسی دست به ساخت کپر بزرگی می‌زند که کپر کوچکی داشته باشد و کسی که کپر کوچکی دارد نمی‌توانسته کار بهتری انجام دهد. پس به نظرم بحث روی سرمایه‌ی زمانی کار بیهوده‌ای است. از آنجاییکه انجیرها از درختان کوهی یا درختان حیاط خانه‌شان تهیه می شود اکثر فروشندگان نیاز به سرمایه اولیه برای خرید انجیر ندارند. احتمالا تنها سرمایه اولیه مربوط به خرید بلال و میز و صندلی خواهد بود.

    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی چهارشنبه 18 مرداد 1396 16:15 نظرات ()

    حدود یک هفته پیش در پارک وحدت شهر مشهد نشسته بودم. روی صندلی. مشغول کتاب خواندن. مردی 40 تا 50 ساله کنارم نشست. تنها. صحبت کرد. من نیز با لبخند جوابش را دادم. لحظاتی گذشت. سیگاری روشن کرد و اولین دودش را از دهان بیرون داد. همین لحظه بلند شدم و روی صندلی دیگری دور از او رو به رویش نشستم. لحظاتی گذشت. سرم به کتاب بود. سرم را بالا آوردم دیدم نیستش. من نیز بلند شدم و روی همان صندلی اولی نشستم. سایه ی بهتری داشت. بوی دود سیگار کنجکاوم کرد. روی زمین را نگاه کردم. سیگاری نصفه و خاموش نشده درحال سوختن بود. نصف دیگرش هم خاکستر شده بود. خاکسترش دست نخورده بود. همانجا روی زمین سوخته بود.

    امروز در پارک نماز شهر دلیجان روی صندلی نشسته ام. درحال کتاب خواندن. مردی 40 تا 50 ساله به همراه دو پسرش که در سنین دبستان بودند کنارم نشستند. بچه ها شروع به صحبت کردند و پدرشان هم به اطراف نگاه می کرد. سیگارش را روشن کرد و اولین دودش را بیرون داد. نمی دانستم اکنون نیز چون گذشته بلند شوم یا بنشینم. اگه بلند می شدم این مرد یا بهتر بگویم این پدر متوجه میشد که کارش اشتباه است و من ناراحت شده ام. اما از این کارم پسرانش هم متوجه می شدند و احتمالا سرافکنده از پدرشان. یا حداقل از دست پدرشان ناراحت میشدند و احساس خجالت می کردند. به هر حال نشستم و کاملا عادی همچون قبل از آتیش شدن سیگار به خواندنم ادامه دادم.


    مترسک دودِ گندم زارهای درو شده ی خاموش شده اذیتت نمیکند؟

    مترسک: وظیفه ی من پراندن پرندگان است تا پا روی آتشِ زیرِ خاکستر نگذارند.

    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی چهارشنبه 18 مرداد 1396 00:30 نظرات ()

    چشمانش را نیمه باز کرد. بست. چپی را باز کرد. بست. راستش را باز کرد. بست. لحظاتی گذشت. بلاخره هردو رو کامل باز کرد. ساعت را نگاه کرد. 5 دقیقه تا اذان صبح مانده بود. صدای نیایش قبل از اذان را از بلندگوی مسجد شنید.

    بلند شد.

    آبی به صورتش زد. خشکش کرد. وضو گرفت.

    بر سجاده ایستاد. دقایقی بعد سلام نمازش در حال تمام شدن بود.

    السلام علیکم و رحمت الله و برکاته

    دستانش را سه بار بالا و پایین برد و به اطراف نگاه کرد. همزمان سه بار گفت: الله اکبر

    بیل و داسش را برداشت. اسبش را زین کرد. به باغ رفت.

    وقتی رسید از نهری که دیشب باز کرده بود نصف باغ آبیاری شده بود. این را بست و نهر دیگری را باز کرد. آتش را روشن کرد. کتری را بر آن گذاشت.

    لحظاتی گذشته بود. شیهه ی اسبش را شنید. به گوشش آشنا بود. اسبش بوی ماده اش را استشمام کرده بود. بی درنگ فهمید که وقت صبحانه هست و نگین در حال آمدن است.

    سرِ راهش ایستاد تا عبور نگین از پیچ راه را تماشا کند.

    نگین سوار بر اسب ماده اش از پیچ گذشت. همچون آفتابی که از پشت کوه طلوع می کند.

    افسار اسب نگین را گرفت. چند قدمی با او همراه شد. نگین را سوار بر اسب کنار آتش برد.

    نگین با چشمانی سرمه شده, ابروانی مشکی, لبی سرخ رنگ, روسری ای به رنگ آبی آسمان و ریشه های بلند, لباسی سفید رنگ با گل های سرخ ریز نقش درونش, کفشی آبی به پا و کمربندی آبی دور تا دور لباسش و خطی از لبخند بر صورتش به علی نگاه کرد. دستش را بر شانه هایش گذاشت و از اسب پایین آمد.

    چای آماده بود. تخم مرغ محلی بود. عسل فراهم بود. نان سنگک بود.

    علی لقمه ای برای نگین و نگین لقمه ای برای علی گرفت.

    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی دوشنبه 16 مرداد 1396 14:05 نظرات ()

    می گویند برای شاد زیستن باید خودتان را زندگی کنید. آنطور رفتار کنید که خودتان می خواهید. خودتان تصمیم بگیرید و بر مبنای تصمیمات خودتان عمل کنید.

    به نظر من چنین زندگی کردن الزاما ما را به سمت شاد زیستن هدایت نمی کند. مثلا فردی را در نظر بگیرید که دیدگاه هایش (خواه درست خواه غلط) در اکثر مواقع و موارد مخالف دیدگاه های جامعه ای است که در آن زندگی می کند. این فرد اگر بخواهد خودش را زندگی کند با واکنش هایی منفی از سوی جامعه اش مواجهه خواهد شد که سبب می شود این فرد آسوده خاطر نباشد. به این ترتیب نمی تواند شاد زندگی کند چرا که یکی از ارکان شاد زیستن آسوده خاطر بودن است.

    به نظر من هنر شاد زیستن هنر انتخاب جامعه ای است که می خواهیم مانند آنها زندگی کنیم و برای اینکه بتوانیم شاد زندگی کنیم باید در همان جامعه زندگی کنیم.

    اما سلایق انسان در طول زندگی اش با افزایش تجربه و افزایش آگاهی اش تغییر می کند. در نتیجه فردی رضایت بیشتری از زندگی اش خواهد داشت که جامعه ای را انتخاب کرده باشد که بتواند خودخواسته مدت زمان بیشتری در آن بماند.

    هنر شاد زیستن در انتخاب جامعه ای است که می خواهیم مانند آنها رفتار کنیم. اما گاهی اوقات باید توقعاتمان را پایین آورده و مانند آن جامعه ای عمل کنیم که در آن قرار داریم تا با آسودگی خاطر بیشتری به سمت هدف و جایگاهی که در زندگی مان مد نظر داریم حرکت کنیم.

    گاهی اوقات حرکت به سمت شاد زیستن با حرکت به سمت رضایت از زندگی متفاوت است.

    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی یکشنبه 15 مرداد 1396 08:38 نظرات ()

    دستانش را نگاه کرد. ابتدا کف دستش را و بعد پشتش را. در همین چند لحظه تمام آن لحظاتی که گذشته بود برایش مثل یک فیلم کوتاه گذشت.

    سرش را بالا آورد. دید فرزندانش قد کشیده اند.

    باز دستانش را نگاه کرد. کف دستش از بیل زدن و داس بدست گرفتن زبر بود. پشت دستانش هم از زیادی آفتاب دیدن سیاه شده بود.

    صورتش هم از نوازش بادهای گرم جنوب همچون پلاستیک زیر آفتاب چروکیده بود.

    قدی خم کرده بود تا نخل هایش قد بکشند.
    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی چهارشنبه 11 مرداد 1396 10:36 نظرات ()

    با خواهرم رفتم خرید. شلوار و کمربند و تی شرت.

    از هر مغازه‌ای که می‌آمدیم بیرون خواهرم شاکی از دست من که چرا چانه نمی‌زنی؟ چرا تخفیف نمی‌گیری؟ خیلی ساده‌ای تو. اینا همشون کلاه بردارن. خیلی سود روی جنسشون می‌کشن.

    قبول کردم که چانه بزنیم. وارد یه مغازه‌ی شلوارفروشی شدم. یه شلوار انتخاب کردم نوشته بود مقطوع 15000. گفتم 13000 حساب کن. خیلی راحت قبول کرد! نمی‌دانم اگه می‌گفتم 10000 چه واکنشی نشان می داد؟ آیا همچنان جای تخفیف گرفتن داشت؟ آیا سرم کلاه رفته؟ آیا فروشنده فکر می‌کند من آدم ساده لوحی هستم و او زرنگ؟ وارد یه مغازه‌ی دیگه شدم. یه تی‌شرت انتخاب کردم. گفت 35000. من گفتم خیلی گرونه و خواهرم گفت 20000. فروشنده گفت امکان نداره. بعد از چند جمله‌ی کوتاه من گفتم آخرش چند؟ فروشنده اندکی سکوت کرد و در همین حین گفتم 30000. خیلی راحت قبول کرد! نمی‌دانم اگه می‌گفتم 28000 باز قبول می کرد؟ اومدم خانه. برادرم گفت همین تی‌شرت رو قیمت کرده 25000 هزار و با چانه‌زدن قیمتش رو تا 17000 کاهش داده. تصور کنید من چه حالی شدم با شنیدن این حرف برادرم. آیا سرم کلاه رفته؟ آیا آن فروشنده فکر کرده من ساده‌لوح و خودش زرنگ تشریف دارد؟ وارد مغازه‌ی دیگری شدم. یک شلوار انتخاب کردم. پوشیدم مناسب بود. قیمتش را پرسیدم گفت 75000. به بهانه ی اینکه از چند مغازه‌ی دیگه دیدن کنم بیرون شدم و به مغازه‌ی دیگری رفتم. همان شلوار را دیدم. طرح و رنگش را می‌پسندیدم. دوست داشتم بخرمش. پوشیدم و سایز مناسبم رو پیدا کردم. قیمت را پرسیدم گفت 58000! شاخ در آوردم. چطور ممکن است در یک پاساژ یک کالا چنین تفاوت قیمتی داشته باشد؟ با حرف‌های فروشنده بهش اعتماد کردم و ازش شلوار را خریدم. اکنون دارم به این فکر می‌کنم که اگر از مغازه‌ی اول می‌خریدم آیا سرم کلاه رفته بود؟ آیا من را به عنوان یک ساده‌لوح می دیدند و فروشنده را زرنگ؟

    اینهایی که گفتم مربوط به برخی از پاساژهای اطراف میدان 17شهریور مشهد بود. سمتی که پاساژ قائم قرار دارد. هرچند من به یاد ندارم وارد کدام پاساژ شدم.

    پدرم نیز در بازاررضا چاقویی رو قیمت کرده بود. 15000 تومان. با چانه‌زدن قیمت رو رسونده بود به 3000 تومان! آخرش هم نخرید.

    کم‌کم دارم نسبت به مشهدی‌ها بی‌اعتماد می‌شوم. امیدوارم در سفر بعدی که نمی‌دانم چه زمانی خواهد بود تجربه‌ی بهتری داشته باشم. تجربه‌ی امسال چندان راضی‌کننده نبود. هرچند در شهر خودم و شهر برازجان نیز فروشندگانی را دیده‌ام که سودهایی نامتعارف بر کالاهایشان می کشند.

    قبول دارم که برخی از دلایلم برای چانه نزدن کم توانی‌ام در این امر و حوصله نداشتن به بحث در مورد قیمت است و همچنین خوش خیالی بیش از حد و اعتماد اولیه‌ی زیاد است. اما دلایل دیگری نیز دارم.

    تصور می کنم چانه زدن سبب روان‌پریشی فروشنده می شود. حال فروشنده‌ای که اعصابش به هم ریخته وقتی به خانه‌اش می رود این حال خراب را نیز با خود می‌برد و آن را به خانواده‌اش منتقل می کند. خانواده نیز حالشان خراب شده و به دیگران منتقل می‌کنند. که در نهایت مردمی خواهیم داشت که حالشان خراب است.

    دلیل دیگرم برای چانه نزدن این است که دوست دارم به سمت جامعه‌ای حرکت کنیم که هرکس بتواند به دیگری اعتماد کند. اعتماد از این بابت که فروشنده سودی معقول خواهد برد و سعی در بدست آوردن سودهای نامتعارف و کلاه بر سر خریدار گذاشتن ندارد. چانه زدن با دوست داشتن به حرکت به سمت چنین جامعه‌ای منافات دارد. چرا که وقتی فروشنده بداند یا حس کند که خریدار حتما چانه خواهد زد و تا زمانی که بهش تخفیف ندهد، نخواهد خرید؛ مجبور می‌شود سودی نامتعارف را بر کالاهایش کشیده تا پس از چانه‌زنی سودی که حقش است را ببرد. خریداران نیز زمانی که بدانند فروشنگان چنین عمل می‌کنند چانه خواهند زد تا احساس کنند که سرشان کلاه نرفته. این دو رفتار در طول زمان یکدیگر را تقویت می‌کنند. در این میان خریدارانی که توانایی چانه زدن ندارند به دلیل پرداخت سودهای زیاد و فروشندگانی که به خاطر رعایت اخلاق کاری سودهای نامعقول را نمی پذیرند و قیمت اجناسشان را در همان معرفی اولیه با سودی معقول ارائه می‌کنند به دلیل عدم فروش کافی متضرر خواهند شد. (این دسته از فروشندگان به این دلیل متضرر خواهند شد که خریداران عادت کرده‌اند از فروشندگانی بخرند که بر کالاهایشان تخفیف خوبی می‌دهند. احساس می‌کنند که اگر تخفیف قابل توجهی از فروشنده نگیرند با خرید آن کالا سرشان کلاه خواهد رفت و از خریدش منصرف شده و به مغازه ی بعدی می روند.)

    همان سمت پاساژ قائم دادزن‌هایی را دیدم که می‌گفتند لوازم آرایشی و بهداشتی با 40% و 50% تخفیف! نمی‌دانم اینها چقدر بر کالاهایشان کشیده‌اند که چنین تخفیف می‌دهند.

    نمی‌دانم این دسته از فروشندگان اگر اندکی به رفتاری که دارند و حس بی‌اعتمادی‌ای که در خریداران ایجاد می‌کنند فکر می‌کردند آیا همچنان به این رفتارشان ادامه می‌دادند؟ (گرفتن سودهای نامتفارف و تخفیف های نامتعارف) حس بی‌اعتمادی‌ای که به تمامی کسبه از جمله خودشان در بلندمدت ضرر خواهد زد.

    نمی‌دانم چرا کلاه بر سر دیگران گذاشتن شده زرنگی و اعتماد کردن شده ساده لوحی؟ نمی‌دانم چرا فروشندگی تبدیل شده با زرنگی؟

    از مشهد کتاب نیز خریدم. از کتاب شهر در پاساژ مهتاب کتاب "کیمیاگر" و از کتاب فروشی فراانگیزش کتاب "سه شنبه ها با موری" را خریدم. این پاساژ نزدیک میدان سعدی قرار دارد. از گلستان کتاب، کتاب "قلعه حیوانات" را خریدم. نام کتاب فروشی اش یادم نیست. گلستان کتاب من را شگفت‌زده کرد. جایی دنج با معماری‌ای زیبا. گلستان کتاب نزدیک به چهارراه گلستان قرار دارد. از کتاب فروشی امام نیز کتاب "نابخردی های پیشبینی پذیر" را خریدم. این کتاب فروشی نزدیک به چهارراه دکترا قرار دارد.

    از باب الرضا تا تمام این کتاب فروشی ها و مسیر برگشت را پیاده متر کردم تا حال خوب خیابان های مشهد را ببرم و بردم.

     

    اما با تمام حس خوبی که کتاب‌فروشی‌ها بهم دادند، اعتمادم نسبت به مشهدی ها کمتر شده است.

     



    مترسک از چه غمگینی؟

    از اینکه لباسم را دیگران بر تنم کرده اند.

     

    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی دوشنبه 9 مرداد 1396 22:31 نظرات ()

    در سفرم

    تاکنون در عمرم بیلبوردهای تبلیغاتی کنار اتوبان‌های قبل و بعد از هیچ شهری به اندازه دلیجان نظرم را به خودشان جلب نکرده بودند. به دو دلیل:

    اول تعداد خیلی زیادشان و دوم اینکه اکثرا تبلیغات ایزوگام بودند. در بینشان تنها چند بیلبورد مربوط به فراورده‌های لبنی دیدم.

    اما در مورد بیلبوردهای ایزوگام‌ها:

    از نظر نوع اکثرا شبیه به هم بودند. یعنی اکثرشان مزیت رقابتی خاصی نسبت به دیگری نداشت. فقط یک بیلبورد دیدم که نوشته بود "سیم دار". از دیدنش چندان به وجد نیامدم. چون قبلا از وجود چنین ایزوگام‌هایی خبر داشتم.

    در میان تمامی این بیلیوردها بیلبوردی که مرا واقعا شگفت‌زده کرد نوشته بود "ایزوگام طرح‌دار". از قبل از وجود چنین ایزوگامی خبر نداشتم و چنین ایده ای به ذهن خودم نیز نرسیده بود. خب شگفت‌زدگی که دست خودِ آدم نیست. همینگونه ایجاد می شود. به خصوص اگر در میان یک سبد سیب زرد، یک سیب قرمز ببینی.

    تصاویرش را که از دور دیدم شبیه به طرح کاشی‌ها و کاغذ دیواری‌ها بود.

    به نظرم یک مزیت رقابتی خوب نسبت به دیگر ایزوگام ها دارد.

    همچنین ایده‌اش را تحسین می‌کنم چون احتمالاً برای جلوگیری از بازتاب نور خورشید از سطح ایزوگام، نیازی به رنگ آمیزی ندارد و همچنین نمای مناسبی نیز برای ساختمان ایجاد می‌کند.

    اما

    زمانیکه ساختمان را ایزوگام می کنند هر دو ایزوگام کناری به میزان حدود 5 سانتی‌متر همپوشانی دارند. چنین چیزی ممکن است طرح را به هم بریزد. همچنین از لبه‌های ایزوگام مقداری قیر بیرون می‌زند که باعث ایجاد خطوطی سیاه رنگ در کل طرح خواهد شد. ایزوگام کار نیز با کمچه این قیر را می فشارد تا لبه آببند شود که به این ترتیب قیر مقداری پخش می شود. اگر توانسته باشند این مشکلات را حل کرده باشند همچنین حداقل های دیگر ایزوگام‌ها را نیز داشته باشند مانند دولایه بودن و بیمه داشتن، محصولی عالی است. هرچند اگر این مشکلات همچنان وجود داشته باشند با توجه به اینکه این مشکلات در ایزوگام های معمولی نیز وجود دارد باز مزیت خوبی دارد.

    درحال حاضر با توجه به بیسوادی‌ای که در زمینه ی قیمت‌گذاری دارم ترجیح میدهم در این مورد صحبت نکنم.

    ارسال دیدگاه
  • همه کلمه ی "حق الناس" را شنیده ایم.
    با شنیدن این کلمه چه چیزی به ذهنتان میرسد؟


    اموال عمومی
    خسارت زدن به دارایی یه نفر عمدا یا سهوا بدون رضایت گرفتن و بدون جبران


    مثال های گوناگونی می توان زد.

    من می خواهم در اینجا از جنبه ی دیگری به موضوع نگاه کنم.


    یه فرد معتاد را در نظر بگیرید. برای اینکه دیگران بهش خرده نگیرند سعی میکند اطرافیانش را نیز معتاد کند. به این ترتیب دیگر کسی نمی تواند به او بگوید چرا معتادی و او نیز نیازی به تلاش برای توجیه کردن کارش ندارد .
    خانم یا آقای مجردی را در نظر بگیرید که دوست ندارند یا نمی توانند یا به هر دلیل دیگری ازدواج نمیکنند. اما برای موجه جلوه دادن عملشان نزد متأهلین از آزادی مجردی و اسارت متأهلی به دید خودشان اما به صورت مستدل می گویند. به این ترتیب ذره ذره تخم نفاق را میان آن زوج کاشته و حتی شاید سبب جدایی شان شود. نفاق و جدایی ای که تا قبل از آمدن این مجردین به زندگی آن متأهلین وجود نداشته و آنها تا آن لحظه آزادانه همراه با اعمال نظرات همسرشان در تصمیماتشان زندگی می کرده اند.
    کسی را تصور کنید که در یکی از دانشگاه های برتر در یکی از رشته هایی که جامعه برایش ارزش زیادی قائل است فارغ التحصیل شده است. این فرد زمان انتخاب رشته ی دانشگاهی اش با توجه به اینکه رتبه ی خوبی داشته و همزمان تحت تأثیر موج جامعه قرار گرفته و آن رشته را انتخاب کرده است. بدون اینکه بداند استعداد و علاقه اش چیست. به خصوص علاقه ی کاری اش و محیط کاری اش. چرا که بیشتر از زمانی را که باید در محیط آکادمیک آن رشته بگذراند باید در محیط کاری مرتبط با آن رشته بگذراند. اینجاست که انتخاب بر اساس علاقه اش مشخص می شود و اگر براساس علاقه اش انتخاب نکرده باشد احتمالا پشیمان خواهد شد و علاقه ی واقعی اش را به مرور درک خواهد کرد. در چنین حالتی این فرد ممکن است بدون ذکر گذشته و تجربیات و این نکته که من آدم این رشته و این محیط کاری نبودم شروع به بدگویی از آن رشته کند و افرادی که اکنون مشغول تحصیل در این رشته هستند نیز سخنانش را بشنوند. برای شنوندگان دو حالت ممکن است پیش بیاید.
    یکی اینکه فردی به راهی که اکنون در حال طی کردنش است شک کرده اما اینقدر می فهمد که چشم بسته حرفی را حتی از برترین دانشجوی برترین دانشگاه کشور را قبول نکند. چنین فردی هر تصمیمی پس از تحقیقش بگیرد برنده شده است.
    یکی دیگر اینکه فردی اینقدر نمیفهمد و همانگونه که رشته ی تحصیلی اش را براساس نظر دیگران انتخاب کرده اکنون نیز چشم بسته نظر این فارغ التحصیل به اصطلاح موفق را چشم بسته گوش میکند. در این حالت این دانشجو اگر در آن رشته بماند احتمالا با تنشی بیشتر از قبل درس خواهد خواند. اگر نیز ترک تحصیل کند و به خیال خودش به دنبال علاقه اش برود ممکن است بعدها با قرار گرفتن در محیط کار مجاب شود که علاقه اش همان رشته ای بوده که به خاطر پذیرش بی چون و چرای آن فارغ التحصیل به اصطلاح باسواد ازش انصراف داده است.
    تمامی این مثال ها نمونه هایی از حق الناس هستند.
    در کنار تصرف در اموال عمومی که من دوست دارم ازش با عنوان حق الناس مادی یاد کنم, تصرف در دیدگاه های عمومی را نیز داریم. که گاه عمدی است و گاه سهوی. از این حق الناس دوست دارم با عنوان حق الناس معنوی یاد کنم.
    اگر بخواهم دقیق تر بیان کنم به نظرم نوع معنوی حق الناس به مراتب از نوع مادی آن مخرب تر هستند. چرا که وقتی فردی متوجه میشود از حق الناس معنوی متضرر شده احتمال اینکه افسرده شود و دست به خرابکاری بزند بیشتر است. چنین فردی دچار حق الناس مادی نیز خواهد شد.

    شاید بتوان حق الناس مادی را فرزند خلف حق الناس معنوی دانست.

    اکنون که فکرش را می کنم می بینم چه حق های بسیاریست که بر گردن دارم. حق هایی که نمی دانم باید چگونه جبرانشان کرد. همچنین مطمئنم در آینده نیز حق هایی بر گردنم خواهد افتاد. تنها کاری که می توانم کنم این است که تلاش کنم از عمد حقی بر گردنم نیندازم.




    مترسک می توانی بگویی دلگرمی ات به چیست؟
    از اینکه نمی توانم حرف بزنم. از اینکه حتی غریزه نیز ندارم.

    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی سه شنبه 3 مرداد 1396 22:16 نظرات ()
    توی سفرم. ماشین در جاده ی کوهستانی نرسیده به دشت ارژن خراب شد. طوری نبود که بخواد بین راه به امان خدا بذارمون.
    گاز زیر پات خالی میشد. ماشین کول‌کول میزد.گاز نمی خورد.40، 50 تا بیشتر نمیشد رفت. حداکثر دنده 3. می‌دونستیم باید تعمیر بشه و الا یه جای دیگه بین راه باید می خوابیدیم.
    رسیدیم دشت ارژن، رفتیم تعمیرگاه.
    یه تعمیرکار جوان اشکال ماشین رو گفت. ما هم اعتماد کردیم. چاره ای نداشتیم. باید تعمیر میشد. اعتماد از این بابت که به کارش وارده یا نه؟ اشکال ماشین رو درست تشخیص داده یا نه؟
    اما چگونه اعتماد کردیم؟
    1- پر انرژی بود و خوش سخن
    2- دقیقا بهمون توضیح داد که اشکال ماشین چیه و چرا اینجوری شده.
    3- بهمون گفت که وقتی این‌ها خراب میشه، ماشین گاز نمی‌خوره. همون چیزی که ما حس کرده بودیم.
    4- به دیوار تعمیرگاهش سرسیلندر سوخته و تسمه‌های فرسوده آویزون بود. سرسیلندرهایی که شاید جایی جز سطل زباله و در نهایت در بهترین حالت بازیافت نداشته باشند. اما بودنشان آنجا روی دیوار باعث اعتمادسازی میشد. خبر از این می‌دادند که صاحب تعمیرگاه قبلاً کار کرده و کار اولش نیست.
    5- تعمیرگاهی مرتب و منظم و تمیز داشت.
    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی دوشنبه 2 مرداد 1396 01:57 نظرات ()

    خیاطی بودم. من و خیاط. یه نفر وارد شد و از خیاط خواست 50 هزاری اش رو واسش خرد کنه.

    خیاط دو به شک بود. یکم مِن مِن کرد و اسکناس رو گرفت و لمسش کرد و در ازاش 5 هزاری و 10 هزاری و 2 هزاری و 1 هزاری بهش داد.

    آن نفر رفت.

    اکنون

    با موبایلش نور انداخت رو اسکناس تا تصویرهای داخلش رو ببینه. رفت مغازه ی بغلی تا مطمئن بشه که اصله. برگشت. چهره اش نشانی از لبخند داشت. مطمئن شده بود که اصله.

    گفت مغازه دارانی رو دیده که سرشون کلاه رفته.

    در همین حین یه مشتری دیگه اومد تو. اومده بود لباس دامادی اش رو تنظیم کنه.

    حرف به 50 هزاری ها کشیده شد. گفت: چند وقت پیش یکیش رو به خواهرش که مغازه داره انداختن. ما هم برای اینکه ضرر نکنیم بردیم میدون تره بار تا آبش کنیم. اما فروشندهِ تا دیدش فهمید. گفت اشکال نداره! من هم بین بقیه ی اسکناس ها قالبش می کنم به یه نفر دیگه!

    اینجا بود که گفتم اینکه درست نیست.

    مشتری جدیدِ هم پس از قرائت فاتحه ای از فحش برای ارواح طیبه ی رفتگان جعل کننده ی اسکناس و طلب آمرزش از طرف شیطان رجیم برای شخصِ جعل کننده, جوابم داد: چرا من باید چوبش رو بخورم؟

    اینجا بود که سکوت کردم و ادامه ندادم.

    همچنان دارم فکر می کنم که انداختن و قالب کردن تا کجا ادامه خواهد داشت؟ چه کسی ضررش را به جان خواهد خرید و جلو انتشارش می ایستد؟ آیا تا زمانی که چنین فردی پیدا شود این تک اسکناس تقلبی تبدیل به دو اسکناس تقلبی می شود؟ اگر شود این دو اسکناس تبدیل به سه اسکناس می شود یا چهار اسکناس؟ آیا در چنین زمانی فرد یا افرادی هستند که ضرر حاصل از این اسکناس ها را به جان بخرند؟ یعنی آیا جامعه ی فدائیان بزرگ تر می شود؟ آیا توان تحمل ضرر همان افراد بیشتر می شود؟ آیا ممکن است دوباره همین مغازه دار یا من وارد این بازی شویم؟ آن نفر اول چطور. آیا پول خودش را خواهد شناخت؟

    اما پرسش دیگریست که بر ذهنم سایه انداخته و تمامی این پرسش ها را به کناری رانده. من در چنین موقعیتی چکار خواهم کرد؟ آیا می توانم ضررش را بپذیرم و این چرخه را متوقف کنم؟

    نمی دانم.

    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی یکشنبه 1 مرداد 1396 10:41 نظرات ()
     بارها برایم پیش آمده، در موقعیتی قرار گرفته ام یا قرارم داده اند و شروع به شکایت کرده ام. نق زده ام و بد و بیراه گفته ام.
    نق زدن هایی که هرطور فکرش را می کنم در نهایت به یک چیز میرسم. ترس. ترس مواجه شدن با آن موقعیت. ترس از شیوه ی قضاوت دیگران. ترس از کافی نبودن دانشم برای مواجه شدن با آن موقعیت.

                ترس از روخوانی کردن از کتاب، در کلاس، برای همکلاسی هایم، در مدرسه، بابت لکنت زبانم.
                ترس از ناتوانی در ترجمه ی مقاله از استادی که اجبار به ترجمه کرده.
                ترس از تپق زدن هنگام سخنرانی و خندیدن های دیگران.
                نق زدن از اجبار استاد به انجام تکالیف و پروژه ها به شیوه ای خاص.
                نق زدن از شیوه ی تدریس معلم و استاد و اصرار بر اینکه دارد از عمد اذیت می کند.
                و ...

    اما در اکثر مواقع بعد از مدتی کوتاه یا طولانی به حکایت پشت آن سختی و اجبار و موقعیت به ظاهر وحشتناک پی برده ام.
    حکایاتی که بیش از هر حکایت دیگری در زندگی ام ازشون آموخته ام.
    آموخته ام که حتی اگر از ترس نمی توانم با آن موقعیت رو به رو شوم نباید شکایت کنم. نباید نق بزنم. چرا که ممکن است فردی دیگر وجود داشته باشد که ترسی نداشته باشد اما به خاطر شکایت من و نق زدن من از انجام دادنش منصرف شود و بعدها صدا به شکایت بلند کند.
    آموخته ام، موقعیتی را که شکایتش برای من هال و حکایتش برای من پستو است، نباید با نق زدن برای فرد دیگری نیز به شکایت هال و حکایت پستو تبدیل کنم.



    مترسک را گفتند تو ز چه می رنجی؟
    گفت: ز پرنده ای که از ترس من در جای دیگری نشیند و دیگران نیز ز رَدِ او، آنجا را گزینند.


    ارسال دیدگاه
  • زندگی تلخی ها و شیرینی هایی دارد که بدون هر کدام از این دو بی معناست.
    شیرینی های زندگی غذای احساسات تو هستند تا توان ادامه ی مسیر را داشته باشی. اما احساسات سیری ناپذیرند و هر شیرینی ای به مرور برایش کهنه می شود.
    و
    تلخی های زندگی منطق و عقل تو هستند. تا یاد بگیری، تجربه کسب و کنی و شیرینی های جدیدی را بیافرینی.
    تو گویی انگار زندگی تلاشی برای تهیه ی غذای احساساتت است.

    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 2 1 2