منوی اصلی
وبلاگ محسن زنگویی
  • چند روز پیش پنج نفر کارگر برایمان کار می‌کردند.


    در بین تمامی این کارگرها یکی توجهم رو خیلی جلب کرد. نه این بابت که بهتر از بقیه کار می‌کرد؛ چرا که همگی مثل هم کار می‌کردند. بلکه از این بابت که توانایی عجیبی در خنداندن بقیه داشت.


    ارسال دیدگاه
  • هنگام مراجعه به شعبه بانک‌ها با دو دسته مشتری روبه‌رو می‌شویم:

    1. کسانی که نوبت می‌گیرند، به یکی از باجه‌ها مراجعه کرده، برگه‌های مورد نیاز را دریافت می‌کنند تا در زمان انتظارشان پر کرده و به این ترتیب کارشان سریع‌تر انجام شود.
    ارسال دیدگاه
  • وقتی به آدم‌های اطرافم نگاه می‌کنم می‌بینم تعداد کسانی که زندگی‌شان را بر مبنای تصمیم‌گیری پیش برده‌اند خیلی کم هست.

    عموم افراد در مقاطع مختلف زندگی‌شان یا نظر دیگران را پرسیده‌اند و بر مبنای نظر اکثریت حرکت کرده‌اند، بدون اینکه بدانند چرا باید پا در آن مسیر بگذارند؛ یا بدون پرسش از دیگران به دنبال اکثریت حرکت کرده‌اند.

    ارسال دیدگاه
  • بعد از غروب که خورشید دیگر دیده نمی‌شد، مشغول رانندگی در یک خیابان دوطرفه شهری بودم. خیابان شلوغ بود و چراغ خودروها روشن.
    خودرویی با نوربالا از روبه‌رویم می‌آمد. نورش اذیت می‌کرد. به گونه‌ای که نمی‌توانستم بعد از چراغ‌های آن خودرو چیزِ دیگری ببینم. پشتش همه چیز سیاه بود. با چراغ بهش علامت دادم که نورت را پایین بینداز، اما توجه نکرد.
    به همین دلیل چون جلویم را به خوبی نمی‌دیدم، با گرفتن خط خودروهای پارک شده‌ی سمت راستم و با رعایت فاصله‌ای از آنها به راهم ادامه دادم. البته فاصله‌ی زیادی هم با خط وسط خیابان نداشتم. وسط خیابان هم هیچگونه جداکننده‌ی برآمده‌ای وجود نداشت. تنها دو خط سفیدرنگ وجود داشت.

    آموخته‌هایم هنگام رانندگی در این شرایط را در ادامه می‌نویسم.

    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی جمعه 31 شهریور 1396 23:57 نظرات ()

    چند روزی میشد علی تو حال خودش نبود. یعنی حال همیشگی‌اش را نداشت.


    نگین نمی‌دونست علی چشه. علی هم حرفی نمی‌زد.


    نگین تا حالا علی رو اینجوری ندیده بود. نه اینکه ندیده بود، کمتر دیده بود. عادت هم نداشت سوال پیچش کنه، بیست سوالی راه بندازه و سمج بشه.

    دوست داشت علی خودش بیاد و بهش بگه چی شده. یه زن دوست داره بیشتر از اینکه تلاش کنه تا در جریان زندگی قرار بگیره، ببینه در جریان زندگی قرار گرفته؛ از مسائل با خبر میشه و رأی و نظرش برای دیگران اهمیت داره.


    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی شنبه 25 شهریور 1396 17:11 نظرات ()
    ساده‌ترین راه آموختن، آموختن از رفتار خود است.
    کسی که نتواند از رفتار خود بیاموزد، قطعاً از رفتار دیگران نیز نمی‌تواند بیاموزد.
    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی پنجشنبه 23 شهریور 1396 21:54 نظرات ()

    دیوانه، بگذر ز کنج خانه

    رها کن گوشه‌ی امن دل را، جانانه


    پای در رَه نِه

    بگذر ز پلِِ تنگِ رودخانه


    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی سه شنبه 21 شهریور 1396 20:32 نظرات ()
    ساعت 8:26 صبح بود. جمعه. یه جمعه‌ی دوست داشتنی ...
    نگین علی رو برای خریدِ روز فرستاده بود بازار. سبزی خوردن، زرشک، نخود، لوبیا، ماهی، رب‌ انار، گوجه، خیار، فلفل دلمه‌ای زرد و قرمز و سبز، هویج.
    این لیست خرید در کنار چیزایی که توی خونه وجود داشت -زعفران، ادویه کاری، زردچوبه، سیر، پیاز، سبزی ماهی- خبر از یه ناهار رنگارنگ می‌داد.
    علی با یه کفش قهوه‌ای، شلوار سرمه‌ای، کمربند قهوه‌ای، پیراهن سبز رنگِ چهارخونه با خطوط کم‌پهنای آبی پررنگ که دکمه‌هایی طلایی رنگ داشت، برای خرید رفته بود.

    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی جمعه 17 شهریور 1396 21:33 نظرات ()
    زمانیکه به آخر ماجرا فکر می‌کنم، آخر تلاش کردن برای ساختن زندگی‌ای که دوست دارم، ناخودآگاه ذهنم به سمتی می‌رود که نکند نشود.
    اینجاست که ترسی وجودم را فرا می‌گیرد. ترس از نرسیدن به آنچه که می‌خواسته‌ام. ترس از اینکه دیگران بگویند: دیدی نمی‌شود. مسیر خودت را رفتن بی معنی‌ست. باید به دنبال و دوش به دوش دیگران حرکت کنی.
    دیدم‌ام افرادی را که بر اساس ذهنیت دیگران از آنچه که خوب می‌پندارند، عمل کرده‌اند اما در آخر به آنچه که می‌خواسته‌اند و وعده داده شده بود، نرسیده‌اند. لذا علاوه بر اینکه عمر خود را تلف شده می‌پنداشتند و خود را سرافکنده و باخته می‌دیدند، از اطرافیانشان نیز ناامید گشته و حتی بیزار شده‌اند. آن دسته از اطرافیانی که، بهشون گفته بودند و اصرار کرده بودند که این مسیر را برو، برای تو خوب است، ببین فلانی رفته و حالا به کجا رسیده!
    در زندگی خودم نیز چنین لحظاتی بوده، چنین تصمیم‌هایی بوده، چنین نتایجی بوده.
    پس به مسیری که خودم درست می‌پندارم، ادامه می‌دهم. چرا که اگر ادامه ندهم، قطعاً خواهم باخت. خواهم باخت چون در هر مسیری که باشی تلاش نکردن به باخت منتهی خواهد شد.
    اگر ادامه دهم، حتی اگر در نهایت به آنچه که تصور می‌کردم نرسم، از اطرافیانم ناامید و بیزار نخواهم شد. اینگونه تهِ کاسه‌ی امیدم، جرعه‌ای دلگرمی برای اندک استراحتی و دوباره حرکت کردن خواهد بود.
    در این راه باید بیاد داشته باشم، چیزی را که ساخته‌اند، از نو نسازم. تجربه‌ای که کسب شده را دوباره آزمایش نکنم. این تجربه می‌تواند متعلق به خودم یا دیگران باشد.
    تجربیات خودم را با نوشتن ثبت خواهم کرد تا در آینده ازشون استفاده کنم، شفاف‌تر آنها را به یاد بیاورم و واقع بین‌تر نقدشان کنم.
    تجربیات دیگران را با کتاب خواندن و وبلاگ خواندن به دست می‌آورم. تجربیاتی که می‌توانند برایم مفید یا مضر باشند. تجربیاتی که خواندنشان می‌تواند وقتم را تلف کند یا چندین قدم من را جلو بیندازد.
    اگر بخواهم کتاب خواندن و وبلاگ خواندن را به بهانه‌ی اینکه در حال حاضر وقتی که ازم می‌گیرد بیشتر از سودی است که بهم می‌رساند رها کنم، قطعاً احتمال اینکه با تجربیاتی آشنا شوم که من را چند قدم جلو می‌اندازند، کمتر می‌شود.



    مسافر: مترسک! می‌دانی کشاورز گمان می‌کند، آرزوهایت همچون اوست؟ می‌دانی کشاورز گمان می‌کند، تو  آنگونه که او وجود دارد، وجود نداری؟
    مترسک: تا زمانیکه پرندگان را می‌پرانم و از محصولات مراقبت می‌کنم، وجود دارم.
    مترسک: می‌دانی کشاورز نیز آنگونه که من وجود دارم، وجود ندارد؟
    مسافر: مترسک! آرزویت چیست؟
    مترسک: دوست دارم روزی را ببینم که هر پرنده‌ای هرجا که خواست، بدون اینکه مزاحم کسی شود یا کسی مزاحمش شود، بتواند بنشیند.
    مسافر: اما آن روز دیگر به وجود تو نیازی نخواهد بود؟ نمی‌ترسی؟
    مترسک: آن روز من اینگونه که امروز وجود دارم، نخواهم بود.

    ارسال دیدگاه
  • محسن زنگویی چهارشنبه 15 شهریور 1396 13:44 نظرات ()
    درسته که نخریدن خودروی 30 میلیونی، تا با افزایش پس‌انداز خودروی بهتری بخریم، معنای صبر دارد.
    اما صبر واقعی در نگه داشتن زبان و استفاده نکردن از آن چیزیست که می‌توانیم بدون پرداخت هزینه‌ی ملموسی ازش استفاده کنیم.
    با اینکه می‌توانند هزینه‌های کاملاً ملموسی را در آینده بهمون وارد کنند.
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 5 1 2 3 4 5